بازنشستگی بازیکن جریان بینهایت
قسمت: 50
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دوران بازنشستگی بازیکن جریان بینهایت:
بالاخره اون دو نفر شروع به صحبت کردن دربارهی اتفاق دیشب کردن. چنگ کژی با هیجان پرسید:《دیدی دیشب چی شد؟ اون آدم مرموز رو دیدی؟》
ژائو گوانگچنگ هم در حالیکه خیلی هیجانزده شده بود گفت:《آره، آره، اون موقع من و تیمم توی خیابانها مشغول تمیز کردن چند هیولای سطح پایین بودیم که ناگهان یک شبح درندهی بزرگ و کاملاً سیاه با چهرهای رنگ پریده از یک کوچهی فرعی ظاهر شد. ردیابهای ما هم بلافاصله خاموش شدن. در اون موقع، من واقعاً فکر می کردم که دیگه کار هممون تمومه....》ژائو گوانگ چنگ تجربهی خودش رو بطور واضحی بازگو کرد.
چنگ کژی با اضطراب آب دهانش رو قورت داد و پرسید:《و...و بعدش چی شد؟》
ژائو گوانگ چنگ ظاهری تحسین برانگیز به خودش گرفت و پاسخ داد:《و بعدش .... اون فرد مرموز ظاهر شد. هیچکس ندید که از کجا اومد، انگار از وسط هوا ظاهر شد. اون موقع از بس ترسیده بودم ذهنم کار نمی کرد. هر وقت به اون لحظه فکر می کنم، تنها چیزی که یادم میاد نور سفیدیه که با اومدن اون فرد نمایان شد. دیشب ماه توی آسمون معلوم نبود، ولی سلاحی که اون فرد در دست داشت به درخشانی ماه بود. به محض ظهورش، اون شبح درنده رو از بین برد. قسم می خورم که تا حالا ندیده بودم که کسی به این راحتی یک شبح درندهی سطح بالا رو از بین ببره. واقعا شگفت انگیز بود….》
چنگ کژی با علاقهی تمام به حرفعای اون گوش داد و گفت:《…….وای.》
ژائو گوانگ چنگ نفس عمیقی کشید، برگشت و به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن بشه که هیچ کس دیگهای در اطرافشون گوش نمی ده و با صدایی آرام گفت:《هنوز یادت میاد که چجوری توی اون مدرسه به من حمله شد؟》
چنگ چژی سریع سری تکان داد:《آره، یادمه.》
ژائو گوانگچنگ به طرز مرموزی به صحبتش ادامه داد:《فکر میکنم کسی که اون موقع من رو نجات داد، همون شخص مرموز دیشب بوده. من شنیدم که اشباح درنده اون رو ایس صدا می زنن، مثل اینکه اسم مستعارش یا همچین چیزیه. من فکر میکنم که احتمالاً از اعضای یه سازمان مرموز و خاصیه که برای حفظ نظم جهانی کار میکنه، اما به دلیل درگیریهای داخلی، سازمانش رو ترک کرده و به تنهایی روی حفظ صلح جهانی کار میکنه.》
چنگ کژی فوراً جواب داد:《آره، ممکنه!》
دوتاشون به همدیگه نگاه کردن و باهم گفتن:《چه باحال!》
یه جیا با خودش گفت:《...چقدر قوهی تخیل خوبی دارن.》
در این لحظه، چنگ کژی ناگهان چیزی به یاد آورد، برگشت و به یه جیا نگاهی کرد و گفت:《آه، برادر یه، شما هم به اون مدرسه رفته بودید. اون موقع چیزی ندیدید؟》
یه جیا توی دلش گفت:《...چیزی ندیدی و کوفت.》سپس نفس عمیقی کشید و گفت:《نه.》
سپس چنگ چژی آهی کشید و گفت:《آه، حیف که من اون رو در منطقهای که دیشب درش کار می کردم ندیدم.》
ژائو گوانگ چنگ به آرامی شانهاش رو نوازش کرد و گفت:《هی، همکاران دیگه هم امروز توی دفتر در موردش صحبت می کردن. رئیس بزرگ (ایس) بیشتر با اشباح درندهی سطح بالا سر و کار داشت، برای همین خوبه که شما باهاش روبرو نشدید. این یعنی که خطر زیادی در منطقهی شما وجود نداره.》
چنگ کژی به یه جیا نگاه کرد و پرسید:《برادر یه، شما چی؟ دیشب دیدیدش؟》
یه جیا:《………… نه.》
دیشب همهی اعضای دفتر حضور نداشتن.
احتمالاً فقط حدود ۴۰ درصد از کارکنان به محل حادثه رسیده بودن. این خیلی عادی بود. از این گذشته، این اولین باری بود که چنین اتفاقی می افته و برخی از اونها ممکنه حتی در خونههای خودشون با حملاتی روبرو شده یا نتونسته باشن اخطار تجمع رو دریافت کنن. حتی اگر به خاطر این دو دلیل هم نباشه و خیلی از بیرون اومدنشون می ترسیدن، قابل درک بود. به هر حال، گروه غیر مبارز بیشترِ کارمندان بوریاو رو تشکیل می دادن. اینکه از اونها بخوایم بتونن با چنین شرایط اضطراری کنار بیایند، درخواست زیادیه.
اگر یه جیا دیشب یک دستگاه ارتباط برقرار کننده برنداشته بود، حتی می خواست بگه که به عنوان پشتیبان هم نرفته.
چنگ کژی و ژائو گوانگچنگ با تأسف آهی کشیدن و گفتن:《اشکالی نداره، اشکالی نداره. من مطمئنم که در آینده فرصت دیدنش رو پیدا می کنیم.》
یه جیا توی دلش گفت:《……لطف دارید.》
در حالی که این سه نفر با هم گفتگو می کردن، ناگهان ردیابهاشون صدای زنگ خطر بلندی رو به صدا درآوردن.
چنگ چژی ردیاب رو بیرون آورد، در جهت خاصی سرجاش چرخید، سپس ایستاد و گفت:《از این طرف!》
سپس چند جا رو چک کردن تا اینکه بالاخره به یه منطقهی مسکونی رسیدن.
اتاق نگهبان در ورودی خالی بود و درب ورودی ترک خورده و پوشیده از لکه های خون خشک شده بود.
ردیاب به سمت یکی از ساختمان های مسکونی اشاره کرد.
درب ساختمان باز، اما راهروی داخل تاریک بود. از جایی که ایستاده بودن تقریبا هیچ چیزی دیده نمی شد.
ژائو گوانگ چنگ تفنگی بیرون آورد و به دو نفری که پشت سرش بودن گفت:《مراقب باشید و پشت سر من بمونید.》و پس از گفتن این جمله به سمت ساختمان رفت.
چراغ شکستهای بالای سرشون وزوز کنان، پشت سر هم سوسو می زد. هوایی سرد با بوی کمی از خون از اون فضای تاریک خارج شد.
ردیاب هیچ واکنشی در طبقهی اول نشان نداد، اما به محض اینکه به سمت پلههای طبقهی بالا گرفتش، تعداد بوقهاش بیشتر شد.
به محض اینکه به طبقهی دوم رسیدن، بوی خون قوی تر شد تا جایی که آدم رو خفه می کرد.
یکی از دربهای اونجا نیمه باز بود.
صدایی کمی نامشخص و با یک ریتم خاص از فضای باز درب شنیده می شد، اما اونها نمی تونستن تشخیص بدن صدای چیه.
سپس به همدیگه نگاه کردن و سری تکان دادن.
ژائو گوانگ چنگ با نگه داشتن تفنگش در یک دست، با دست دیگش درب رو با احتیاط باز کرد...
درب کمی غژغژ کمی کرد و سکوت ساختمان رو شکست.
با دیدن اون صحنه، همه مات و مبهوت شدن.
لکه های بزرگی از خون روی دیوارها و حتی سقف دیده می شد. گوشتهای پاره شده و اعضای داخلی بدن انسان که همچنان خون ازشون می چکید از چراغ سقف آویزان شده بودن.
اونجا کاملاً به هم ریخته بود.
در وسط اتاق نشیمن، زنی با پوست رنگ پریده و خاکستری (رنگ جسد) در حوض بزرگی از خون دراز کشیده بود که چشمان بی جانش به درب دوخته شده بودن و ظاهری ناامید و وحشت زده داشت. نیمهی پایین شکمش قبلاً کاملاً کنده شده بود به طوری که دیگه ظاهر اصلیش رو از بین برده بود.
و در کنارش، مردی غرق در خون در حالیکه چاقوی آشپزخانه در دست داشت، زانو زده و گویا در حال چاقو زدن به بدن اون زن بود (همچنان حرکت می کرد). با اینکه چاقو از قبل شکسته شده بود، اما اون مرد همچنان به جسد زن ضربه می زد و صدای ضربات رو از خودش ساتع می کرد.
معلوم نبود از کِی، اما ردیاب چنگ کژی دیگه صدا نمی کرد.
به نظر می رسید که مرد متوجه حضور اونها شده بود. به آرامی سرش رو بلند کرد و چهرهی ترسناکش که غرق در خون بود رو نمایان کرد.
سپس در حالیکه لبهاش به شکل لبخند در اومدن، چاقوی آشپزخانهای رو که در دست داشت، به طرز ناخوشایندی بلند کرد و بلافاصله به سمت ژائو گوانگ چنگ که در جلو ایستاده بود، حرکت کرد.
در این لحظه، مردمک های چشمان یه جیا منقبض شدن.
چهرهی مرد در عمق چشمانش منعکس شد.
اون لحظه با حادثهی دیگهای در خاطراتش یکی شد.
نیمه های شب درحالیکه بیرون باران شدیدی می بارید، درب نیمه باز بود.
مرد جوان دستش رو دراز و با عجله درب رو باز کرد.
رعد و برق از بیرون به طور موقت اتاق رو روشن کرد. زنی در میان حوض خون در وسط اتاق خوابیده بود با چهره ای رنگ پریده و خاکستری با چشمان بی جانش به سمت درب خیره شده بود. لب هاش نیمه باز بودن، انگار می خواست قبل از مرگ چیزی بگه.
موهای بلندش بجای بسته بودن، بصورت شل در اطرافش پخش شده و آغشته به خون بودن.
گردنبند مروارید مورد علاقهی وون زن پاره، مهرههاش در سراسر زمین پراکنده و در لایه ای از خون پوشیده شده بودن.
مردی که یه جیا اون رو پدر صدا میکرد در کنار جسد اون زن زانو زده بود و بارها و بارها چاقوی آشپزخانه رو به بدن تکه تکه شدهی زن می زد.
مرد جوان متعجب دم درب ایستاد. نفسش بالا نمی اومد.
لحظهای بعد، اون مرد گویا متوجه فرد جوانی شده بود که پشت درب ایستاده بود.
آهسته از جاش بلند شد. در حالی که چاقوی آشپزخانه هنوز در دستش بود، قدم به قدم به جوانی که اونجا ایستاده بود، نزدیک شد. با هر قدمی که برمیداشت خون زیر پاهاش مواج می شد.
رعد و برق دیگهای اتاق رو روشن و سرانجام چهرهی مرد رو آشکار کرد.
صورت رنگ پریدهش آغشته به خون و با نگاهی دیوانهوار به جوان روبروش خیره شده بود. حتی لب هاش هم به شکل یک لبخند وحشتناک پیچ در اومده بودن. در چنین شب بارانیای، این منظره بسیار تکان دهنده بود.
《بووم.》
صدای رعد با تاخیر به گوش رسید. (سرعت نور از سرعت صدا بیشتره. اینجا مثلا داره میگه که اول نور رعد و برق اتاقو روشن کرد، بعدش صداش اومد)
《بنگ....بنگ....》
دو شلیک گلوله سکوت رو در هم شکست و یه جیا رو از خاطرات گذشتش بیرون آورد.
اون مرد روی زمین افتاد. خون از زیر بدنش شروع به پخش شدن کرد.
ژائو گوانگ چنگ به شدت نفس نفس می زد، سپس در حالی که هنوز کمی شوکه بود گفت:《چه اتفاقی براش افتاد؟》
چنگ چژی با کمی تنش و تندی پرسید:《کشتیش؟》
ژائو گوانگ چنگ با عجله سرش رو تکان داد و گفت:《نه، من به ارگانهای حیاتیش شلیک نکردم...》
یه جیا جلو رفت و خم شد تا بررسیش کنه.
در واقع، دو گلوله به شانه و بازوی اون مرد اصابت کرده بود. زخم های کشنده ای نبودن.
چشمانش بیرون زده بود و در حالی که لبخندی عجیب روی لبانش بود، همچنان به سقف خیره شده بود.
یه جیا دستش رو دراز کرد و روی گردن مرد گذاشت.
... نبضی نداشت.
یه جیا نفس عمیقی کشید، بعد برگشت، به ژائو گوانگ چنگ و چنگ چژی که پشت سرش بودند نگاهی کرد و گفت:《به پلیس زنگ بزنید.》
سپس خون روی دستش رو پاک کرد، سپس بلند شد و بیرون رفت.
از اول تا آخر مدتی زمانی که اونجا بودن، یه جیا به اون زنی که شکمش کاملا پاره شده بود نگاهی نکرد. انگار نمیخواست چشمهاش بهش بیوفته.
.
شب داشت نزدیک می شد.
یه جیا و اون دو نفر گزارششون رو به بخش تدارکات دادن.
با وضعیت فعلیِ شهر و کمبود نیروی انسانی، موارد زیادی وجود داشت که باید بهشون رسیدگی می شد. بقیهی کارمندانی که آسیب ندیده بودن همگی در حال حاضر در دفتر کار می کردن.
چنگ کژی با آرنجش به یه جیا زد و گفت:《هی، جمعکننده.》
به نظر می رسید که یه جیا بالاخره به خودش اومد:《... اوه.》
یه جیا جمعکننده رو به لیو ژائوچنگ داد و دوباره به پایین خیره شد.
چنگ کژی با نگرانی پرسید:《برادر یه، چی شده؟ چرا از وقتی که به پلیس زنگ زدیم اینقدر توی حال و هوای خودت بودی؟》
یه جیا گوشهی لبش رو به حالت لبخند کمی بالا برد و با حالت همیشگی و آرومش جواب داد:《چیزی نیست، فقط یکم خستم.》سپس از اون دو نفر جدا شد و رفت.
لبخند روی صورتش همچون برفی در زیر آفتاب، آب و بدون هیچ اثری ناپدید شد.
یه جیا با بی حالی به میزش در دفتر نزدیک شد و نشست.
روی میز انبوهی از اسناد رسمی برای رسیدگی وجود داشت. چشم یه جیا به اون اسناد افتاد، اما به جای کلمات، نقطههای سیاه روی کاغذ می دید (یعنی اصلا متوجه نمیشد چی نوشته شده). انگار در فکر فرو رفته بود.
به نظر می رسید در ورودی بوریاو غوغایی به پا شده بود.
اما به نظر میرسید که یه جیا اون صداها رو نمیشنوه.
بیش از حد در افکار آشفتهی خودش غوطه ور شده بود، همچون فردی که در تلاش برای شناور بودن در میان جریان های شدید اقیانوس بود. هیچ یک از صداهای دنیای بیرون به گوش یه جیا نمی رسیدن. براش سخت بود که خودش رو از افکارش بیرون بکشه. تا زمانی که ماهی خونین گو بیقرار در جیبش شروع به چرخیدن کرد.
یه جیا اخمی کرد، سرش رو پایین انداخت، به ماهی خونین گو نگاهی کرد و به آرامی سطح جیبش رو نوازش کرد تا اون رو آرام کنه. با این حال به نظر نمی رسید آرام شده باشه، چراکه ماهی خونین گو با شدت بیشتری شروع به تکان خوردن کرد.
در این لحظه، یه جیا صدای غوغای بیرون رو شنید.
همچنین صدای قدم هایی که بهش نزدیک تر و پشت میزش ایستادن رو هم شنید.
یه جیا یک جفت کفش چرمی درجهی یک و تیره رو آغشته به خون و بقایای گوشت بود رو دید.
سپس با حیرت به بالا نگاه کرد.
مردی قد بلند که چشمانش به سمت یه جیای کوتاهتر از خودش نگاه می کرد. چهرهای منحصربفرد داشت و نور سرخ ضعیفی در چشمان تیرهاش در حال تابیدن بود.
اون مرد به آرامی گوشه های لبش رو به حالت لبخند بالا برد، سپس دستش رو به سمت یه جیا دراز کرد و در حالی که آستین هاش به عقب لیز خوردن و مچ رنگ پریده اش رو نمایان کردن، با صدایی آهسته و جذاب همچون زمزمهی یک فرد عاشق گفت:《من اومدم تا خودم رو تحویل بدم.》
*سخن مترجم: در قسمتهای قبلی از 《دپارتمان منطقی》 استفاده کرده بودم ولی الان که داخل داستان پیش رفتیم بهنظرم 》دپارتمان تدارکات《 معادل بهتریه.
کتابهای تصادفی

