فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

تاریکی. این اولین فکر او پس از بیدار شدن بود.

من کجام؟

او سعی کرد اندامش را تکان دهد، اما حس لامسه او نسبت به چیزی تا به حال به آن عادت کرده بود که حالت عجیبی داشت.

صبر کن، من می‌تونم فکر کنم؟ من به وضوح یادمه که اون گانگسترها یه گلوله به سینم شلیک کردن. یعنی من توی کمام؟

او دوباره سعی کرد حرکت کند یا چشمانش را باز کند، اما تنها چیزی که می‌توانست احساس کند، احساس گرفتگی بود و تنها چیزی که می‌توانست ببیند تاریکی.

حدس می‌زنم که هنوز زندم، به نظر می‌رسه که حتی نمی‌تونم به یک مرگ سریع توی زندگیم برسم. خب، حداقل این‌جا گرمه.

گرمایی دائمی در بدنش وجود داشت و محیط را کاملا دنج می‌کرد.

حداقل بعد از بیدار شدنم، والدینم برای مدتی منو رها می‌کنن. شاید باید از این فرصت استفاده کنم و از اون خونه دور بشم و به خارج از کشور برم. حداقل یک سرویس نظافتی هست که منو استخدام کنه...

او به امکان بهره‌برداری از آن تجربه نزدیک به مرگی فکر می‌کرد که وسیله‌ای برای رهایی از قفسی بود که او آن را خانه می‌نامید. او به این فکر کرد که وقتی به پدر و مادرش بگوید که دانشگاه را رها می‌کند تا مشغول به ظرفشویی در یک رستوران شود، چه واکنشی نشان خواهند داد.

پدرم برای من دردسر زیادی ایجاد نمی‌کنه، اما مادرم مطمئناً دیوونه می‌شه. این روزها تنها کاری که می‌تونستم توی خونه بدون دعوا انجام بدم، کتاب خوندنه. شاید اونو هم از دست بدم.

از زمانی که یادش می‌آمد عاشق بازی، کتاب خواندن و مستی بود. او هر چیز دیگری را کسل کننده می‌دانست و این به طور جدی، از دوران دبیرستان روی شرایط مدرسه‌اش تأثیر گذاشت. بنابراین، وضعیت خانه‌اش برای او سخت‌تر می‌شد، زیرا والدینش ترجیح می‌دادند همیشه سرش فریاد بزنند تا اینکه بپذیرند دانشگاه برای او مناسب نیست.

حدس می‌زنم بخش بزرگی از این شرایط تقصیر منه، به هر حال، من بیشتر عمرم رو توی مستی یا گوشه‌نشینی و کتابی‌خونی گذروندم. درواقع شغل خوبی برای پسر یک خانواده نیست.

با این فکر، پشیمانی در او پدیدار شد. اگر در آن زمان بهتر می‌دانست که از مشروبات الکلی مثل وسیله‌ای برای تخلیه حالش استفاده نکند، شاید حالا اوضاع خانواده‌اش آرام‌تر بود.

خب، من نمی‌تونم اون‌چه قبلاً اتفاق افتاده رو تغییر بدم و واقعاً گزینه‌های زیادی نداشتم تا خونسردی خودم رو حفظ کنم، در حالی که همیشه بهش وانمود می‌کنم...

زمانی که او 14 ساله بود، متوجه شد که چیزی در او درست نیست. او دوستانش را می‌دید که دنبال دختران یا لباس‌های زیبا می‌رفتند و بر عشق و موقعیت اجتماعی تأکید می‌کردند. با این حال، او فقط نسبت به رابطه جنسی احساس کنجکاوی می‌کرد، بدون اینکه بتواند واقعاً با کسی ارتباط برقرار کند. در مورد جامعه بشری، او آن را مجموعه‌ای از قوانین می‌دانست که بدست انسان‌ها به منظور اجبارشان به زندگی مشترک ایجاد شده است.

مگه مردها این قوانین رو ایجاد نکردند؟ پس به من مرد، باید حق داشته باشم که اونا رو نادیده بگیرم و اون‌طور که می‌خوام زندگی کنم.

زمان در حالی که او فکر می‌کرد می‌گذشت، بدون اینکه متوجه شود که سرعت فکرش بسیار کمتر از حد معمول است.

در نهایت، این جهانیه که توسط پول اداره می‌شه. اگه اونو داری، می‌تونی هر کاری که می‌خوای انجام بدی. اگه نه، تو فقط می‌تونی در یکی از چرخ دنده‌های جامعه قرار بگیری و تا لحظه مرگ پول جمع کنی...

چه شیوه‌ی زندگی رقت‌انگیزی. قوانین انسان‌ها یه اجبار به کاره تا تکه‌های کاغذی به اسم پول رو جمع کنه، در حالی که اونا فقط به لطف همون قوانینی ارزش دارن که ما ازشون پیروی می‌کنیم. آزادی واقعی تنها وقتی به دست می‌آد که به اندازه کافی پول جمع کنی. اصلاً زندگی کردن به این شکل ارزشیم داره؟

وقتی می‌خوابید یا سعی می‌کرد بدنش را بیدار کند، افکار او هر از گاهی متوقف می‌شدند.

به این ترتیب، روزها گذشت.

شاید من در کمای دائمی ام و باید منتظر مرگ باشم تا از دست این تاریکی خلاص بشم.

تاریکی اطرافش روی روحیه‌اش تأثیر می‌گذاشت، تنها چیزی که او را عاقل نگه می‌داشت، احساس گرمای بدنش بود.

در آن نقطه بود که نور در دنیای تاریکی‌اش ظاهر شد و به نظر می‌رسید با گذشت زمان، این نور بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.

بالاخره یک تغییری داره ایجاد می‌شه! من باید اونو...

ناگهان، نوعی فشردگی او را از فضای تنگی که در آن قرار داشت، به سمت نور هل داد. به نظر می‌رسید که این روند، روندی آهسته و دردناک بود که او فشار آن را احساس می‌کرد. بعد از مدتی، دنیای تاریک تبدیل به دنیایی از نور شد. به طوری که چشمانش به درد آمد. او شروع به شنیدن برخی از هلهله‌ها و صداهایی کرد که به زبانی ناشناخته بیان می‌شدند.

وقتی چشمانش به نور عادت کردند، بالاخره توانست آن‌چه را که در اطرافش بود ببیند. یک زن چاق میانسال با نگرانی به او نگاه می‌کرد و به آرامی سینه اش را لمس می‌کرد. نکته عجیب این بود که انگار دستش تمام بدنش را پوشانده بود.

لعنت،ی چه اتفاقی داره می‌افته.

او نتوانست فکرش را تمام کند، چرا که زن چاق، او را به پهلو چرخانده و سیلی ملایمی به باسنش زد.

به دلایلی، از آن سیلی سبک احساس درد کرد.

«لعنت بهت، داری چیکار می‌کنی زن؟!»

او حرفش را گفت، اما چیزی که از دهانش بیرون آمد، فقط یک فریاد تند بود.

چهره افراد حاضر در اتاق با شنیدن صدای گریه‌ی او آرام شد و بانوی چاق، نوزاد را به آغوش زنی رنگ پریده اما زیبا داد که روی تختی قدیمی دراز کشیده بود.

«این یه پسره بانوی من، انگاری خیلیم کنجکاوه، با توجه به نوع نگاهی که به همه چیز داره می‌شه اینو فهمید...»

با وجود اینکه او چیزی از صحبت‌های زن چاق نمی‌فهمید، مرد جوان به راحتی می‌توانست موقعیتی را که نوزاد در آن قرار دارد، بفهمد.

من دوباره متولد شدم؟ کما نبود؟!

زنی که نوزاد را در آغوش گرفته بود، لباس خود را باز کرد و سعی کرد به او غذا بدهد.

«وای--!»

قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، یا بهتر بگوییم، فریاد بزند، مایعی در دهانش ریخت و با سرگیجه اولین وعده غذایی خود را میل کرد.

«اسمت رو نوآ می‌ذارم، آره نوآ بالوان، اسم خوبیه.»

نوآ با چشمانی نیمه‌بسته به زن نگاه کرد که به او غذا می‌داد. زن، موهای بلند و مشکی بر پشتش بود و چشمان آبی یخی زیبایی زیر ابروهای باریکش بود.

مطمئناً مادرم زیبا ست. نوآ باید اسمی باشه که به من داده، حداقل اسم خوبیه.

در اتاق باز شد و مردی حدوداً چهل ساله با موهای کوتاه مشکی و چهره‌ای خشن، مستقیم به سمت زن روی تخت رفت.

«لیلی، اجازه بده بچه رو ببینم.»

مرد با گفتن این حرف، مستقیماً نوآ را در آغوش گرفت و او را در هوا بلند کرد تا دید بهتری نسبت به نوزاد داشته باشد. زن چاق و دو خدمتکار دیگر کنار تخت با دیدن مرد، سرشان را پایین انداختند.

حتی لیلی با دیدن نوآ که ناگهان از سینه اش برداشته شد، صدای عصبانی خود را نگه داشت.

«هـــم، یکمی رنگ پریده و لاغره، اما به نظر می‌رسه هوش خوبی درونش نهفته باشه. شاید اون نتونه نگهبان خانواده اصلی باشه، اما ممکنه مشاور موفقی بشه. کارت خوب بود لیلی...»

مرد با گفتن این سخن، نوزاد را به مادرش پس داد و به سمت در خروجی حرکت کرد. لیلی با دیدن این صحنه به آرامی گفت: «اون پسر توئه و اسمشم نوآ ست یعنی او نمی‌تونه بیشتر از یک نگهبان ساده باشه؟»

رایس در لبه خروجی ایستاد و به لیلی نگاه کرد و به طبیعی‌ترین حالت گفت: «حتی اگر خون من توی رگ‌هاش باشه، خون تو رو هم در بدنش داره. پسر یه فاحشه باید خودشو به اندازه کافی خوش‌شانس بدونه که بتونه از نوادگان خانواده اصلی محافظت کنه...»

و از اتاق بیرون رفت و لیلی را با چشمان خیس رها کرد که نوآ را در آغوش گرفته بود. او نگاه عمیق بچه را که در دستانش به سمت پدرش بود، بعد از اینکه او از در بیرون رفت ندید.

به نظر می‌رسه که وضعیت این خانواده به این سادگیا نیست، من باید تمام تلاشم رو بکنم تا زبان این دنیا رو هرچه سریعتر یاد بگیرم.

با این فکر چشمانش را بست و خوابید.

{پایان چپتر یک.}

کتاب‌های تصادفی