تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
پنج ماه از تولد نوآ در این دنیا میگذشت.
بهار بود، یا حداقل برای آنچه از محیط بیرون میدید، چنین به نظر میرسید. عمارتی که او در آن زندگی میکرد، شبیه یک ویلای روستایی در زندگی قبلیاش بود، با این حال، به اندازه یک قلعه بزرگ بود و بیشتر از چوب ساخته شده بود و اطراف آن دیواری از سنگ وجود داشت.
در آن لحظه، او در آغوش مادر جدیدش بود و در حالی که او در عمارت قدم میزد و با او صحبت میکرد، به اطراف نگاه میکرد. او نمیدانست که نوآ بیشتر حرفهای او را درک میکند.
زبان این دنیا خیلی سخت نیست، تازه شباهتهای زیادی با انگلیسیه دنیای قبلی من داره. خب، این به لطف لیلیه که هیچوقت منو ترک نکرد و مدام با من صحبت میکرد.
در این پنج ماه، او بیشتر در آغوش مادرش به قدمزنی در عمارت بالوان گذراند و لیلی جزئیترین چیزها را برایش تعریف میکرد. به همین دلیل او تصوری کلی از موقعیت خود در خانواده و چگونگی ساختار عمارت داشت.
عمارت به 2 حلقه بیرونی و داخلی تقسیم میشد. حلقه داخلی از یک ساختمان 4 طبقه تشکیل شده بود و محل زندگی خانواده اصلی بود. حلقه بیرونی دارای دو ساختمان 2 طبقه و یک ساختمان 3 طبقه بود که به ترتیب نگهبانان، خدمتکاران و مهمانان در آن زندگی میکردند.
در حال حاضر، آنها در طبقه اول ساختمان مهمانان بودند و از آنجایی که خون خانواده اصلی در او بود و لیلی صیغه محبوب ریس بود، برای آنها محفوظ شده بود.
پدر نوآ، ریس، سومین و آخرین پسر پدرسالار قدیمی خانواده بالوان، توماس بود. به این ترتیب، حتی اگر به حلقه داخلی دسترسی نداشتند، هنوز هم میتوانستند در حلقه بیرونی، زندگی راحتی داشته باشند.
«تو باید قوی بشی عزیزم، مردم توی حلقه داخلی، تو رو حرامزاده میبینن و از هیچ تلاشی دریغ نمیکنن تا تو، به ویژه نوههای قانونی پدرسالار رو آزار و اذیت کنن...»
با شنیدن این حرف، حال نوآ بدتر شد.
من در دنیایی پر از سازش، زندگی بیمعنایی داشتم و الان که دوباره متولد شدم، از من خواسته میخوان که به دلیل موقعیت اجتماعیم قلدری رو تحمل کنم و تنها به ابزار خانوادهی اصلی تبدیل بشم؟ به نظر میرسه که قراره من دوباره یه زندگی بدون معنا داشته باشم...
لیلی به حرف زدن ادامه داد، اما ذهن نوآ از آن دور بود و سعی میکرد بهترین راه را برای این زندگی رقم بزند.
اگه من اینجا بمونم، احتمالاً مزایای زیادی در دسترسمه، بالاخره خانواده بالوان کاملاً ثروتمند به نظر میرسن. من از محیط بیرونی عمارت به اندازه کافی خبر ندارم، پس نمیتونم از مکاناتی مطمئن باشم که دنیای بیرون توی خودش داره.
نوآ قبلاً در فکر فرار از خانواده بود. او از محبت و زحمات این تازه مادر قدردانی میکرد، اما این احساسات به دور از عشقی بود که باید نسبت به پدر و مادر داشت.
من قبلاً یک خانواده داشتم و اوضاع اونقدرها خوب نبود. این بار مجبور نیستم تجربیات مختلفی رو پشت سر بذارم تا بفهمم چه جور آدمی هستم و همیشه بتونم چیزهایی روانتخاب کنم که بیشتر برام مناسبه. اگه زندگی توی دایره درونی تنها به این دلیل سخته که حرامزاده ام، بدم نمیآد که عمارت رو رها کنم. به علاوه، من 25 سال تجربه از قبل دارم و دانش دنیای پیشرفتهتر هم درکنارش هست،احتمال زیاد امکانات بیشتری دارم...
از لباس مردم، ساختار ساختمانها و وضعیت مبلمان، او میتوانست حدس بزند که اینجا دنیایی بدون برق است، بنابراین در زمینه فناوری نسبت به دنیای قبلی خود بسیار عقبتر بود.
با این حال، این ممکنه که یک نقطه ضعف هم باشه. عادات من مربوط به جامعه صنعتیه و افکار من مربوط به مردی از قرن بیست و یکم. نمیدونم مردم اینجا به برخی فکراها ممکنه چه واکنشی نشون بدن. باید مراقب باشم.
روزها گاهی با فکر به آیندهاش و گاهی با گوش دادن به مادرش میگذشت و شب نزدیک میشد. لیلی به سمت بالکن رفت تا ستارهها را در آسمان تاریک تماشا کند. نوآ از این فرصت برای بررسی محیط بیرون از عمارت استفاده کرد. بیرون دیوار دفاعی، گوسفندان در حال چرای مزارع بودند، در آنجا جاده سنگی بزرگی وجود داشت که از دروازه اصلی عمارت شروع میشد و از دور امتداد داشت و مزارع سرسبز را به دو نیم میکرد. در سمت راستش مزرعهای بود که بهنظر میرسید مزرعه ذرت باشد، و جنگلی در سمت چپش در دوردست وجود داشت که به سختی دیده میشد.
منظره زیبایی بود. چیزی که نوآ به دیدنش عادت نداشت و حالا این دنیای جدیدش بود. سپس نگاهش را به آسمان دوخت و به نظر میرسید که تاریکی را میبیند که قرمزی ابرها را در اثر غروب خورشید فرا گرفته است. در ابتدا مانند یک نقطه کوچک در دوردست بود که هر چه در جهت آنها میرفت بزرگتر و بزرگتر میشد. درست آن موقع بود که فهمید یک جای کار میلنگد. تاریکی، ناشی از غروب شب نبود، بلکه به دلیل سایهی چیزی بود که در میان ابرها موج میزد.
سریع بود و نزدیک و نزدیکتر میشد.
غرش کرکنندهای در یک نقطه در حومه شهر آرام پیچید. این غرش از شکلی در آسمان میآمد.
اژدهای سیاه بالدار از ابرها به صورت مورب، با سرعت به سمت گله گوسفندان خارج از دیوار عمارت میرفت.
طول آن 7 تا 8 متر بود و بالهای بزرگ سیاهی داشت، در واقع تمام بدن او را پوشانده بود.
با چنان سرعتی حرکت میکرد که نوآ نمیتوانست تفاوت زمانی بین خروجش از ابرها و نزدیک شدنش به زمینی که گله در آن بود را تشخیص دهد.
ناگهان دیواری با رنگ بنفش در مسیر او ظاهر شد. زمزمهای ثابت، اما بلند شنیده میشد و رنگ ارغوانی دیوار به سمت حومه شهر در جهت گله بزرگتر.
به نظر میرسید که جانور در صعود خود آشفته بود و سعی میکرد خود را در هوا متوقف کند و بالهایش را باز کند.
اما سرعت آن خیلی زیاد بود و به ناچار روی زمینی افتاد که هاله بنفش در حال پوشاندنش بود و یک گودال عظیم ایجاد کرد.
لحظهای که هاله بنفش اژدها را لمس کرد، دود از گودال بلند شد و غرش دیگری در غروب به صدا درآمد که صدای درد بود.
اژدها با بیشترین سرعت ممکن، دوباره بهسمت آسمان بلند شد و با چشمانی زهرآگین به عمارت خیره شد. دود، دوباره مثل زخم از شکمش جاری میشد. ظاهراً هاله بنفش، اژدها را زخمی کرده بود.
اژدها با نفرت تمام، نفسش را داخل داد و سپس زبانهای از شعلههای قرمز را به سمت عمارت بیرون ریخت که در حالی که به حلقه بیرونی نزدیک میشد، به شکل نیزه درآمد.
لیلی از ترس نیزه آتشی که به سمت او میآمد، یخ زده بود، در حالی که نوآ هنوز آنقدر مبهوت بود که حتی متوجه خطری که در آن قرار داشت نبود.
قبل از اینکه شعلهها به دیوار بیرونی برسند، شکلی در آسمان و در بین آنها ظاهر شد.
او دست راستش را بلند کرد و چیزی زیر لب زمزمه کرد و سپس نیزهی آتشین به چیزی شبیه به دیواره هوا برخورد کرد.
ساییدگی بین شعلهها و سپر چند ثانیه طول کشید تا اینکه شعلهها خاموش شدند و فرد دوباره نمایان شد.
او پیرمردی با ریشهای بلند و صاف شانهشده به کمرش و موهای بلند و ردایی آزاد در باد بود. او یک لباس چینی با آستینهای بزرگ پوشیده بود، اما آستین سمت راستش سوخته بود و بازوی باریک، اما محکم او را نشان میداد.
او درست در چشمان اژدها نگاه کرد و اژدها هم همین کار را کرد.
این حالت حدود 10 ثانیه طول کشید تا اینکه اژدها یک بار دیگر غرش کرد و چرخید تا با سرعت زیاد از آسمان به سمت جنگل حرکت کند.
پیرمرد کمی بیشتر در هوا، بالای دیوار منتظر ماند و به سمتی نگاه کرد که اژدها به آنجا میرفت. پس از اطمینان کامل از رفتن جانور، آهی کشید و ناپدید شد.
لیلی هنوز از ترس یخ زده بود و متوجه نشد که بدن ضعیف نوآ را خیلی محکم گرفته است.
این درد همان چیزی بود که او را به بازگشت به واقعیت واداشت. او نالهای کوچک برای بیدار کردن مادرش از این خیال به جا گذاشت.
لیلی نیز به واقعیت بازگشت و نوآ را آرام کرد و میخواست چیزی بگوید قبل از اینکه صدایی پیر و عمیق او را قطع کند.
«پس این آخرین نوه منه، درست میگم؟»
{پایان چپتر دو.}
کتابهای تصادفی



