تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 7
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
یک روز بعد از اینکه نوآ ویلیام را به استادی خود پذیرفت، طبق دستور ویلیام، صبح زود به ساختمان نگهبانان رفت.
صبح روز قبل، وضعیت را برای مادرش توضیح داد و با دیدن کبودیهای جدید روی بدن مادرش، احساس غمگینی نکرد.
وارد ساختمان شد و مستقیم به طبقه اول رفت، ظاهراً مردانی که از پلهها نگهبانی میکردند، از ورود او مطلع شدند و بدون دردسر اجازه عبور دادند.
قبل از اینکه پایش را روی آخرین پله بگذارد، صدای ویلیام را در انتهای راهرو شنید.
«زود اومدی.»
با تماشای چهره خمیازهکش استادش در لباس ورزشی سفید، کمی احساس ترس به او دست داد.
قیافهای جدی نشان داد و با مشت چپش در دست راستش تعظیم کوتاهی کرد.
«شاگرد مشتاق یادگیریه، استاد.»
ویلیام حتی به او نگاه نکرد و با انگشت اشاره به او علامت داد. آنها با هم وارد اتاق بزرگی شدند که در آن اسلحهها روی دیوارها بود و چند آدمک چوبی در اطراف پراکنده بود.
ویلیام که داشت خمیازهی دیگری را بند میآورد، به زمین اشاره کرد: «بشین، من واقعاً صبحها خوب نیستم، پس میخوام همه چیز رو فقط یک بار توضیح بدم، بعدش میتونی سؤال بپرسی.»
نوآ خیلی زود چهارزانو روی زمین نشست. اشتیاق به وضوح در چشمانش نمایان بود.
ویلیام کمی افکارش را مرتب کرد و سپس با چهرهای جدی شروع کرد به توضیح: «اول، من میخوام مطمئن بشم که دلیل اینکه فرمانده به تو اجازه ورود به نگهبانی رو داده، میفهمی. ما نمیتونیم کسایی رو توی گروهمون داشته باشیم که سر نگهبانامون کلاه بذارن و تکنیکاشونو بدزدن، بهویژه بچههایی با موقعیت تو. بیا جوانب مثبت و منفی رو بسنجیم. با توجه به شرایط، ما به این نتیجه رسیدیم که بهتره از این حرص و طمع تو استفاده کنیمو به نیازای خودمون برسیم تا اینکه مجازاتت کنیم.»
قطره عرق سردی از پشت سر نوآ جاری شد، بالاخره متوجه شد که چهقدر بی پروا ست.
«یک بچه نمیتونه در برابر افراد قدرتمند کار کنه، شاید درستتر باشه که بگیم برای اونا مهم نیست که من بچه هستم.»
«ثانیاً، ما هیچ پاداشی بهت نمیدیم، یک نگهبان باید شاستگی خودشو نشون بده تا پاداش بگیره و تو هم از این قاعده مستنثی نیستی،، اما از اونجایی که الان شاگرد من هستی، برای شروع یه چیزی بهت میدم. فرض کن قرضه. با خدمت توی گروه نگهبانی جبرانش کن. فهمیدی؟ باید برای خانواده خودت خون بریزی تا اون چه رو که میخوای به دست بیاری.»
ویلیام طلبکارانه به چشمان نوآ نگاه کرد. وضعیت او کاملاً مخفی نبود، بنابراین منطقی بود که اراده او برای محافظت از خانواده بالوان را زیر سؤال ببرد...
من میدونم که اون چی میخواد بگه. میترسه برای اینکه من یک حرومزاده هستم نسبت به بالوان نفرت داشته باشم و از نگهبانهااستفاده کنم تا وسیله ای برای تقویت خودم باشن و همهی این کارا از سر انتقام باشه. اون اشتباه نمیکنه،، اما اصلاً متوجه قصدم نشده.
نوآ که در فکر به نظر میرسید، سرش را پایین انداخت تا با چهرهای مصممتر، سرش را بالا بیاورد.
«شاگرد متوجه میشه...»
ویلیام به او خیره شد و سعی کرد چهره او را رمزگشایی کند.
اگه داره دروغ میگه، یعنی واقعاً دروغگوی خوبیه...
سپس از درک بچه دست کشید و توضیح خود را از سر گرفت: «پس حل شد. تو الان جوونترین عضوی هستی که تا امروز نگهبانای خانواده بالوان به چشم دیده. وظایف ما بیشتر حل مسائل با راهزن و جانورای جادویی در قلمرو بالوانه، چون وظیفه سربازای حلقه داخلیه که شخصاً از اونا محافظت کنن. منظورم از اعضای خانواده ست.»
«بعداً در مورد مأموریتها بیشتر توضیح میدم، حالا توجه کن، من با قسمتی شروع میکنم که تقریباً دستای خودتو برای اون از دست دادی...»
نیازی به گفتن نیست که توجه نوآ سر به فلک کشید.
«تو سیستم یین یانگ رو خوندی، پس من میتونم بخش مربوط به «نفس» و عناصر رو نادیده بگیرم. تهذیب انسان رو میشه به 3 مرکز قدرت تقسیم کرد: دانتیان، بدن و دریای آگاهی که عمیقاً به هم مرتبط اند...»
«دانتیان در قسمت پایین شکم قرار داره و معمولاً در سن 15 سالگی تشکیل میشه. این مکانیه که تهذیبگرها داخلش «نفس» رو جمع میکنن و بعد از جمع شدن، بدن و ذهن رو تغذیه میکنن.»
«بدن، پوسته یک تهذیبگره، میشه اونو با پر کردن «نفس» تغذیه کرد و هر چی قویتر باشه، دانتیان و ذهن تو پایدارتر خواهد بود. تو قبلا پرورش اونو با تکنیک چرخ آتش یخ شروع کردی...»
«دریای آگاهی در مرکز مغز تو قرار داره و جاییه که انرژی ذهنی تو تولید و جمع میشه. بزرگ کردن دریای آگاهی تو نه تنها فضای بیشتری به تو میده تا انرژی ذهنی و تولیدش رو افزایش بدی، بلکه باعث میشه حواست تیزتر و افکارت قویتر بشن. میگن که توی بعضی سطوح حتی میتونی شروع به پیشبینی اتفاقات قریب الوقوع کنی.»
«الان، میتونی با دور اول، سؤالاتو بپرسی.»
نوآ چشمانش را بست و آنچه استادش گفت را در تکرار کرد تا آن را حفظ کند. پس از بررسی چند بارهی صحبتها، او دو چیز را پیدا کرد که از آنها مطمئن نبود.
«استاد، من دوتا سؤال دارم: مگه نگفتید که تکنیک چرخش آتش یخ تقلیدی از یک تکنیک تهذیبه؟ اگه دانتیان توی پانزده سالگی تشکیل بشه، یعنی من نمیتونم تا 5 سال آینده تهذیب کنم؟؟»
پاسخ ویلیام بی درنگ بود، زیرا او احتمالاً لحظهای قبل تردیدهایی را پیشبینی کرده بود که ممکن بود به ذهن شاگردش بیاید.
«روشهای واقعی تغذیه بدن از «نفس» توی دانتیان استفاده میکنن تا بدن رو غرق کنن اون تغذیه کنن. در مقایسه، تکنیک چرخشی آتش یخ فقط فرآیندی برای ذخیره اجباری «نفس» در بدنه که به طور طبیعی از اون استفاده میشه. تفاوت در مقدار «نفس» استفاده شده ست، علاوه بر این، تکنیکی که ساتفاده میکنی، درواقع میتونه یک دهم کاری رو بکنه که با دانتیان انجامش بدی، و تازه همه اینا بخاطر محدودیت بدنته. در حالی که روشهای واقعی تغذیه بدن میتونن به تو اجازه بدن این محدودیتها رو بشکنی...»
«در مورد سؤال دیگهت، بله، سن معمولی که در اون یک انسان به طور کامل دانتیان خودشو تشکیل میده، پانزده سالگیه. با این حال، همونطور که بهت گفتم، سه مرکز قدرت عمیقاً به هم مرتبط هستند. احتمالاً تو قبلاً روند خلقت خودت رو سریع کرده باشی. دانتیان رو با تمرین تکنیک چرخش آتش یخ بالا ببر. کی میدونه؟ شاید زودتر از اون مدت بتونی به دانتیان برسی...»
با شنیدن این سخن، چشمان نوآ برق زد.
این یعنی که من میتونم با آموزش دو مرکز قدرت دیگه، روند کلی تمرین رو سرعت بدم. صبر کن، یه چیزی عجیبه، پس یعنی هر کی هر سهتاش رو با هم انجام بده، روند کارش چند برابر میشه؟
حالت گیجی در چهرهاش نمایان شد. با ابروهای به هم گرهخورده به استادش نگاه کرد و میخواست سؤالات بیشتری بپرسد،، اما حرفش قطع شد.
«هر وقت تمرین رو شروع کردی، بیشتر متوجه میشی. تهذیب ذاتاً یک عمل مخالفت با آسمان و زمینه، چون ما قدرت اونو میگیریم و اونو مال خودمون میکنیم، پس این روند بسیار طولانی و دردناکه. بنابراین، از اونجایی که سه مرکز قدرت به هم متصلن، پس اگه درسته که توانمندسازی یکی روی دوتای دیگه تأثیر میذاره، این هم درسته که پشت سر گذاشتن یکی، رشد دوتا نفر دیگه رو کند میکنه...»
ویلیام سپس روی زمین نشست و انبوهی کاغذ از زیر لباسش بیرون آورد.
«من به تو یک روش تمرینی برای دریای هوشیاری میدم و بهت اجازه میدم تا یک هنر رزمی و یک روش تغذیهکننده بدن رو انتخاب کنی که نیازی به دانتیان نداره. از بین روشهایی که برات، اماده کردم، این برگهها فقط یه توضیحات کلی از تکنیکهاست، بیا جلو و اونا رو با دقت بخون. یادت باشه که اونارو مطابق با شخصیت و نیازهای خودت انتخاب کنی...»
ویلیام قبل از اینکه بتواند کاغذها را روی زمین بگذارد، نوآ را دید که جلوی او روی زانوهایش نشسته بود.
این بچه لعنتی وقتی از من فرار میکرد، آنقدر سریع نبود...
ویلیام آهی کوتاه کشید و افزود: «یادت باشه، بعد از تشکیل دانتیان باید روش تغذیه بدنت رو عوض کنی. اینم یادت باشه، هنرهای رزمی از «نفس» برای بیان قدرت واقعی خودشون استفاده میکنن، پس در حال حاضر تو به چیزی محدود میشی که داری توی بدنت جمع میکنی...»
پس از آخرین اخطار، او کاغذها را روی زمین گذاشت. در سمت راست روشهای تغذیهکنندهی بدن و در سمت چپ هنرهای رزمی قرار داشت. با لبخندی نامملوسی به تماشای شاگرد خود نشست و او را با چشمانی پر از اشتیاق تماشا میکرد. به نظر میرسید که او میتواند با یک نگاه حرکات نوآ را درک کند.
اون مطمئناً اراده یک تهذیبگر رو داره، نمیدونم تا کجا میتونه پیش بره...
{پایان قسمت هفت}
کتابهای تصادفی


