تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
«شما چطور، فرمانده نظر شما در مورد اون چیه؟»
مرد دیگرِ پشت پنجره، کمی فکر کرد و گفت: «اگه میکی از سلاح و قدرت کامل خودش استفاده میکرد، اون بچه هیچ شانسی نداشت. با این حال، اون از سن و ظاهرش به نفع خودش استفاده میکرد و از مردای ما استفاده کرد تا برای چیزهایی تمرین کنه که توی این سالها یاد گرفته. اون بچه خیلی دقیقه، آدما رو بازی میده، و کاملا از درد بیباکه و عزم بزرگی داره. بدون شک اون حادثه 10 سال پیش با اژدها، ذهنش رو تا حدی منحرف کرده. اینکه فکر کنم یک بچه میتونه تا این حد نسبت به قدرتش طمع داشته باشه، یکمی منو میترسونه.»
در حالی که دو مرد همچنان به نگهبانان حیاط خیره شده بودند، سکوت در اتاق جاری شد. آن گروه، در نهایت، از تمسخر میکی خسته شدند و با هم موافقت کردند تا یک دور دیگر شراب بنوشند و به روز خود پایان دهند.
«خب، ما باید با اون چیکار کنیم، فرمانده؟»
«اگه اون پسر رو همینطوری آزاد، فقط بحث زمانه که کی یه مشکلی پیش بیاد. کاملاً واضحه که اون تحقیقاتش روی تکنیکها رو رها نمیکنه، فقط نمیدونم حاضره تا کجا پیش بره.»
«خب، چه کار باید بکنیم، فرمانده؟»
مرد دیگر سوالش تکرار کرد. آنها پس از سالها کار در کنار یکدیگر، درکی ضمنی از چگونگی گفتگوهایشان داشتند. مرد که دید فرمانده با چشمان بسته فکر میکند، سکوت کرده و منتظر دستوراتش ماند.
فرمانده چشمانش را باز کرد و با آهی خفیف گفت: «آموزشش میدیم.»
در این بین نوآ به خانه خود بازگشته و متوجه شد که مادرش هنوز در اتاقش را بسته است. اگر با دقت گوش میکردید، نالههای سبک را میشنیدید.
پس نوآ حمام را انتخاب کرد تا غبار کارهای امروزش را بشوید، و بعد غذای فراوان خورد و به خواب رفت.
حوالی نیمه شب، خدمتکاری به اتاقش آمد تا او را با یک کاسه آب بیدار کند. پس از اینکه خادم را بازگرداند، صورت خود را شست و خود را به صورت ضربدری روی زمین قرار داد و به شیوه ای عجیب، اما ریتمیک نفس میکشید. وقتی کسی این روند را ببیند که چهقدر آرام پیش میرود، میتواند بفهمد که نوآ چگونه به این روند عادت کرده است.
ماهیچههای بدن او هر از چند گاهی برآمده میشد تا با افزایش جزئی حجم، به اندازه طبیعی بازگردد.
پس از حدود یک ساعت، او با آثاری از عرق بر بدنش، از مراقبهی خود بیدار شد.
«تکنیک چرخش آتش یخ، تنها راه تقویت بدن از طریق جذب اجباری انرژی یانگ توی ظهر و انرژی یین توی نیمه شبه، حتی بالاتر از معیارهاری یک تهذیبگر. بعلاوه، بدن من الان از انرژی اشباع شده، پس محدودیت قدرت من، اندازه یک پسر 14-15 ساله ست، و همینطور میمونه تا زمانی که بدنم بزرگ بشه و به من اجازه بده تا انرژی بیشتری جذب کنم.»
سپس بلند شد و یک شمشیر فلزی کوتاه از زیر تختش برداشت. وقتی مچ دستش را تکان داد، شمشیر ناپدید و از زاویه ای دیگر، در موقعیت دیگری ظاهر شد. بعد از اینکه این تمرین را با دو دست انجام داد، شمشیر را دوباره زیر تختش گذاشت، سپس روی آن دراز کشید و به فکر فرو رفت.
«تکنیک مچ مار فقط یک ترفند و ضربه پایانیه تا دشمنها رو غافلگیر کنه، واقعاً ارزش اینو نداره که بهش بگن تکنیک مبارزه. استفاده ازش محدوده، حتی اگه به مقدار مشخص «نفس» استفاده کنم که میتونم در مچ دستم نگه دارم. شکلهای دیگهای که از نگهبانها یاد گرفتم، یا بخشی از یک مجموعه هست یا در مورد سلاح هاییه که هنوز نمیتونم ازشون استفاده کنم. الان باید چیکار کنم؟ نگهبانها تا الان مراقب من بودن و هیچ نوع اطلاعاتی رو فاش نمیکنن. یعنی واقعاً باید 3 سال صبر کنم تا به طور رسمی برای نگهبانی خانواده اقدام کنم؟ اینجوری که خیلی کنده، به خصوص که نمیتونم توی این سالها پیشرفت ارزشمندی داشته باشم.»
جریان افکارش تا اندکی ادامه یافت، زیرا او شروع کرده بود به بررسی راههای غیرقانونی بیشتر.
«ممکنه از نگهبانا چندتا کتاب بدزدم،، اما این کار نیاز داره که بدونم کدوم تکنیک ارزش خطر کردن داره، کی اونها رو به شکل یک کتاب داره، و تازه، بعدش باید از عمارت فرار کنم. برای جنایاتی که مربوط به تهذیبن، حکم اعدام میبرن پس باید ازش پرهیز کنم.»
در ذهنش صورت لیلی را به یاد آورد که به او لبخند میزد، فشار کمی در گلویش شکل گرفت.
«فکر نمیکنم آخرش هم بتونم از اینجا برم. دقیقتربگم، نمیخوام اینجا رو ترک کنم. جدا از مشکل مادرم، هنوز مشکل تکنیک سر جاشه. میدونم که این خانواده تکنیکهایی رو دارن که میخوام،، اما از وضعیت دنیای بیرون مطمئن نیستم.»
نور به پنجرهاش تابید، خورشید در حال طلوع بود.
مهم نیست، شاید من خیلی حریص ام. همیشه میدونستم، بلاخره یه زمانی میرسه که با دلقکهای خوششانس خانواده اصلی روبرو بشم. بدن من هنوز داره رشد میکنه و تکنیک چرخش آتش یخ میتونه تا سن 18 سالگی ادامه پیدا کنه. توی بدترین حالت، همچنان میتونم از طریق شایستگی توی نگهبانی حلقه داخلی پذیرفته بشم و بقیهی بچههای خانواده اصلی رو فریب بدم.
«نه، بدترین حالت اینه که من فریبشون بدم و منو از عصبانیت بکشن . زندگی توی اینجا بیش از حد آرومه، من کمکم موقعیتمو فراموش میکنم. تعجب نمیکنم اگه بعد از نمایش تواناییهام توی روزهای اولیه، خادمی وجود داشته باشه که یه سری اطلاعات رو به حلقه داخلی بده.»
«استدلالهات تموم شد؟ من از انتظار خسته شدم...»
با شنیدن این صدا، بدن نوآ سفت شد و به سمت در خروجی در نقطهی مقابل اتاق رفت. سپس به چیزی برخورد کرد و روی زمین افتاد، مقداری خون از بینی او به دهانش رفت. چیزی که با آن برخورد کرد، بدن فردی بود که صحبت میکرد. او در ورودی درب ایستاده بود.
نمی تونم فرار کنم!
آماده بود که برگردد و شمشیر را از زیر تخت بلند کند که مرد با صدایی هولناک گفت: «آروم باش، من نیومدم تا بهت آسیب بزنم. در واقع، فکر میکنم ممکنه از پیشنهاد من خوشت بیاد...»
نوآ بعد از اینکه دوباره صحبت کرد، ایستاد و کمی فکر کرد. سپس به آرامی برگشت تا نگاهی به مرد بیاندازد.
او شبیه یک مرد معمولی حدودا چهل ساله به نظر میرسید که قدی 1.70 متر، بدون ریش و موهای بلوند کمی بلند داشت. چهرهای بازیگوش داشت و لبخندی ملایم بر چهرهاش نقش بسته بود.
نوآ پرسید: «شما کی هستید؟»
«من نایب فرمانده محافظان حلقه بیرونی، ویلیام چالی هستم. به دستور فرماندهی دفاع اینجام، ما میخوایم قبل از اینکه گندی بزنی، استخدامت کنیم و آموزشت بدیم.»
وقتی نوآ این کلمات را از دهان ویلیام شنید، لال شد. پس از اندکی تأمل پرسید: «مگه قراره چه گندی بزنم؟ بعضی از نگهبانانا خودشون داوطلبانه یه سری نکته از تکنیکا بهم یاد دادن، همین. من خودسر کاری نکردم...»
او مهربانانه بهترین لبخندش را نشان داد، چون بالاخره نوآ هنوز در بدنی 10 ساله بود.
«چرتو پرت نگو، ما میدونیم که تو تکنیک مچ مار رو یاد گرفتی و مبارزه خودتو با میکی طور دیگه نشون دادی. بعلاوه، یعنی واقعاً میخوای به کار فریب نگهبانا ادامه بدی تا تکنیکای مزخرفی مثل چرخش آتش رو یاد بگیری؟اونم تکنیکی که فقط یه تقلید از یک تکنیک تهذیبه؟»
نوآ وقتی فهمید که کاملترین تکنیکی که آموخته بود، درواقع یک تقلید است، ترسش سریع به ناامیدی تبدیل شد.
با نگاهی به مرد خندان روبرویش، سرانجام تنها سؤالی را پرسید که در ذهنش اهمیت داشت.
«یعنی از من یک تهذیبگر برای مبارزه با اژدهاها میسازی؟؟»
ویلیام از صداقتش غافلگیر شد که چنین سؤالی را پرسیده. او در چشمان نوآ نگاه کرد و با احساس عزمش، ترجیح داد با صداقت کامل پاسخ دهد. آهی کوتاه کشید و لبخند از صورتش محو شد و گفت: «راه تهذیب یه راه شخصیه، کسایی که بهترین تکنیکها رو دارن، ممکنه توی کل زندگیشون به سطح پدرسالار نرسن، در حالی که کسایی هستن که فقط با یک تکنیک سادهی تنفس، ممکنه آسمونو به دو نیم کنن. من این رو ازت پنهان نمیکنم. من نمیتونم بهترین تکنیکهای خانواده بالوان رو به تو یاد بدم،، اما مطمئناً تو رو توی مسیر تهذیب قرار میدم...»
«قبوله!»
نوآ قبل از اینکه ویلیام سخنرانیاش را تمام کند، حرفش را قطع کرد. با نگاه به او، اکنون میتوانست آن بخش از صداقتی را ببیند که قبلاً ناپدید شده بود، صداقتی که جای آن را قاطعیت پر کرده بود.
چه بچه ترسناکی، من نمیتونم حتی یک ثانیه گارد خودمو پایین بیارم.
ویلیام لبخندش را پس زد و با خوشحالی گفت: «پس از این به بعد باید منو استاد صدا کنی!»
{پایان چپتر شش.}
کتابهای تصادفی

