فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 11

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 11: خیانت

صبح روز بعد، نوآه سحرگاه از خواب بیدار شد. نور اول صبح، او را آزار می‌داد.

از رختخواب بلند شد و آماده شد تا صورتش را بشوید. پس در جای خود ایستاد.

تا حالا نشده بود با نور اول صبح تا این حد اذیت بشم!

او با تمرکز بر مرکز مغزش، وارد دریای آگاهی شد. وقتی شکل نیمه شفاف او چشمانش را باز کرد، می‌توانست ببیند که سطح دریا به سطح اولیه نیمی از کره رسیده است.

پس یک شب خواب برای پر کردن نصف دریا کافیه! بعدازظهر دوباره امتحان می‌کنم تا ببینم چه مدت می‌تونم تمرین رو تحمل کنم.

چیزی که او نمی‌دانست این بود که چون او یک تناسخ‌یافته بود، ذهنش بسیار قوی‌تر از یک بچه معمولی هم سن و سالش بود. به طور کلی، سن ذهنی او حدود 35 سال بود و وقایع هر دو زندگی او به تقویت بیشتر ذهن او کمک کرد، بنابراین می‌توانست مدت بیشتری از هر کسی به طلسم نگاه کند. اگر یک کودک 10 ساله 4 ساعت متوالی به طلسم کسیر نگاه کند، ذهنش متلاشی می‌شود.

وقتی نزدیک کاسه آب شد و صورتش را شست، کمی به خود لرزید. آب سردتر از حد معمول به نظر می‌رسید.

از خدمتکار رهگذری که به کاسه اشاره می‌کرد، پرسید: «چرا اب آن‌قدر سرده!»

خادم دستش را روی کاسه گذاشت و با حالتی درهم به نوآه نگاه کرد.

«آب همان درجه حرارت همیشگیه، ارباب جوان. یعنی سرما خوردین؟ می‌خواین به خانم خبر بدم؟»

نوآه از پاسخ او کمی تعجب کرد،، اما به فکری فرو رفت.

ممکنه حواس من تنها با یک جلسه تمرین حساس تر شده باشن؟ نباید این‌قدر سریع باشه، درسته؟

«نه، خوبه، به کارت ادامه بده.»

کنیز را مرخص کرد و رفت صبحانه بخورد.

وقتی استاد رو دیدم ازش می‌پرسم. الان باید روی سبک شمشیر دوقلو تمرکز کنم.

به اتاقش برگشت، کتاب هنرهای رزمی را باز کرد و شمشیر دوقلو را برداشت.

او همان کاری را انجام می‌داد که هر زمان که یک نگهبان به او فرم رزمی یا تکنیکی می‌داد، انجام می‌داد: در اتاقش می‌بست و تمرین می‌کرد تا زمانی که این حرکات به یک عادت تبدیل شوند.

اگرچه این بار، در مدیریت همزمان دو شمشیر با مشکل مواجه شد.

همونطور که استاد گفت، حدس می‌زنم عادت بهش سخت‌تره. فقط می‌تونم بیشتر تمرین کنم تا زمانی که بتونم از این حرکات توی یه مبارزه واقعی استفاده کنم.

روزش به همین منوال گذشت.

نوآه فقط برای گرفتن ناهار از اتاقش بیرون رفت و شام را با خواندن کتاب «جعل هفت جهنم» در اتاق در بسته‌اش صرف کرد. وقتی احساس کرد که هضم شده، دیگر شب شده بود. کتابش را بست و طلسم کسیر را از لباسش بیرون آورد. به عنوان مهمترین دارایی‌اش، همیشه آن را نزد خود نگه می‌داشت.

او به رونی که روی تختش نشسته بود خیره شد و تا زمانی که سطح آب درون دریای هوشیاری‌اش به زیر یک پنجم کره رسید، ادامه داد و سپس ملحفه را تا کرد.

بعضی از حرکت‌ها از ذهن او عبور کردند،، اما او آن‌ها را با چشمان بسته سرکوب کرد تا زمانی که آن‌ها از بین بروند. بعد از آن به بیرون از پنجره نگاه کرد تا بفهمد چه‌قدر زمان صرف تمرین کرده است.

دوباره حدود چهار ساعت، حتی با اینکه به آستانه رسیدم. به نظر می‌رسه که تمرین تمام روز رو ذهن تأثیر می‌ذاره، در غیر این صورت مطمئنم که می‌تونستم حدود پنج ساعت نگهش دارم.

با وجود اینکه به حدی رسیده بود که بتواند بدنش را تحمل کند، یعنی تقریباً یک پنجم کره، مانند شب قبل در دریای آگاهی ماند. او یک سؤال دیگر را به فهرست سوالاتی اضافه کرد که باید از استادش می‌پرسید.

اگه فردا صبح هم کاملا خوب از خواب بیدار شم، مثل امروز تمرین رو ادامه می‌دم. کل روز تمرین کنم خیلی خسته‌کننده می‌شه و این سر درد مزخرف ناامیدکننده ست،، اما من می‌تونم تحمل کنم! یه قطره عرق و درد در مقایسه با قدرت مگه چیه؟

نوآ دوباره عزمش را جزم کرد. سپس در رختخواب دراز کشید و از نظر جسمی و روحی کاملاً خسته بود و به آرامی خوابید.

نوآه صبح، به محض اینکه متوجه نور پنجره اش شد، دوباره در سحر از خواب بیدار شد.

با بررسی اینکه آیا همه چیز در دریای هوشیاری او به آرامی پیش می‌رود و به غیر از مقداری درد در اندام‌هایش کاملاً بهبود یافته است، تصمیم گرفت همان اعمال روز قبل را تکرار کند. او از صبح تا اواسط بعدازظهر به سبک شمشیر دوقلو تمرین می‌کرد، در حین خوردن شام، کتاب جعل هفت جهنم را می‌خواند و در طول شب با طلسم کسیر تمرین می‌کرد تا جایی که بدنش به مرز استفراغ رسید.

به این ترتیب، روز ملاقات او با ویلیام فرا رسید.

در همان اتاق بزرگ هفته قبل، نوآه دوزانو روی زمین نشسته بود و به استادش که در مقابلش ایستاده بود نگاه می‌کرد. او منتظر بود تا ویلیام خمیازه خود را تمام کند قبل از اینکه از او بخواهد بعضی از تردیدهایش را روشن کند.

«استاد، از زمانی که تمرین انرژی ذهنی رو شروع کردم، می‌تونم متوجه نور صبحگاهی بشم. علاوه بر این، همه چیز سردتر یا گرم‌تر از گذشته به نظر می‌رسه و من تقریباً مطمئنم که اگر به اندازه کافی تمرکز کنم می‌تونم صدای بعضی از خدمتکار‌ها رو بشنوم که تو اتاق‌های دیگه در حال پچ‌پچ کردن هستن.»

نوآه در آن روزها هرگز سست نشد و تغییرات در ادراک او هر روز آشکارتر می‌شد.

ویلیام این را که شنید، کمی متعجب شد،، اما بعد به یاد آورد که شاگردش در مورد آموزش چه‌قدر سرسخت بود. او به این فکر کرد که باید هر چه زودتر محدودیت تمرینی برای نوآ لحاظ کند، ورگنه بیش از این‌ها به خود آسیب می‌زد.

«به نظر می‌رسه که تو خیلی سخت روی طلسم کسیر تمرین کردی. یادمه وقتی برای اولین بار تو 15 سالگی شروع به تمرین انرژی ذهنی کردم، فقط دو ساعت طول کشید و بعدش کم مونده بود متلاشی بشم. یادمه که فرمانده به من می‌گفت نابغه کمیاب! هاها، نگران نباش، با بزرگ شدنت، حصار ذهنت محکم‌تر و محکم‌تر می‌شه و بهت اجازه می‌ده زمان بیشتری تمرین کنی.»

نوآه لال شده بود و با چشمان درشت به استادش خیره شده بود. ویلیام با افتخار فکر کرد:

آره، درسته، استادت یه نابغه است. الان داری خودت رو با من مقایسه می‌کنی، درسته؟

پوزخندی خفیف روی صورتش بود، چون فکر می‌کرد بالاخره کمی از بچه احترام گرفته است.

صبر کن، صبر کن، صبر کن! اون می‌گه که ذهنش فقط با 2 ساعت تمرین متلاشی شده؟ یه نابغه نادر؟ اون؟ دوبرابر یه نابغه نادر چیه؟ شاید چون ذهن من قبلا یه بار زندگی کرده، بشه اونو یه ذهن کاملاً شکل گرفته در نظر گرفت، بنابراین می‌تونم اندازه یه مرد بالغ تمرین کنم، در حالی که هنوز 10 ساله هستم. می‌تونم بگم تا زمانی که تنبلی نکنم،عمراً کسی بتونه به گرد پام برسه!

دهان نوآه کمی خشک شد و بعد آب دهانش را قورت داد. در تلاش بود تا بحث را از سر تمرین به سؤالش عوض کند. از ویلیام درباره یکی دیگر از تردیدهایش سؤال کرد.

«استاد چه‌قدر برای حفظ اولین طلسم تمرین کردید؟»

لبخند ویلیام بزرگ شد و با لبخندی مغرور گفت: «حدود 6 سال،، اما اگه فرمانده همیشه من رو به مأموریت نمی‌فرستاد، می‌تونستم این کار رو تو 5 سال انجام بدم.»

بنابراین، اگه به همین منوال ادامه بدم، ممکنه در عرض 3 سال به سطح اول تبدیل شم! شاید بخاطر دانتیان من که هنوز شکل نگرفته، روند کندتر باشه،، اما خیلی خوبه!

نوآه می‌خواست صحبت را با استادش کنار بگذارد و برای تمرین به اتاقش برگردد، او مشتاق بود بفهمد که طلسم کردن چه حسی دارد.

ویلیام ژست غرورآمیز خود را رها کرد و با لبخند به او نگاه کرد.

«تو سبک شمشیر دوقلو هم تمرین کردی، درسته؟»

«بله، استاد»

نوآه جواب داد و دلیل اصلی آمدنش را برای آن روز به خاطر آورد.

«می‌خوای بهم نشون بدی؟»

«بله، لطفا! استاد، بهم آسون نگیرید»

نوآ برخاست و 2 شمشیر تمرینی از دیوار پشت سرش برداشت.

ویلیام گفت: «نگران نباش، نمی‌گیرم»

سپس دست چپش را پشت سرش گذاشت و دست راستش را به سمت سینه‌اش برد، در حالی که طرف دست به سمت نوآه اشاره می‌کرد.

بلافاصله جو اتاق تغییر کرد.

کتاب‌های تصادفی