تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 14
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۱۴ - دروغ
وقتی نوآ به اتاقش برگشت، احساس خستگی میکرد.
حتی با اینکه جلسه کوتاه بود و فقط نیمی از صبح سپری شده بود، اما «نفس» از بدنش تهی شد و کاری کرد تا خستگی او را فرا بگیرد.
«اگه فرض بگیرم فقط با همین «نفس» کوچکی که دارم بتونم یک بریدگی سطحی ایجاد کنم، نمیدونم که سبک شمشیر دوقلو چهقدر میتونه با یک دانتیان واقعی قویتر باشه. قابل درکه که چرا تهذیبگرها به دانتیان اهمیت زیادی میدن. اگه بتونی کمیت و کیفیت بالاتر «نفس» رو جمع کنی، هر تکنیک به طور تصاعدی قدرتمندتر میشه. تفاوت توی این دو تکنیک واقعاً زیاده.»
او که روی تختش نشسته بود، در ذهنش حس انجام آخرین حمله خود را حک کرد.
« این به بعد این تیزبینی ذهنی باید حالت همیشگی من باشه، نه! باید نقطه شروع من باشه! من نه تنها میتونم زیادی به انرژی ذهنی خودم تکیه کنم، بلکه باید اونو به شیوهی منظمی اصلاح کنم تا به افکار و فرآیند یادگیری خودم سرعت بدم.»
یکی از بزرگترین رازهای او این بود که انرژی ذهنیاش داشت با سرعت شگفتانگیزی پیشرفت میکرد. در این 6 ماه که تمرینش را شروع کرد، مدت زمان ماندش در یک جلسه را نیم ساعت بیشتر کرد. تأثیرات این افزایش مشهود بود، چون او هر درسی را سریعتر یاد میگرفت که استادش به او میداد و توانایی او در دستکاری «نفس» دقیقتر و روانتر میشد.
در داخل دریای هوشیاری او در مرکز کره، یک اختلال جزئی در فضای بالای دریا وجود داشت. انگارچیزی در شرف ظهور است، اما هنوز نمیتواند خودش را محکم و ثابت کند.
«توی این هفته، من باید کاملاً روی جعل هفت جهنم و افزایش انرژی ذهنیم تمرکز کنم. تمرین در سبک شمشیرهای دوقلو مثل یه استراحت زمانی استفاده میشه تا نیاز بدن من. دیگه نمیتونم زمان رو از دست بدم.»
با تصمیم درمورد برنامهی این هفتهاش، بلافاصله دست به کار شد و تمام توجه خود را برای خواندن و حفظ روش تغذیه بدن به کار گرفت.
او در طول شب به سختی روی تمرینش تمرکز کرد.
مدتی از صبح را به تمرینات ذهنی گذراند و سعی کرد حالت هوشیاری ذهن خود را با استادش حفظ کند،بعد دو ساعت تمام روی سبک شمشیر دوقلو و شکلدهیاش تمرین کرد. بقیه روز را به حفظ روش تغذیه اختصاص داد و از شب برای افزایش انرژی ذهنی استفاده کرد.
به این ترتیب، روزها گذشت تا روز ملاقات ویلیام سر رسید.
طبق دستورالعمل، نوآ نه هنر رزمی را تمرین کرد و نه با طلسم کسیر، بلکه روزها را صرف خواندن کتاب هفت جهنم و تمرکز ذهنش کرد تا هوشیاریاش را بیشتر کند.
موقع ناهار به دیدن مادرش رفت.
نوآ به آرامی در اتاق مادرش را زد و با صدای محکمی گفت: «مامان! منم. میخوام باهات صحبت کنم.»
چند لحظه بعد در باز شد و چهره لیلی با لبخندی روی صورت ظاهر شد و گفت: «کم پیش میآد بیای سراغم. فکر کنم اگه لازم نبود غذا بخوری، کل روزت رو صرف تمرین میکردی»
نوآ به طور غریزی به بدن او نگاه کرد و دوباره چشمانش را روی صورت او انداخت.
از آخرین باری که شمردم، چهارتا کبودی جدید بهش اضافه شده.
پدرش با گذشت زمان خشنتر میشد و این موضوع باعث شد نوآ حس کند همهی اینها به رفتوآمد او به بخش نگهبانان مرتبط است.
«راستش در مورد تمرینه. من فردا با استادم تمرین ویژهای دارم و اون گفت که حدود یک هفته یا بیشتر طول میکشه تا کامل بشه. با این حساب تا وقتی تمرینم کامل بشه، از فردا دیگه نمیآم خونه.»
لیلی نگران شد و خواست بیشتر در مورد این آموزش بپرسد، اما بعد متوجه شد که پسرش تا حدودی تغییر کرده است. چشمانش متمرکزتر بود، حضورش با ابهتتر، مثل صخرهای میماند که در رودخانه ایستاده و مدام در برابر جریان آب مقاومت میکند.
پسرش را میشناخت. میدانست که او تصمیم گرفته در این آموزش شرکت کند و هیچ چیز باعث نمیشود نظرش تغییر کند، بنابراین رفتارش را فقط به لمس گونه و نوازش صورت پسرش محدود کرد.
«به من قول بده که هیچ کار بیحساب یا خطرناکی انجام نمیدی.»
«نگران نباش مامان، استاد من همیشه با منه و واقعاً قویه، پس چیز خطرناکی نیست که بتونه روی من اثر بذاره.»
«برام مهم نیست، به هر حال به من قول بده...»
درخواست مادرش قاطعانه بود و نمیتوانست ردش کند.
«باشه مامان، قول میدم مراقب باشم.»
در حالی که مادرش همچنان به او خیره شده بود، نوآ دروغ گفت. سپس او را در آغوش گرفت و لباسهایش را کمی مرتب کرد.
«پس میتونی بری، اما یادت باشه که زیاد خودت رو خسته نکنی، کار مادرت اینه تا وقتی پسرش جوونه ازش مراقبت کنه...»
نوآ در اتاقش در دریای آگاهیاش بود.
او تمرین نمیکرد، فقط تمام انرژی ذهنی خود را روی تمرین روز بعد و مراحل مختلف را متمرکز میکرد و ذهنش را آماده یمساخت تا کارها را انجام دهد.
وقتی خحس کرد کافی ست، ذهنش را رها کرد و روی تختش دراز کشید.
«حالا که به اون دروغ گفتم، واقعاً نمیتونم به خودم اجازه بدم که بمیرم.»
و بعد به خواب رفت.
فردای آن روز به محل تعیین شده رفت، جایی که استادش با چهرهای خشن منتظر او بود.
با دیدن تمرکز و اراده در چشمان نوآ به آرامی سر تکان داد.
«قبل از حرکت سؤالی نداری؟»
نوآ کمی فکر کرد و سپس به آرامی پرسید: «جایی که داریم میریم واقعاً عایق صدا ست؟ هیچ کس صدای من رو نمیشنوه دیگه؟»
یعنی اون نباید نگران زندگی خودش باشه؟ یعنی اون نگرانه که مادرش صداشو بشنوه؟
«بله، جایی که داریم میریم، زندان زیرزمینی حلقه بیرونیه. ازش استفاده میکنیم تا زندانیا و مجرما رو نگه داریم یا شکنجه کنیم و هیچ کس تا به حال متوجه نشده. حتی بعضی از سربازامون نمیدونن این مکان کجا ست. راجع به این خیالت راحت باشه.»
نوآ سری تکان داد و آخرین شک را از ذهنش پاک کرد.
«پس من آماده ام.»
ویلیام سری تکان داد و سپس به سمت پایین راهرو حرکت کرد.
«وقتی داریم به اونجا میریم، ازت میخوام که توضیحات این روش رو برای من تکرار کنی تا من مطمئن بشم که توی این روند اشتباهی نمیکنم.»
نوآ شروع به توضیح داد: «جعل هفت جهنم فرآیندی شامل ساخت هفت نقطه انرژی در پشت نمونه ست تا بدن به طور طبیعی یک گرداب جذبی ایجاد کنه تا نفس بهشت و زمین رو در پشتش جمع کنه. از اونجایی که فرآیند جذب، فرایند آشفتهایه، نمونه باید در طول این فرآیند هوشیار باشه تا «نفس» رو در محلی هدایت کنه که هفت نقطه انرژی ساخته شده و اونا رو با مخلوطی از باقی مونده و «نفس» بازسازی کنه. نقاط انرژیای که تازه ایجاد شدن تا زمانی که جامد بشن و به طور کامل به بدن اون متصل بشن، به همین شکل باقی میمونن. آخرین مرحله اینه که نقاط انرژی جدید از طریق دگرگونی به بدن نمونه وارد بشن و بعد باید منتظر بمونی تا بدن جدیدت کاملاً با «نفس» پر بشه.این روند باید تا شش بار به شکل کامل انجام بشه.»
ویلیام در انتهای راهرو توقف کرد و در نقاطی به ظاهر تصادفی به دیوار مقابلش ضربه زد.
دیوار سپس به سمت خود برگشت و به سمت راست لغزید و گذرگاهی تاریک و صخرهای را نمایان کرد که به سمت پایین میرفت.
«تقریباً رسیدیم، حالا خطرات و مزایای این روش رو برای من توضیح بده.»
با گفتن این سخن، شروع به قدم زدن در گذرگاه کرد و نوآ نیز به دنبال آن رفت.
{پایان چپتر 14.}
کتابهای تصادفی



