فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 15

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

«بزرگترین عیب، میزان مرگ و میر بالای فرآینده، چون یک اشتباه در فرآیند ممکنه باعث مرگ نمونه بشه. یک مشکل در این فرآیند وجود داره، اونم اینه که نمونه باید به طور فعال در حالی که بدنش در حال نابودیه، «نفس» رو کنترل کنه. همچنین این مشکل وجود داره که بازسازی فرآیند تخریب توسط خود نمونه انجام نمی‌شه، چون نقاط انرژی در پشت اون هستن و نیاز به یک کمک یه فرد ماهر داره. همچنین نمونه نمی‌تونه از روش تغذیه بدن متفاوتی برای تمرین استفاده کنه. روش تغذیه، قبل از اتمام هفت حلقه درمان از اون‌جایی دچار مشکل می‌شه که نقاط انرژی روی بدن فرد هنوز شکننده ست و نمی‌تونه هیچ فرآیند تغذیه متفاوتی رو تحمل کنه. آخرین نکته‌ی استفاده از این فرایند اینه که نمونه فقط می‌تونه منتظر بمونه تا دانتیان اون ساخته بشه، بعدش می‎تونه به جای به خطر انداختن جونش، از یک روش تغذیه‌ای ارتودوکس استفاده کنه. می‌گن که دکتر دیوونه، خالق این روش، دانتیان خودشو دچار آسیب بزرگی کرده اما از پرورش این روش دست نکشیده. به همین دلیل تونسته به همچین روشی دست پیدا کنه.»

نوآ در حالی توضیح می‌داد که ویلیام را در گذرگاه صخره‌ای دنبال می‌کرد، استادش هر بار که جمله‌ای را تمام می‌کرد فقط سرش را تکان می‌داد.

وقتی منبع نور قطع شد، صدایی از پشت سرشان آمد، و این‌طور بود که دیوار دوباره خود به خود بسته می‌شد.

درست در آن لحظه، نوا متوجه شد چند چراغ کوچک در پایین گذرگاه هست که مشعل‌های چوبی روی دیواره‌های این غار بودند.

با انرژی ذهنی بسیار قوی‌اش، حتی قبل از اینکه چشمانش به تاریکی عادت کنند، برایش هیچ مشکلی نبود که به پایین رفتن ادامه دهد.

«مزیت بزرگ‌تر بعد از تکمیل هر هفت چرخه اینه که بدن تو در سطح 3 بسیار حساس به «نفس» هست، بنابراین از استفاده‌ی هنرهای رزمی رو افزایش می‌ده و حواس رو بسیار تقویت می‌کنه.»

«دلیل اینکه بدن رو می‌شه در سطح 3 در نظر گرفت اینه که بعد از هفت چرخه، کیفیت «نفس» برابر با دانتیان می‌شه، بنابراین سطح تغذیه‌ فرد با دانتیان یکسان می‌شه. علاوه بر این، کاملاً متفاوت با هر روش تغذیه‌ای دیگه، روش هفت جهنم نیازی به مدیتیشن با استفاده از فرم‌ها یا وضعیت‌ها برای پر کردن مجدد «نفس» در بدن نداره، چون نقاط انرژی ایجاد شده به طور مداوم مطابق چرخه نمونه، «نفس» رو جذب می‌کنن تا وقتی که بدن از اون پر بشه. در نهایت، زمانی که درمان به پایان می‌رسه، بدن مثل یک دانتیان کوچک‌تر عمل می‌کنه، پس فرآیند جذب تهذیب‌گر سریع‌تر و فضای ذخیره‌سازی‌ش هم بزرگ‌تر می‌شه. لازم به ذکره که اغلب این مزایا وقتی تهذیب‌گر به مرحله‌ی بعدی سطحش وارد بشه، نصف می‌شن.»

در حخالی که نوآ داشت صحبت می‌کرد، از چند سلول گذشتند. تنها بعضی از سلول‌ها، در خود زندانیال غل‌وزنجیرشده داشتند. آن‌ها پوست و استخوانی بیش نبودند.

پس از مدتی به راست پیچیدند و از در فلزی گذشتند و وارد اتاقی پر از ابزار شکنجه شدند.

ویلیام به یک میز فلزی زنگ زده با دستبندهای فلزی در دو طرف آن اشاره کرد.

«قسمت بالایی لباست رو در بیار و دراز بکش و شکمت رو به زمین بچسبون، من تورو به میز می‌بندم و مقداری پارچه بهت می‌دهم تا گاز بگیری. بعدش هم شروع می‌کنیم.»

در حالی که نوآ می‌خواست لباسش را در بیاورد، ویلیام دستی را روی شانه اش گذاشت و با تردید پرسید: «از این به بعد هیچ راه برگشتی وجود نداره، این آخرین فرصته تا از انجام کاری کنار بکشی که ممکنه پشیمون بشی.»

نوآ با دیدن نگرانی ویلیام کمی لبخند زد و صادقانه پاسخ داد: «هیچ راه دیگه نیست استاد، اصلاً از زمانی هیچ راهی نبود که این حرومزاده، پسر فاحشه، رویای احمقانه قوی شدن رو در سرش داشت.»

سپس لباس‌هایش را درآورد و با بدن نیمه برهنه‌اش روی میز فلزی دراز کشید و دست‌ها و پاهایش را از هم باز کرد و پشتش را به سمت سقف گذاشت.

ویلیام کمی احساس ترحم کرد.

بهشت و زمین با هرکسی منصف بود که به آن‌ها استعداد و روشی برای قوی شدن می‌داد، با این حال انسان‌ها حریص بودند و روش‌ها را در انحصار خود درآوردند تا حتی قدرت بیشتری کسب کنند.

اگه به دنبال قدرت هستی، باید زیر نظر کسایی خدمت کنی که می‌تونن به تو یاد بدن چه‌طوری اونو بدست بیاری. نمیدونم اگه در موقعیت این بچه بودم چیکار می‌کردم؟

ویلیام با دیدن این کودک 10 و نیم ساله که روی میز دراز کشیده بود، درجایی که و زندانیان را شکنجه می‌کردند، عزم خود را حفظ کرد و به او نزدیک شد.

ابتدا هر دو دست و پای اورا به بند زنجیر کرد و سپس پارچه‌ای را از داخل آستین خود برداشت و در دهان نوآ گذاشت.

«شروع می‌کنم، هفت نقطه انرژی رو به ترتیبی که دکتر دیوونه توصیف کرده، از بین می‌برم، بعدش بقیه‌ش به عهده خودته. موفق باشی.»

ویلیام دستش را روی پشت نوآ گذاشت و تمرکز کرد.

او بدن را در جستجوی موقعیت دقیق نقاط انرژی بررسی کرد و وقتی آن‌ها را پیدا کرد، هفت تکه «نفس» را از دانتیان خود جمع کرد و آن‌ها را روی پشت پسر گذاشت.

«شروع می‌کنم.»

نوآ زنجیر را در دستش برای آمادگی برای موج درد، محکم کرد.

ترک!

اولین برش از «نفس» منفجر شد و یک نقطه انرژی را با آن از بین برد.

وقتی نوا پارچه‌ی داخل دهانش را گاز زد، دردی وحشتناک سراسر بدنش جاری شد.

«گیـــــــــــــــــــــــآع!!»

او احساس کرد که پشتش دارد می‌شکند و سعی می‌کند از درد درونش فرار کند.

چون ویلیام می‌دانست که نباید تمرکزش را روی شش تکه دیگر «نفس» از دست بدهد، نتوانست دخالتی کند.

«حالا دو تا دیگه!»

او فریاد زد.

کرک کرک!

دو تکه دیگر منفجر شدند و نقطه‌های طبی مربوطه را از بین بردند.

این بار نوآ احساس کرد که کسی از چکش استفاده می‌کند تا کمرش را بشکند.

نوآ حتی در حالی که فریاد می‌زد و متشنج می‌شد، همان جمله ساده را در ذهنش تکرار می‌کرد.

تحمل کن! آن را تحمل کن! آن را تحمل کن!

تمام تمرکز او بر هوشیاری بود، در این فرایند بود که نتیجه تمرینات مداومش، خود را نشان داد.

اما ویلیام نمی‌توانست صبر کند تا او به درد عادت کند.

«سه تا دیگه!»

کرک کراک کراک!

نوآ از تلاش برای کنترل بدن خود دست کشید، یا دقیق‌تر، دیگر نمی‌توانست بدن خود را کنترل کند.

اگر ویلیام او را روی میز نگه نمی‌داشت، احتمالاً دست و پایش را از غل و زنجیر بیرون می‌کشید.

در حالی که نوآ بی انتها فریاد می‌زد، آثار خون روی پارچه داخل دهانش ظاهر شد.

او وارد حالت دیوانه‌واری شد که نمی‌توانست بفهمد به چیزی فکر می‌کند یا چه چیز را فریاد می‌زند. با این حال، جمله در ذهن او همچنان همان بود.

تحمل کن!

«اخرین!»

ترک!

این بار درد زیاد نشد، اما حسی آشنا در او پدیدار شد.

این... مرگه؟ پس مسابقه‌ای بین مرگ بدن و بازسازی اونه! بچرخ تا بچرخیم...

گرداب در حال ایجاد بود و ویلیام به نگه داشتن بدن نوآ ادامه داد تا به او اجازه دهد روی بازسازی‌اش تمرکز کند.

نوآ با تمام دردها و احساس مردن بدنش، بالاخره حضور «نفس» را در پشت خود احساس کرد. «نفس» با سرعت زیاد انباشته می‌شد و می‌چرخید.

«الان!»

او با نادیده گرفتن تمام احساسات دیگر، تنها بر روی «نفس» تمرکز کرد و آن را به سمت هفت نقطه بکشاند.

"نفس" وارد فضاهای خالی شد و تا وقتی پر شود، ادامه پیدا کرد.

پس از پر شدن فضاها، نوآ از «نفس» باقی‌مانده روی خود استفاده کرد تا فضای اطراف نقاط جدید را ببندد که منتظر تشکیل آن‌ها بودند.

کم‌کم «نفس» که با چند خرده استخوان مخلوط شده بود شروع به سفت شدن کرد و خود را به سیستم اسکلتی و گردش خون او پیوند زد.

در حالی که نوآ‌ تازه به زور خود را روی قسمت‌های موجود در بدنش متمرکز کرده بود، موج دیگری از درد به نوآ حمله کرد، اما او برای آن‌ها آماده بود.

او به زندگی خود چسبیده بود. زندگی‌ای که به آرامی دور می‌شد و به سمت تاریکی می‌رفت. نوآ خوب با این موضوع آشنا بود.

سپس اولین نقطه انرژی به فرآیند انجماد خود پایان داد و به طور کامل در بدن نوآ ثابت شد.

موجی از قدرت درونش جریان پیدا کرد.

سپس نوبت به دومی رسید و سپس سومی، تا این که تمام هفت نقطه جدید به درستی در بدن نوآ جا افتادند.

او موانع را از ترس اینکه مشکلی پیش بیاید نگه داشت تا محل مختلف فرایند را جدا کند، اما احساس کرد که تاریکی آرام و آرام دورتر می‌شود. نوآ شروع کرد به آرام کردن خودش و سعی کرد دست از تمرکز بردارد.

با هجوم این موج جدید به بدنش، خواب‌آلودگی او را فرا گرفت و او برای بیدار ماندن می‌جنگید، اما در آن لحظه، ویلیام سرش را نگه داشت و با زمزمه‌ای گفت: «اشکالی نداره، تو انجامش دادی. حالا می‌تونی استراحت کنی.»

آخرین مقاومت روحی نوآ با شنیدن این سخنان شکست و بیهوش شد.

{پایان چپتر پانزده.}

کتاب‌های تصادفی