فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 21

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۱: عنکبوت‌های از خودگذشته

«چیکار کنیم کاپیتان؟»

میسون به واقعیت بازگشت و محیط اطراف خود را تماشا کرد.

عنکبوت‌ها از شکار خود راضی به نظر می‌رسیدند و به آرامی، با حمل حدود 40 جسد بر پشت خود عقب نشینی کردند.

چشمان میسون همانطور که دستور مي‌داد مصمم بود.

«تا جایی که بتونیم متوقفشون می‌کنیم. نمی‌دونم چرا دارن غذا جمع می‌کنن، اما نمی‌تونیم بهشون اجازه بدیم فرار کنن. لوک، تو برو دنبال اونایی که فرار می‌کنن و لونه‌شون رو پیدا کن، موفق باشی.»

او دیگر منتظر نشد و به تعقیب جانوران رفت، بقیه هم پشت سر او رفتند.

به دليل اينكه گروه عنکبوت‌ها مشغول جابه‌جایی بودند، نمی‌توانستند ضدحمله بزنند و با هوش ضعیف خود هیچ آرایش دفاعی را در اطراف خود تشکیل ندادند.

نوآ از سرعت خود استفاده کرد تا در مقابل آنها ظاهر شود و ضربه ای تمیز به سر آنها وارد کند، که بهترین روش او برای حفظ "نفس" در برابر اسکلت بیرونی سخت آنها بود و همچنان كار آنها را با یک ضربه تمام کرد. در این میان او از انرژی ذهنی خود برای توجه به شیوه مبارزه نگهبان‌ها استفاده کرد.

میسون از تبر بزرگ خود برای زدن ضربات ویرانگر استفاده می‌کرد و اهمیتی نداشت که به اجسادي كه بر پشت عنکبوت‌ها بودند، ضربه بزند.

او در حالی که در میان گروه جانوران در حال عقب نشینی پیش می‌رفت، اسلحه خود را با مهارت و شتاب زیادی به حرکت درآورد و منطقه تخریب شخصی خود را ایجاد کرد.

نوآ نمی‌توانست از این فکر بیرون بیاید که اگر یکی از آن ضربات به او برخورد کند، در دم می‌میرد.

اما ادی و راب مشکلات بیشتری داشتند. هنر رزمی آن‌ها سبک شمشیر بالوان بود که در رتبه 1 قرار داشت بنابراین تأثیرات آن در برابر جانور درجه دو در حالت دفاع محدود می‌شد.

بعد از اینکه متوجه شدند که فقط انرژی خود را هدر می‌دهند، از شمشیرهای خود استفاده کردند و تا آنجا که می توانستند سرعت عنکبوت ها را کاهش دادند و منتظر ماندند تا برخی از همراهان‌شان بقیه عنکبوت‌ها را شکست دهند.

هر از چند گاهی صدای تند و تیزي بین آنها می‌پیچید و عنکبوتی بر زمین می‌افتاد. لوک از فاصله‌ دوری به آنها کمک می‌کرد و آنهايي كه سریعتر بودند را نشانه مي‌رفت.

بالور خوب کار می‌کرد. ضربات او دقیق نبود، اما شتاب زیادی داشتند و با اضافه شدن وزن بدنش به چکش‌، هر ضربه به پایین بدنشان یا عنکبوت‌ها را می‌کشت یا به شدت مجروح می‌کرد.

کشتار به مدت 20 دقیقه ادامه یافت و تنها بخش کوچکی از گروه جانوران موفق به فرار شدند.

بیش از 30 جسد عنکبوت بر روی زمین پراکنده شده بود و زمین را با خون سبز رنگ آمیزی می‌کرد. اجساد روستاییان یا به صورت خمیر در آمده یا به شدت نابود شده بودند.

بالور با خوشحالی فریاد زد: «هههه! بدن عنکبوت‌های آهنی واقعا برای ساختن سلاح جادویی مفیده، وقتی دایره داخلی برای تمیز کردن بیاد ما پاداش بزرگی میگیریم.» ادی و راب هم با یک لبخندی درخشان همراهي‌اش كردند.

فقط میسون و نوآ در فکر فرو رفته بودند.

این جونورها هرگز به حضور ما واکنش نشون ندادن، اونا فقط نگران عقب نشینی با روستایی‌های مرده بودن، یه‌چیزی درست نیست...

او به سمت میسون نگاه کرد و دید که احتمالاً او هم به همین موضوع فکر می‌کند.

میسون چشمانش را از روی زمین بلند کرد و به نوآ نگاه کرد که سرش را تکان می‌داد، او باید به کم تجربه‌اش جوابی برای رفتار عجیب عنکبوت‌ها پیدا می‌کرد.

«وقتی لوک برگرده بیشتر می‌فهمیم، بیاید فعلا تو روستا استراحت کنیم، شاید داستان‌ روستایي‌ها بتونه ما رو روشن کنه...»

نوآ سری تکان داد در حالی که 3 مرد دیگر از سخنان کاپیتان گیج به نظر می‌رسیدند اما تصمیم گرفتند به هر حال دستورات او را اجرا کنند. آنها پس از این نبرد به غذا و استراحت نیاز داشتند و ماموریت هنوز به پایان نرسیده بود.

در بازگشت به دهکده، میسون از مردم اطراف سوال پرسید، اما در نهایت هیچ چیز مفیدی نیافت. او در حالی که آنها مشغول خوردن سوپی بودند که از پسماندهای داخل روستا درست شده بود، آنچه را که آموخته بود در اختیار چهار نفر دیگر قرار داد.

«حملات از حدود یک هفته پیش شروع شده. اول عنکبوت‌ها دام‌های روستایی‌ها رو می‌کشتن و اونا رو به لونه خودشون می‌بردن. زمانی که دام‌ها تموم شد، انسان‌ها رو با همون الگو مورد هدف قرار دادن؛ كشتن و بردن. بعد از اون اوضاع تشدید شد. تا هجوم امروز، به گفته بزرگان روستا، این بیشترین تعداد حمله بوده پس میشه فرض کرد که تعداد افراد گروهشون داره بیشتر میشه.»

نوآ اخم کرد.

«این بی معنیه، انگار عنکبوت‌ها دارن از خودگذشتگی می‌کنن. اونا حتی از خودشون هم محافظت نکردن.»

راب در تلاش برای بالا بردن روحیه گروه گفت: «ما تعداد زیادی از اونارو کشتیم، به نظرم می‌تونیم فرض کنیم که تعداد اونا تو لونه نباید بیش از 60 تا باشه.»

صورت همه آنها با وارد شدن لوک به خانه باز شد. او آرام در مقابل میسون نشست و سوپ ادی را نوشید.

«ورودی لانه در چند ساعت به سمت شرق قرار داره. یک غار زیرزمینیه که به طور طبیعی شکل گرفته. مدتی عنکبوت‌ها رو در داخل دنبال کردم اما از ترس محاصره شدن تصمیم گرفتم عقب نشینی کنم.»

میسون سری تکان داد و پرسید: «نظرت در مورد وضعیت چیه؟»

لوک یک جرعه دیگر از کاسه ادی نوشید. «عجیب بود، به وضوح می‌تونستم بگم که اونا داشتن غذا جمع می‌کردن، اما جسد عنکبوت‌های زیادی در داخل غار وجود داشت. مثل اینه که اونا در حال تولید مثل اجباری فقط برای خوردن فرزندان خودشون هستن...»

راب از فکر کردن به این موضوع منزجر شد و با صدای بلند فحش داد: «یک حيوون حتی اگه جادویی باشه در نهایت یک حيوونه.»

نوآ حالا گیج‌تر شده بود، رفتارشان بی معنی بود. اگر آنها برای تولید مثل نیاز به غذا داشتند، چرا فرزندان خود را می خوردند؟ چه چیزی ارزش مردن را داشت، آنهم برای یک جانور جادویی؟

میسون تمام اطلاعاتی را که داشت بررسی کرد و نقشه حمله را ساخت.

«امشب کمی آذوقه جمع می‌کنیم و بعدش مقابل ورودی لونه اردو می‌زنیم. فردا صبح برای کاوش و پاکسازی غار میریم داخل. اگه غذای اونا رو کاهش بدیم و کم کم از تعدادشون بکاهیم، می‌تونیم ​​این کار رو انجام بدیم. در حین انجام ماموریت کاملاً حواستون جمع و آماده باشید، ما تا یک ساعت دیگه حرکت می‌کنیم.»

هیچ کس مخالفتی نکرد، برای همین آماده شدند و تا نیمه شب در 50 متری ورودی لانه، یک آتش درست کردند.

آنها به نوبت نگهبانی شبانه می‌دادند.

وقتی نوبت به نوآ رسید، او نتوانست احساس ضعیفی از خطر را که غار در او ایجاد کرده بود را سرکوب کند.

مهم نیست چقدر اطلاعاتی را که در اختیار داشت مرور می‌کرد، همیشه احساس می‌کرد چیزی را از قلم انداخته است.

جانوران جادویی بی عقل و انباشت مداوم غذا؟ هم نوع خواري؟ يعني واقعا چه اتفاقی در حال افتادن است؟

چیزی که بتواند همه این اطلاعات را به هم مرتبط کند به ذهنش نرسید.

خودش را آرام و ذهنش را مرتب کرد، او آماده بود برای نبردی که صبح می آمد.

{پایان چپتر 21.}

کتاب‌های تصادفی