تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 20
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نگهبانان متعجب شدند، اما در پس ذهنشان بخاطرنمایش قدرت نوآ سری به نشانه احترام تکان دادند.
بالاخره آنها سرباز بودند و به قدرت احترام میگذاشتند.
به نظر میرسید که فرمانده زیاد اهمیتی نمیدهد، آخر در تمام عمرش به این طور رویدادها عادت کرده بود که بین سربازان رخ میداد.
«از اونجایی که همه چیز حل شد، جلسه تمومه. فردا موقع سپیده دم شماها رو میبینیم، من کار کرایه کالسکه رو به عهده میگیرم، اما یادتون باشه که بعضی از وسایل مورد نیازتون رو با خودتون بیارید. ممکنه پاکسازی اون لونه بیشتر از چیزی طول بکشه که تصور میکنیم.»
گروه مرخص شدند و همه به راه خود رفتند، با این حال بالور کمی بیشتر طول کشید تا از جای خود بلند شود، چون پاهایش هنوز قدرتی نداشتند.
اون احمق چاق، واقعاً امیدوارم توی این مأموریت برای من مشکل ایجاد نکنه. حداقل، نگهبانها باید یکمی به تواناییهای من اعتماد کنن.
نوآ همچنان از اقدام قبلی بالور عصبانی بود.
مرد چاق نمیدانست که آیا این بخاطر تمسخر مادرش است، یا جسارت او نسبت به قدرت خود نوآ.
از طرف دیگه، من که آخرش قصد دارم با جونورای سطح 2 بجنگم، از مبارزه با استاد خسته شدم.
او به اتاقش برگشت و وسایل سفر را جمع کرد. او به خادم دستور داد تا چند قسمت برای وسایلش درست کند و بررسی کرد که همه چیز آماده است.
او تنها به یک چیز شک داشت.
یعنی باید طلسم کسیر رو با خودم ببرم؟ من نمیتونم توی مأموریت تمرین کنم، چون بعد از هر جلسه خسته میشم و نمیتونم اجازه بدم موقع مأموریت ضعیف شم...
او میخواست ورق را زیر تخت پنهان کند که چیزی به فکرش زد و با خوشحالی طلسم را در لباسش گذاشت.
اگه من فقط چند ساعت تمرین کنم که مشکلی پیش نمیآد، مگه نه؟
اگر استادش اینها را میشنید، احتمالاً او را کتک میزد.
دو ساعت برای نوآ چیزی نبود، چون مرحله دوم، ذهن او را محکمتر ساخته بود.
روز بعد او اولین کسی بود که به حیاط رسید.
وقتی بقیه اعضای گروه به آنجا میرسیدند، برای نوآ سری تکان میدادند و بعد منتظر میشدند تا بقیه گروه زا راه برسند.
تنها استثنا بالور بود که حتی سعی نکرد کینه و نفرت خود را از نوآ پنهان کند.
نوآ به او توجه نکرد و وقتی آخرین مرد رسید، با هم به سمت دروازه اصلی حرکت کردند تا سوار کالسکه شوند.
وقتی در جاده بودند، میسون از داخل کالسکه گلویش را صاف کرد تا توجه همه را جلب کند.
«برای اینکه کار تیمی بهتری داشته باشیم باید خودمون و سلاح انتخابیمون رو به هم معرفی کنیم.»
نگهبانان حلقه بیرونی گروهی از سربازان هستند که از فقط کمی از صد نفر بیشتر بودند، پس بدونش ک در کمترین حالت، تا حدودی همدیگر را میشناختند.
یعنی اون این کار رو برای من انجام میده؟ یعنی اون میخواد جلوی ویلیام خودشو خوب نشون بده؟
همانطور که نوآ فکر میکرد، میسون بخاطر رابطهای که با معاون فرمانده داشت، سعی داشت به او لطفی کند.
«من میسون هستم، یکی از بزرگترین افراد گروه حلقه بیرونی، من از تبر بزرگ استفاده میکنم.»
به نظر میرسید که نگهبانان دیگر از این ایده متنفر نبودند و بلافاصله پاسخ دادند.
«لوک، کمان و چاقو.»
«رابرت، شمشیر بلند، در ضمن، میتونین منو راب صدا کنین.»
«ادی، شمشیر بلند.»
بالور فقط خرخر کرد، اما دو چکش سنگین به عنوان پاسخی گویا در کنارش قرار گرفت.
«نوآ، شمشیر دوقلو.»
سکوتی ناخوشایند در داخل کالسکه بود.
رابرت با لبخندی درخشان از کوله پشتیاش مقداری تاس بیرون آورد.
«من اینارو با خودم آوردم، کسی میخواد زوج و فرد بازی کنه؟»
این یک بازی ساده بود که در آن باید روی زوج یا فرد بودن تاس شرط میبستید و نتیجه تاس، برنده را تعیین میکرد.
سربازان به سرعت پذیرفتند که تنها نوآ و فرمانده روی صندلی خود باقی بمانند.
این 6 روز سفر به این ترتیب گذشت، زیرا کالسکه از اسب کندتر بود. آنها هرشب آتش درست میکردند و مشغول بازی میشدند.
نوآ میتوانست چند ساعت به صورت مخفیانه تمرین کند، زمانی که همه در خواب بودند، اما هرگز خود را مجبور به بیش از حد مجاز 2 ساعتهاش نکرد، چون این کار بر سلامت بدنیاش تأثیر میگذاشت و نوآ ابداً دوست نداشت بدون آمادگی به میدان مبارزه برود.
در غروب روز ششم، شکل یک روستا در دیدشان نمایان شد.
از آن روستا دود میآمد و نور مشعلها، هالهای قرمز رنگ در تاریکی ایجاد میکرد.
میسون گفت: «یه چیزی میلنگه.»
«از کالسکه پیاده شید، با پای پیاده به اونجا میریم و در اسرع وقت وضعیت رو بررسی میکنیم.»
گروه 6 نفره پیاده شدند و با تمام سرعت به سمت روستا دویدند.
نوآ سریعترین بود، با وجود اینکه قویترین بدن گروه را نداشت، اما کوچکتر بود و سلاح سبکتری داشت، بنابراین با سرعت میرفت و سربازان دیگر را پشت سر میگذاشت.
«بالاخره یه نبرد واقعی به تورم خورد!»
او واقعاً در این 6 روز خسته شده بود، زیرا نتوانست با کسی تمرین یا مبارزه کند.
دهکده در چشمانش نزدیکتر میشد و فریادها و دستورهای مبهم به گوش نوآ واضحتر میرسید.
وقتی میخواست وارد اطراف روستا شود، شمشیرهای خود را آماده جنگ کرد.
در داخل روستای لیلون، صحنهای وحشتناک در حال وقوع بود.
عنکبوتهای بزرگ با بدن خاکستری تیره، آزادانه مردم عادی ناتوان را میکشتند و اجساد آنها را با خود میبردند.
مردان روستا در تلاش بودند تا خط دفاعی ایجاد کنند تا زنان و کودکان بتوانند فرار کنند، اما آنها چیزی نبودند جز سپر گوشتی که فقط برای لحظاتی میتوانستند موج عنکبوتها را متوقف کنند.
خون به طور مداوم بر روی زمین جاری میشد، زیرا روستاییان با پاهای محکم عنکبوتها مثل چاقو در بدنشان کشته یمشدند و سپس بر روی پشت عنکبوتها حمل میشدند، و در نهایت زمین خونین در اثر نبرد به گلی تیره تبدیل میشد.
یک عنکبوت آهنی توانست از دیوار انسان عبور کند و به سمت زنی حمله کرد که جیغ میکشید و کودکی را در آغوش گرفته بود. زن سعی میکرد با دستش جلو حمله عنکبوت به فرزندش را بگیرد.
جیرینگ!
صدای برخورد دو فلز روی هم بلند شد و زن ه در حال فرار بود، جسارت ورزید و پشت سرش را نگاهی انداخت.
بچه کوچکی که 12 سال بیشتر نداشت، به بدن عنکبوت جلوی پایش خیره شده بود.
بریدگی عمیق تا نصف سر عنکبوت وجود داشت و خون سبز از آن جاری شد.
طول بدن عنکبوت 1 متر و نیم بود و سر آن تنها 30 سانتی متر از آن را تشکیل میداد.
آن زن میخواست بپرسد که آیا نوآ بود که او و پسرش را نجات داد یا نه. او هیچ اخم و خشمی در صورت این جوان بیروح ندید.
من اونقدرا هم از «نفس» استفاده نکردم، اما نتایج خیلی کمتر از چیزی بود که فکرش رو میکردم. بدن سطح 2 شگفتانگیزه، اگه درمان دوم رو انجام نمیدادم، ممکن بود فقط بتونم یه تعداد کمی از اون ها رو بکشم.
عنکبوتهای آهنی همانطور که از نامشان پیداست، بدنی فوقالعاده سخت داشتند، دفاع آنها در ردیف جانوران جادویی درجه 2 قرار داشت.
سربازان دیگر به نوآ رسیدند و با تعجب دیدند که او در این مدت کوتاه از شر یک عنکبوت خلاص شد.
یک بچه 11 ساله که توانسته بود یک جانور با بدن سطح 2 را به راحتی به زمین بزند. چه صحنهی شگفتانگیزی!
{پایان چپتر 20.}
کتابهای تصادفی

