فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 23

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۳: خستگی

نوآ رو به عنکبوت‌هایی که از پشتش می‌آمدن کرد.

او همراه با پریدن از روی عنکبوت‌ها سه ضربه از شمشیرش به آنها زد.

3 عنکبوت رتبه 1 روی زمین افتادند و از وسط نصف شدن.

انرژی ذهنی او با سرعت تمام به تصمیم گیری او کمک می‌کرد در حالی که او در مورد موقعیت می‌اندیشید.

«چیکار میتونم بکنم؟ اون جانور رتبه 3 باید برای تکاملش تو خواب زمستانی بوده باشه، پس هنوز نمی‌تونه بدن خودشو به درستی کنترل کنه، به همین دلیله که من به راحتی از حمله اون جون سالم به در بردم، اما فکر نمی‌کنم حتی با این کار هم بتونم با اون مقابله کنم.»

دو ضربه دیگر زده شد، یک عنکبوت رتبه 2 سرش سوراخ، در حالی که عنکبوت رتبه 1 نصف شد.

«باید راه دیگه‌ای به راهرو اصلی وجود داشته باشه، شاخه‌های دیگه‌ای هم بود که ما وارد اونا نشدیم، شاید یکی از این معابر به اونا منتهی بشه.»

وقتی متوجه شد که نظریه‌اش امکان پذیر است، وقت خود را تلف نکرد و به سمت چپ ترین راهرو دوید.

انبوهی از عنکبوت‌ها به دنبال او می‌رفتند، اما او آنها را با کمترین "نفس" مورد نیاز می‌کشت.

او بیش از حد متمرکز بود، در این زمان مرگ و زندگی، ذهن او بسیار قوی کار می‌کرد.

اگرچه او قبلاً دو بار تحت تمرین قرار گرفته بود، اما فقط لازم بود درد را تحمل کند.

این بار باید راهی برای خروج پیدا کند، هر چیزی که او را تهدید می‌کرد بکشد و در صورت ظاهر شدن عنکبوت رتبه 3 همچنان انرژی خود را حفظ کند.

این فشار باعث شد که دریای آگاهی او در کل فقط بر بقا متمرکز شود.

گذرگاه، شاخه های زیادی داشت، اما اکثر آنها یک نور آبی در پایین خود داشتند که نوآ آن را مربوط به دریاچه می‌دانست، برای همین عنکبوت رتبه 3 هیچوقت اورا پیدا نکرد.

گاهی اوقات تونلی که به سمت بالا می‌رفت ظاهر می‌شد، نوآ به سمت آنها می‌رفت و خود را در جایی که قبلاً از آن عبود کرده بود می‌یافت، حتی یک بار راهرویی پیدا کرد که مستقیماً به جایی که از آنجا آمده بود برمی‌گشت.

غار مانند یک هزارتوی زیرزمینی بود و از آنجایی که به نظر می‌رسید هیچ الگویی در گذرگاه‌های آن وجود ندارد، او فقط می‌توانست همه آن‌ها را از نمونه‌هایی که احساس امنیت بیشتری داشتند تا آنهایی که نور آبی در پایین داشتند، آزمایش کند.

عنکبوت‌ها در هر نقطه‌ای از اکتشاف او ظاهر میشدند.

حتی با وجود اینکه اکثر آنها نوزادان رتبه 1 بودند، همچنان به کمی "نفس" برای شکست خوردن توسط نوآ نیاز بود زیرا دفاع خوبی داشتند.

نوآ درمانده شده بود و حتی با وجود تیزبینی‌هایش و محیطی با غلظت بالاتر «نفس»، قدرتش مدام در حال کاهش بود.

او دوباره در جایی ایستاده بود که بالور گذرگاه را ویران کرد.

«تقریبا هر انشعابی رو در قسمت‌های دیگه بررسی کردم. فقط یک مکان باقی مونده، اگه این یکی هم به بن بست ختم بشه، مجبور میشم نور آبی رو دنبال کنم.»

او به داخل چپ ترین مسیر رفت.

گذرگاه بزرگ بود و می‌توانست 3 مرد بزرگ را جای دهد.

نوآ با دیدن نور آبی که نزدیک‌تر می‌شد، تقریباً آماده بازگشت بود، اما ناگهان حفره‌ای را در سمت چپ خود دید که به سمت بالا و در جهت مخالف می‌رفت.

نوآ بسیار خوشحال شد.

«باید خودش باشه، تا حالا تنها مسیری‌ایه که مستقیماً به اون سمت میره.»

او به سرعت به سمت ورودی رفت، اما عجیب بود که از زمانی که وارد این راهرو شد، هیچ عنکبوت ظاهر نشد.

«یعنی خیلی از اونارو کشتم؟ غیرممکنه، من بیشتر عنکبوت های رتبه 1 رو کشتم و فقط حدود تا10 رتبه 2 رو کشتم. احساس بدی دارم.»

گویی که در حال پاسخ به پیشگویی خود بود، دیوار سمت راستش فروریخت و یک پیکر بزرگ بیرون آمد.

نوآ حتی منتظر نشد تا این شکل به طور کامل نمایان شود زیرا با عجله برگشت تا فرار کند.

با این حال، گذرگاه پشت سر او از این همه غوغایی که جانور با عبور از آن ایجاد کرده بود، در حال فروپاشی بود.

او به آرامی چرخید تا با چهره‌ای که ایستاده بود روبرو شود و تنها مسیر باقی مانده را مسدود کرد.

عنکبوت آهنی رتبه 3 روی 4 پایش ایستاده بود و نیمی از بدنش در هوا بلند شده بود. 4 پای دیگر در جهت نوآ بود و انبر آن با ریتمی ناهماهنگ باز و بسته می‌شد.

به نظر می‌رسید که از احساس به دام انداختن طعمه خود لذت می‌برد، زیرا فقط منتظر بود تا نوآ اقدام کند.

«اگه فکر کردی که ترسیدم پس قراره ناامید بشی، تهدید به مرگ منو نمی‌ترسونه.»

او قبلاً یک بار مرده بود و تمرین فرآیند تغذیه بدن او را مجبور می‌کرد هر بار آستانۀ خود را ببیند، مرگ واقعاً هیچ تأثیری بر احساسات او نداشت.

در حالی که پشتش به دیوار فرو ریخته بود و جلویش رو به هیولای عظیم الجثه، تنها آرامش در ذهنش یافت می‌شد.

«اشکالی نداره اگه بمیرم، اما تسلیم نمیشم.»

او اولین درس خود را با ویلیام در مورد موقعیت‌های غیرممکن به یاد آورد، با این حال، حتی یک مورچه نیز حق داشت از اراده یک اژدها سرپیچی کند.

سردی از چهره‌اش مانند امتدادی از حالت ذهنش بیرون می‌زد.

«اما من مورچه نیستم و تو اژدها نیستی! از پسش بر میام.»

نقشه او این بود که از عنکبوت عبور کند و به سمت گذرگاه رو به بالا فرار کند.

او به سمت جانور پرید و با تکنیک خود قوی ترین ضربه ممکن را زد.

2پای آهنی مانع ضربه، و هم زمان 2 پای دیگر به سمت نوآ شلیک شد.

با ظاهر شدن زخم‌ها بر روی بدنش، خون قرمز جاری شد، او موفق شد از ضربه جدی جلوگیری کند، اما پاهای عنکبوت همچنان پوست او را خراش ‌داد.

نتوانست از آن عبور کند. اگر ضربات را دفاع می‌کرد، نهایتا با سرعت به سمت دیوارها پرتاب میشد.

ده‌ها حمله بین بچه و هیولا رد و بدل شد، اما استقامت عنکبوت تقریباً بی‌نهایت بود و با عادت کردن به بدن جدیدش قوی‌تر می‌شد.

در مقابل، نوآ با زخم‌هایی پوشانیده شده بود و حتی اگر زخم‌های او جدی نبود، باز هم با گذشت زمان، خون از دست رفته روی هم جمع میشد و در نهایت آسیب جدی به او میزد.

به علاوه اینکه "نفس" در بدنش کم‌تر می‌شد و شمشیرهایش با هر ضربه، تکه‌هایی از خود را از دست می‌دادند.

«نمی تونم برای مدت طولانی‌تری ادامه بدم. فکر کن! به تک تک امکاناتی که داری فکر کن. به هر تجربه ای که در دو زندگی داشتی فکر کن. باید کاری باشه که بتونم انجام بدم، نمی‌خوام اینجا بمیرم، تازه به سختی سفر تهذیبم رو شروع کردم!»

او همچنان به مهار و حمله ادامه داد تا اینکه صورتش روشن شد.

«ممکنه کار کنه.»

زمانی که برای آخرین حمله خود آماده می‌شد، این نقشه در ذهن او تنظیم شد.

او مستقیماً به سمت عنکبوت حرکت کرد و با یک شمشیر ضربه اولین پا را مسدود کرد و به دیگری اجازه داد شانه چپش را سوراخ کند.

از آنجایی که او به عنکبوت اجازه داد تا ضربه بزند، پنجره کوچکی از فرصت باز شد و شمشیر راست خود را مستقیماً به صورت جانور پرتاب کرد.

شمشیر پرنده نتوانست به عنکبوت آسیب برساند اما برای غافلگیری او کافی بود.

در چند لحظه‌ای که عنکبوت برای منحرف کردن شمشیر نوآ استفاده کرد، نوآ خود را از پایی که در شانه‌اش بود رها کرد و به صورت عنکبوت نزدیک شد، دست راست او که اکنون آزاد بود، وارد لباسش شده بود.

وقتی جانور به سمت نوآ برگشت، او را دید که در فاصله یک متری‌اش ایستاده و ورقه‌ای تا شده را در دست داشت و آن را به سمت میدان دید عنکبوت نشان می‌داد.

نور آبی که از پشت عنکبوت می‌آمد، شکل رونی که روی کاغذ نوشته بود را به وضوح نشان می‌داد.

کرییییییییی!

فریاد دردناکی از عنکبوت بلند شد، زیرا اولین تعامل آن با رون کسیر به دریای هوشیاری‌اش آسیب رساند و او را برای لحظه‌ای مبهوت کرد.

«حالا!»

این شانسی بود که نوح روی شانه چپ و شمشیر راستش شرطبندی کرد.

او شمشیر باقیمانده را با دو دستش نگه داشت و از تمام "نفس" باقی مانده خود در آخرین ضربه به سمت سر جانور استفاده کرد.

شمشیر به سختی سر عنکبوت را سوراخ و از آن عبور کرد و صدایی تند منتشر شد.

تیغه پس از بیرون آمدن از آن سوی سر، به دلیل شکاف‌هایی که در نبرد دریافت کرده بود و از مقدار «نفس» که باید تحمل می‌کرد، شکست.

نوآ با احساس تخلیه کامل روی زمین افتاد.

تااااد!

وقتی عنکبوت هم روی زمین افتاد، صدای بلندی از پهلوی نوآ شنیده شد.

بدن عنکبوت دیگر تکان نمی‌خورد، انگار که مرده بود!

نوآ از ترس اینکه بلند شود کمی به او نگاه کرد اما وقتی دید دیگر هیچ حرکتی از آن سر نمی‌زند، آرام شد.

ورقه‌ای را که جانش را نجات داد بغل کرد و غرق در خستگی چشمانش را بست.

{پایان چپتر 23.}

کتاب‌های تصادفی