تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 27
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۷: ستیز
«همونطور که میدونید ما زیر سلطه خانواده شوستی هستیم و از اونجایی که شورشیها تو منطقه تحت نفوذ عمارت بلوان هستن به ما دستور دادن که ترتیبشون رو بدیم.»
نوآ به توضیحات گوش داد اما در ذهنش تردید داشت.
«استاد، یعنی من میتونم با یک تهذیبگر مبارزه کنم؟»
توانایی او در مبارزه با جانوران درجه بالاتر از او عمدتاً به این دلیل بود که آنها در نهایت فقط حیوان بودند.
یک بدن قدرتمند و برخی تواناییهای عجیب و غریب را میتوان با تکنیکهای قدرتمند و اجرای عالی آنها خنثی کرد.
اما در مقابل کسی که دانتیان و تکنیکهایی دارد که به اندازه خود نوآ تمرین شده است چطور؟!
«به طور کلی، نه. اگه تواناییهاتون برابر باشه، پس به خاطر مقدار "نفس" بیشتر برنده میشه. ممکنه با استفاده از هنر رزمی درجه 3 خودت اونو غافلگیر کنی، اما در این صورت عمدتاً انرژیت خالی میشه. اگه اونم هنرهای رزمی درجه3 داشته باشه، خب فقط فرار کن...»
{اوکی:///}
نوآ با شنیدن این حرف احساس افسردگی کرد.
او سخت کوش و با استعداد بود، بیشتر به خاطر ذهن قدرتمندش، اما دیگران هم قدرتمند بودند. و اگر مجبور بود با آنها درگیر شود، تفاوت در زمان صرف شده برای تهذیب تعیین کننده خواهد بود.
«پس چرا این مأموریت رو به من میدید استاد؟»
اگر واقعاً نمیتوانست کاری از پیش ببرد، رفتن به سمت خطر فایدهای نداشت، نوآ دوست داشت بجنگد، اما احمق نبود.
«نقش تو فقط حمایت کردنه. تو از شر افراد غیرتهذیبگر و کسایی که بینشون هنر رزمی رتبه 1 دارن خلاص میشی و مبارزه واقعی رو به سایرین در گروه خودت واگذار میکنی.»
ویلیام قصد داشت او را مرخص کند که به چیزی فکر کرد.
«اوهوم، این بار میتونی به اونا اعتماد کنی، خودم از این مطمئن شدم.»
در حالی که سخن میگفت حالت پیچیدهای از خود نشان داد، ظاهراً اتفاقات بالور هنوز در ذهن او باقیمانده است.
نوآ لبخندی زد و به استادش اطمینان داد.
«نگران نباش استاد!»
همانطور که از اتاق خارج شد لبخندش ناپدید شد و به حالتی سرد تبدیل شد.
«به هیچ وجه نمیتونم به هیچکس به جز لیلی و استاد اعتماد کنم، از این به بعد باید قدرتم رو پنهان کنم، هنر کامایتاچی باید قدرت پنهان من به عنوان برگ برنده باشه.»
زمانی که بالور به او خیانت کرد، باعث شد ظلم و ستم مردان را به یاد بیاورد، که بخاطر مدت طولانی زندگی به عنوان یک کودک، آن را فراموش کرده بود.
او به اتاقش برگشت و دوباره در تمام اشکال هنر رزمی رتبه 3 تمرین کرد، فقط پس از آن آرام شد.
ضعفش باعث شده بود احساس بیقراری کند.
هر چه بیشتر از این دنیا میدانست، بیشتر میفهمید که چقدر خطرناک است.
با پاک کردن لانهها، او تصور کرد که جانوران جادویی در این جهان چقدر پرجمعیت هستند و با این حال انسانها هنوز در بالای زنجیره غذایی قرار دارند، و این بدان معناست که قدرت آنها غیرقابل تصور است.
«در حالی که من فقط 2 قدم با قدرت انسانی فاصله دارم، فقط می تونم از مردم عادی و سربازای عادی پیشی بگیرم...»
در ذهن او یک سرباز با تکنیک درجه 1 تبدیل به یک سرباز عادی شد.
عصبانیت او در نهایت در تمارین شبانهاش منعکس شد، زیرا او پس از 7 ساعت متوالی خیره شدن به ورقه داشت اذیت میشد.
پس از بیش از یک سال و نیم تمرین بیوقفه، شکل کم رنگ رون در دریای هوشیاری او نمایان بود، او مطمئن بود که زمان زیادی طول نمیکشد تا به رتبه 1 تبدیل شود.
«به نظرم باید برای پیشرفت سریعام تو انرژی ذهنی یه بهانه جور کنم، نمیدونم اگه قبل از 13 سالگی به وضعیت شاگرد جادوگر برسم، استاد چه واکنشی نشون میده.»
با تصور چهره حیرتزده استادش لبخند زد، اما بعد از آن موج درد به سرش هجوم آورد و به خواب رفت تا به ذهنش استراحت دهد.
صبح روز بعد استادش را در حیاط پیدا کرد که با 3 مرد و یک زن در اطرافش، منتظر او بودند.
«نوآ، اینا همراههای تو برای مأموریت هستن.»
«پس اون خودشه؟»
مردی عضلانی و قد بلند بین آنها بود که صحبت میکرد، او ریش نداشت و موهای تیره کوتاهی داشت و شمشیر بزرگی تقریباً به بزرگی نوآ در پشت حمل میکرد.
او با تمرکز به نوآ خیره شد و با ذهنش فشاری به ذهن نوآ وارد کرد.
«یعنی داره آزمایشم میکنه؟»
انرژی ذهنی او سنگین بود و به کره نوآ فشار میآورد اما به اندازه کافی برای عقب نشینی نوآ نبود.
نوآ از این فرصت استفاده کرد تا کره خود را سفت کند زیرا این اولین باری بود که فشاری مداوم از بیرون احساس کرد و چشمانش را بست تا روی آن تمرکز کند.
مرد رفتار او را به عنوان تلاشش برای مقاومت در برابر فشار اشتباه گرفت و احساس چالش کرد، بنابراین یک بن بست ایجاد شد.
نوآ روی تقویت دیوارهای ذهن خود تمرکز میکرد در حالی که نگهبان فشار ذهنی را برای برنده شدن در مسابقه خیالی که فکر میکرد در آن حضور دارد، افزایش میداد.
بعد از 10 دقیقه خون از بینی نگهبان خارج شد و او به سختی فشار را حفظ کرد.
زن با دیدن خون سیلی محکمی به پشت سر او زد و تمرکز او را متوقف کرد و فشار را از بین برد.
«ایتان، بس کن، این بچه داره از تو استفاده میکنه.»
مردی به نام ایتان میخواست شکایت کند که مورد اصابت قرار گرفت، اما صحبتهای زن باعث شد با دقت به نوآ نگاه کند.
هنوز چشمانش بسته و لبخند خفیفی روی لبش بود.
نوآ وقتی چشمانش را باز کرد حالتی ناامید نشان داد اما بعد متوجه شد که همه به او نگاه میکنند.
«قسم میخورم که تقریباً موفق شدم، شرط میبندم اگه بهش اجازه بدی یک ساعت بیشتر تلاش کنه، قطعا موفق میشه.»
وقتی ویلیام پشت سرش حرکت کرد و دستهایش را روی شانههایش گذاشت، ضربهای به بالای سرش رسید.
«این بچه بیشرم شاگرد من نوآست. همیشه وقتی با اون سروکار دارید توجه کنید چون اون هرچیزی میگه و هرکاری انجام میده تا در مورد قدرتهای شماها بیشتر بدونه.»
نوآ سرش را بلند کرد تا به استاد پشت سرش نگاه کند و شکایت کرد.
«بیخیال استاد، انصاف نیست اگه به این زودی لوم بدی. به اون گوش ندین، من یک انسان پاک و بیگناهم...»
مشت دیگری به او اصابت کرد.
ایتان ناباور بود، زن متعجب شد در حالی که دو مرد دیگر تقریباً در حال خفه شدن در خندههای خود بودن.
آنها هرگز ندیدند که کسی با نایب کاپیتان اینطور رفتار کند و از نظر ظاهری، ویلیام در واقع از اصلاح رفتار شاگرد خود منصرف شد.
«هاها، بچه تو بهترینی. من سنفورد هستم، اما میتونی منو سندی صدا کنی.»
«توی این ماموریت حوصلمون سر نمیره، درسته سندی؟ هاها. اسم من مارکه. مرد جوان، ما با هم کنار خوب میآییم.»
دو مرد خندان در حالی که به نوآ سلام کردند دیگر نتوانستند خود را نگه دارند.
زن در حین بازدم شقیقههایش را ماساژ داد.
«به حرف اون دوتا احمق گوش نده. من سوزان کاپیتان این ماموریت و دایه اوناام. این مرد هم اتانه، به طرز احمقانهای رقابت طلبه. بهتره به جای خلوت بریم تا تصمیم بگیریم چطوری ماموریتمون رو کامل کنیم.»
{پایان چپتر 27.}
کتابهای تصادفی


