فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 26

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۶: فراریان

نوآ در اتاقی واقع در ساختمان نگهبانان، از خواب بیدار شد.

2 هفته از بازگشت از ماموریت می‌گذرد و او 4 روز پیش سومین دوره درمانی خود را سپری کرد.

پشتش هنوز کمی درد می‌کرد اما انرژی روحی‌اش بهبود یافته بود. اگر استادش رون را از او نمی‌گرفت، به تمرینش ادامه میداد و نگران بود که روی درمان تمرکز نکند.

نگرانی‌های او دقیقاً به جا بود.

«همم، بدن من باید تو آخر این چرخه به حد رتبه 1 برسه، نمی‌دونم چقدر طول می کشه. حیف، اگه اون سنگ رو داشتم می‌تونستم تو این ماه مستقیماً به رتبه 2 برم.»

سنگ دارای "نفس" توسط ویلیام به دایره درونی تحویل داده شد، بنابراین احتمالاً برای همیشه از دست او رفته است.

او انرژی ذهنی خود را روی کمک به روند درمان متمرکز کرد، زیرا در حین خوردن غذای باقی مانده روی میز، کاری برای انجام دادن نداشت.

در اتاق باز شد و ویلیام با لبخندی بزرگتر از همیشه وارد اتاق شد، کیف چرمی و جعبه چوبی بزرگی به همراه داشت.

«هاها شاگرد عزیزم، صبح بخیر، خبرای خوب آوردم!»

جعبه و کیف را روی تخت گذاشت و به آنها اشاره کرد.

«اینها جایزه‌هاییه که من برات گرفتم و باید بگم که خیلی عالی‌اند، ازشون نا امید نمیشی...»

نوآ وقت تلف نکرد و شروع به باز کردن جعبه کرد، استادش او را کنجکاو کرد.

در جعبه 2 شمشیر داخل غلاف مربوطه آنها وجود داشت، دسته آنها کاملا براق بود، کاملاً نو به نظر می‌رسید.

یکی از آنها را برداشت و غلافش را بیرون آورد، بدنه تیغ سیاه و تیز بود.

«اونا به طور ویژه برای تو از 2 پایه عنکبوت آهنی درجه 3 ساخته شدن که نابودش کردی. اونا سلاح های جادویی نیستن اما مطمئناً در بالاترین سطح بین تیغه‌های معمولی قرار دارن.»

نوآ ناخودآگاه لبخند زد و به تیغه نگاه کرد و آن را به اطراف چرخاند، او بلند شد و آن را امتحان کرد. انگار که بدنش اصلا نیازی به استراحت نداشت.

شمشیر را غلاف کرد و به کیسه نگاه کرد.

یک کتاب قدیمی داخل آن بود و وقتی به صفحه اول نگاه کرد چشمانش گرد شد زیرا نمی‌توانست شوکی را که احساس می‌کرد پنهان کند.

با ناباوری به استادش نگاه کرد.

«این واقعا برای منه؟»

لبخند ویلیام با تکان دادن سرش بیشتر شد.

«استادت شگفت‌انگیزه، مگه نه؟»

می‌خواست کمی لاف بزند اما نوآ به محض اینکه دید او سرش را تکان می‌دهد، چشمش به سمت کتاب رفت.

ویلیام فقط سرش را تکان داد و منتظر ماند تا شاگردش خواندنش را تمام کند.

«ناخن‌های کامایتاچی، رتبه 3. هنر رزمی که به تقلید از جانور جادویی رتبه 4 کامایتاچی ایجاد شده. بالاترین سرعت نفوذ کردن بین هنرهای هم رتبه‌اش رو داره. این امکان رو به کاربر میده تا با سرعت و دقتی باورنکردنی برش بده که از هر دفاعی عبور کنه. کاربر ممکنه که اجسام رو در فاصله‌ای دور از تیغه برش بده و با تسلط کامل، می‌تونه تیغه‌های باد رو در هوا شلیک کنه. این روش محدود به دارندگان دو سلاحه...»

نوآ نگاهش را از روی کتاب بلند کرد.

«کامایتاچی یک جانور راسو ماننده که مثل باد میدوه و بدون اینکه قربانی متوجه بشه اونو میکشه. باید برای تو مناسب باشه...»

ویلیام ورقه تا شده حاوی رون را از لباسش بیرون آورد و به نوآ داد.

«هفته آینده ما دوباره مبارزه میکنیم، فکر کنم که بخوای تکنیک‌های جدیدت رو آزمایش کنی.»

نوآ به او نگاه کرد و بدون توجه به درد پشتش عمیقاً خم شد.

ویلیام موهای او را نوازش کرد و از اتاق خارج شد و او را تنها گذاشت تا روی کتاب تمرکز کند.

سرانجام با داشتن کاری برای انجام دادن، روزهای بهبودی نوآ به سرعت گذشت.

مبارزه هفتگی او با ویلیام ادامه یافت، اما او متوجه مشکلی در هنر رزمی جدیدش شد؛ "نفس" او برای بیان پتانسیل آن کافی نبود.

به طور دقیق‌تر، او فقط می‌توانست دو بار از از توانایی‌هایش قبل از تخلیه شدن قدرتش استفاده کند

ویلیام توضیح داد: «این کاملا طبیعیه، تو همیشه فراموش می‌کنی که توی کارها عجلولی. به طور معمول، برای استفاده از یک هنر رزمی در سطح بالا به یک دانتیان نیاز داری، ولی با این حال تو می تونی دو بار از حمله استفاده کنی و شاکی هم هستی. بزرگترین دستاورد تو در حال حاضر، پیشرفت در فرمته، برای هر چیز دیگه‌ای باید منتظر بمونی تا بدن رتبه 2 رو به دست بیاری.»

مبارزه آنها به پایان رسیده بود و نوآ شک و تردیدهای خود را برای او آشکار کرد.

«خب استاد، به نظر شما چه کار کنم؟»

«تو فقط می تونی اجازه بدی که بدنت رشد کنه، اما به نظر می‌رسه که نمیدونی چطوری منتظر بمونی.»

ویلیام از گفتن این حرف کمی خشمگین شد.

«در ماموریت‌ها می‌تونی تجربه نبرد کسب کنی، به نظرم که در برابر هیچ نوع جانور جادویی درجه 2 مشکلی برات پیش نمیاد...»

ماه‌ها گذشت

نوآ به طور متناوب بین برنامه معمول خود در عمارت و سفرهایش به خارج از آن برای پاک کردن لانه‌های جانوران جادویی حرکت می‌کرد.

یک دسته از گرگ‌های چهار چشم وجود داشت که به رتبه 2 رسیده بود اما آنها در عرض نیم روز از بین رفتند.

یک مار شاخدار در مجاورت روستایی در شمال ظاهر شد.

پولک‌های آن سفت بود، بدنش 10 متر طول و 2 متر عرض داشت و دندان‌های نیش سمی در دهان خود داشت. این جانوری در اوج درجه 2 بود و نوآ مجبور شد پس از نبردی سخت به هنر رزمی درجه 3 خود متوسل شود تا آن را بکشد.

او به خاطر آن نبرد مجبور شد 3 روز استراحت کند.

با این حال، دردسرسازترین حریف او یک دیو گلی بود. این نوع جانور جادویی به طور طبیعی زمانی ایجاد میشود که "نفس" بیش از حد در یک مکان جمع شده و تثبیت شود.

"نفس" یکپارچه به عنوان هسته جانور عمل می‌کند که می‌تواند زمین اطراف خود را دستکاری کند. جانور قدرتمندی نبود اما به شدت با تکنیک‌های نوآ مقابله می‌کرد.

نوآ مجبور شد آن را به طور مکرر به قطعات کوچک برش دهد تا هسته آن را پیدا کند و آن را از بین ببرد در حالی که از شاخه‌های زمینی که برای حمله به او ایجاد کرده بود طفره می‌رفت.

با این حال، در مواجهه با موقعیت‌های مختلف مهارت او در نبرد با سرعت بالایی افزایش یافت، زیرا می‌توانست سریع‌تر بهترین راه برای مقابله با حریف را انتخاب کند.

{توی داستان های رمانی به این شکل، موجوداتی هستن مثل گولم ها یا یکسری دیو‌ها که بدن‌های غیر قابل آسیبی دارن اما اگه مرکز انرژیشون رو نابود کنی کارشون تمومه! مرکز انرژیه این موجودات معمولا سر یا قلبشونه...}

امروز او روی زانو نشسته بود و منتظر مأموریت معمولی بود که هر ماه استادش به او می‌داد.

«این بار ماموریت تو متفاوته، با گروهی از افرادی که من شخصا انتخاب کردم میری.»

نوآ فوراً مجذوب حرف استادش شد.

از اونجایی که اون همیشه به من اجازه می‌داد که تنهایی برم، دشواری مأموریت باید بیشتر باشه چون نیاز به یک گروه داره.

او برگه شرح ماموریت را از دست ویلیام برداشت.

«بیابان‌گَرد‌های خاندان شوستی به روستای تاسرت یورش بردند، فقط اجساد مردها و پیرها پیدا شده، احتمالاً زنا و دخترای جوان رو برای خوشگذرانی برد‌ند. شورشی‌ها را پیدا و اعدام کنید. اخطار: در گروه انها چند تهذیب‌گر وجود داره...»

{پایان چپتر26.}

کتاب‌های تصادفی