فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 31

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۱: الهام

میدان جنگ ساکت شد.

سوزان قوی ترین سر گروه عمارت بالوان بود و همین حالا روی زمینی که شعله های آتش آن را فرا گرفته بودند تشنج می کرد.

نوآ اولین کسی بود که واکنش نشان داد: «لعنتی!»

او با عجله گلوی یکی از مردان روبرو را در حالی که هنوز از این اتفاق غیرمنتظره گیج بود برید و سپس آماده فرار شد. او چیز زیادی در مورد طلسم و جادو نمی دانست اما از یک چیز مطمئن بود.

اگر اون مرد بتونه اون حمله رو دوباره انجام بده، هممون محکوم به فناایم! باید عقب نشینی کنم! نمیخوام آخرین کسی باشم که از اینجا فرار میکنه...[1]

او از زمان حوادث نزدیک روستای لیلون به خودش قسم خورده بود. «اگه مجبور به فرار هستی اولین نفری باش که فرار میکنه!»

این دلیل اصلی‌ای بود که او اولین نفر گروه که واکنش نشان داد، او دائماً مراقب اتفاقات غیرمنتظره بود، مانند یک جانور جادویی سطح 3 که از زمینی پر شده از استخوان بیدار برمی‌خیرد، یا یک گزارش گمراه کننده و بدون ذکر حضور یک جادو در گروه.

حتی قبل از اینکه بتواند به عقب برگردد، یک موج کوبنده از شعله های آتش به سمتان پرتاب شد و آنها را به عقب راند. سوزان به سختی بلند شد و وضعیت رقت انگیزی را که در آن قرار داشت به همه نشان داد.

او کاملا برهنه و هیچ مویی روی بدنش باقی نمانده بود. پوست او تقریباً به طور کامل سوخته بود و صداهای جز خوردن از آن شنیده میشد.

او دست راستش را از دست داده بود، که احتمالاً بیشتر قدرت مخرب طلسم را گرفته بود، در حالی که دست چپ او فقط 2 انگشت باقی مانده داشت!

در حالی که آهسته صحبت می کرد صدای غمگینی از دهانش بیرون آمد. « می تونم... جلوش رو بگیرم... باید ماموریت رو.... کامل کنم.»

سپس به سمت مردی که اکنون در بالای مسیر کوهستانی قابل مشاهده بود برگشت. با لبخندی خفیف به او خیره شده بود، ظاهراً از آسیب طلسمش راضی بود، با این حال رنگ صورتش پریده به نظر می رسید و انگار خسته شده بود.

نوآ مات و مبهوت مانده بود .آماده فرار بود اما بعد دید که جسدی که باید کاملا سوخته باشد، بلند شد و صحبت کرد، کاری جز خشک شدن از دست ساخته نبود.

حتی بدون در نظر گرفتن تأثیر حمله تا الان باید فقط بر اثر جراحات ناشی از شعله‌های آتش مرده باشه. یعنی یک تذهیب کننده واقعی اینجوریه؟

نوا به افراد باقیمانده ای که در مقابلش ایستاده بود نگاه کرد که و دید که چگونه جلوی حمله ها را گرفته است و نمی توانست جلوی احساس ناچیز بودن خودش را بگیرد. =

من واقعاً ضعیفم...

او فقط به قدرت جسمانی خود فکر نمی کرد بلکه به فکر وضعیت روحی‌اش نیز بود.

اما حالا دیدن عزم محکم سوزان به او الهام بخشیده بود. گویی که تغییری را در وضعیت روانی خود را حس می کرد، نقاط انرژی او با سرعتی که قبلاً هرگز تجربه نکرده بود شروع به جذب "نفس" کردند و آرام آرام نفسی را که تا به حال از آن استفاده می کرد را دوباره پر می کردند.

مرد بچه را دید که به آرامی به سمت او حرکت می‌کند، احساس لرزی در ستون فقرات خود کرد و آماده شد تا جلوی هر حمله ای را بگیرد.

«بی فایده‌ست.» نوآ وقتی از کنار او رد می‌شد گفت: «تو همین الانشم مردی.»

شمشیری که در دستانش که در حالت افقی جلوی سینه‌اش گرفته شده بود، او را به دو نیم تقسیم کرد و در لحظه‌ی بعد، خط قرمزی از سر تا کمر آن مرد نمایان شد. خون از خط قرمز جوانه زد.

یک تذهیب‌گر ضعیف، نمی‌توانست دربرابر قدرت خالص یک رزمیکار سطح ۳ کاری انجام دهد.

حتی با وجود اینکه نوآ می‌توانست او را با حفظ مقدار بیشتری از "نفس" خود شکست دهد اما او مشتاق بود که سایر افراد گروهش را با تمام قدرت حمایت کند.

حتی اگه من نتونم یه جادوگر رو شکست بدم، اما اونا احتمالاً اگه با هم کار کنن می تونن از پس انجامش بر بیان. من باید هوشمندانه از آخرین حمله تمام قدرتم استفاده کنم.

"نفس" بدن او با آخرین ضربه‌اش به نصف کاهش یافت، اما اکنون او می توانست به بقیه در مبارزه کمک کند.

در همین حال، سندی و دیگران پس از دیدن تلاش سوزان برای خرید زمان برای آنها، نبرد خود را از سر گرفته بودند. ایتن نیز با مردی که قبلاً سعی داشت راه سوزان را مسدود کند در حال جنگ بود، در حالی که برادران هنوز با 3 تذهیب‌ کننده زخمی سر و کار داشتند.

به نظر می‌رسید که ایتن در برابر قدرت مانور شمشیر کوتاه حریفش ضعیف باشد و مدام در اثر حملات سریع آن به طور سطحی زخمی می‌شد.

از طرف دیگر، سندی و مارک به نظر می رسید که در آستانه حمله مرگبار به یکی از مردان باشند، اما همیشه در آخرین لحظه توسط دو نفر دیگر متوقف می شدند، برتری عددی باعث عدم رسیدن پیروزی در مبارزه آنها می شد.

نوآ تصمیم گرفت که به برادران کمک کند زیرا مبارزه ساده‌ترین در بین بقیه بود و علاوه بر این او چندان مطمئن نبود که اگر حواس مرد را پرت کند می تواند شمشیر کوتاهش را مسدود کند یا نه.

سه مرد بدون توجه به زخم‌هایشان، همچنان ضربات قدرتمندی را وارد می کردند که حاوی نیروی زیادی بود. آنها از هنرهای رزمی خود به همراه "نفس" خودشان استفاده کردند تا به طور مداوم حملات قدرتمندشان را انجام دهند.

نوآ فقط دو بار توانست این کار را انجام دهد و آن هم به این دلیل بود که هنر رزمی او در سطح 3 بود!

با وجود اینکه هنر آنها در سطح پایین تری قرار داشت، اما حملات آنها دارای همان قدرت بود و محدودیت کمتری در استفاده از آنها داشتند.

با این حال، برادران همیشه از آنها طفره می رفتند و ضد حملات سریعی را انجام می دادند که یا توسط یکی از فراریان مسدود می شد یا فقط زخمی سطحی ایجاد می‌کردند. زخم‌های سه نفرشان کم‌کم افزایش می‌یافت، اما آنها همچنان در انتظار این بودند تا رئیس‌شان مبارزه‌اش را با زن تقریباً مرده تمام کند.

یک ضدحمله دیگر توسط سندی آغاز شد اما توسط یکی از افراد مسدود شد، او خود را آماده می کرد تا ضربه محکم دیگری را وارد کند ولی احساس یک درد ناگهانی در کمرش کرد.

برگشت و بچه ای با موهای مشکی دم اسبی را دید که با سرعت زیادی از او دور می شود. او دو چشم آبی یخی داشت و یک کیمونوی تنگ مشکی پوشیده بود، در دستانش دو شمشیر مشکی بود که یکی از آنها خون می چکید.

او فرصتی برای گفتن چیزی نداشت زیرا مارک نگذاشت این موقعیت از بین برود و چاقوی خود را در سینه مرد کاشت. اما مرد هنوز در این فکر بود که این بچه از کجا ظاهر شده.

پس از مرگ یکی از 3 فراری، مبارزه کاملاً یک طرفه شد و مارک و سندی در چند مرحله حریفانشان را که از قبل مجروح شده بودند را از بین بردند.

وقتی به سمت ایتن می‌رفتند، نخواستند وقتی تلف کنند و مارک فقط سری به سوی نوآ تکان داد که در فاصله کمی دنبالشان می‌آمد.

ایتن زمان سختی را سپری می کرد، حریفش به آرامی بر او غلبه می کرد و او را در موقعیتش قفل کرده بود. زخم های سطحی زیادی روی بازوهای او و یک زخم عمیق روی پای چپش بود که مانع از حرکتش می شد.

برادران با تمام سرعت وارد شدند و مرد را از وارد کردن زخم سنگین دیگری به ایتن باز داشتند و سپس همراه با او، یک سری از حملات را برای تحت فشار گذاشتن او انجام دادند.

مرد که دید اوضاع خوب به نظر نمی رسد، فرار را انتخاب کرد و عمدا مجروح شد تا از محاصره فرار کند و سپس با سرعت تمام به سمت جنگل دوید.

اما ناگهان یک شمشیر سیاه در مقابل او ظاهر شد.

{پایان چپتر 31.}

[1] اشاره به قضیه غار عنکبوت ها.

کتاب‌های تصادفی