تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 32
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۳۲: پیروزی
برای دفع ضربهی شمشیر، مرد مجبور شد فرارش را متوقف کند و همین هم به نگهبانان عمارت بلوان اجازه داد تا دوباره او را محاصره کنند. او که خشمگین شده بود، سعی کرد صاحب شمشیر را پیدا کند و فقط یک شخصیت کوچک را دید که با سرعت زیاد از او دور می شود.
در این حواس پرتی، ایتن به کمرش چاقو زد و سپس چاقوهای سندی و مارک او را سوراخ کردند.
در نبرد بین تذهیبگران، یک لحظه حواسپرتی میتوانست باعث مرگ شود. به همین دلیل بود که وظیفه نوآ اطمینان حاصل کردن این بود که بقیه بدون دخالت کسی مبارزه کنند و مداخله در مبارزه و حرکت دشمنان دقیقاً همان کاری بود که او انجام می داد.
در کمین می نشست تا فرصتی پیدا کرده و در حرکات دشمن گامی نادرست ایجاد کند تا بقیه از این فرصت به نحو احسنت استفاده کنند.
بوووم!
صدای انفجاری از ارتفاعات کوه به صدا درآمد. ماری ساخته شده از شعله، به دور دست راست رئیس فراریان پیچید. روی زمین نزدیک او، جسد سوخته سوزان بی حرکت افتاده بود، دیگر هیچ جانی در آن نبود.
«ر-رئیس...» مردی که توسط سه نفر چاقو خورده بود قبل از مرگ برای آخرین بار کمک خواست.
شعلههای آتش به آرامی ناپدید شدند و مار نیز به همراه او محو میشد و همین نشان میداد که برای استفاده از طلسم به تعداد دو بار چقدر انرژی مصرف شده.
نوآ، ایتن، سندی و مارک دوباره جمع شدند و به مرد رنگ پریده ای که کاپیتان آنها را کشته بود خیره شدند.
ایتن در حالی که از خستگی دو نبرد متوالی خود به سختی نفس می کشید پرسید: «اسمت چیه؟»
«تِچ، چطوری؟ خانواده شوستی فراموش کردن که اونو موقع ارائه گزارش ها ذکر کنن؟»
گروه و مرد متوقف شدند تا کمی انرژی بگیرند.
سندی شانه هایش را بالا انداخت: «ما افراد سادهای هستیم، خوندن اسم کسایی که باید بکشیم کار بیهوده ایه.»
«اسم من اورسونه، چرا می خوای اسمم رو بدونی؟»
«خب، تو کاپیتان ما رو کشتی، ما باید بعد از کشتنت اسم تو رو گزارش کنیم تا بلکه بتونیم از گزارش مزخرف اونا شکایت کنیم.»
زمان صحبت مارک فرا رسیده بود اما نوآ این بار اهمیتی نداد زیرا کاملاً روی اورسون متمرکز شده بود.
یعنی می تونه اون کار رو دوباره انجام بده؟ هر کدوم از ما اگه توسط اون طلسم ضربه بخوره احتمالاً می میره، اما سوزان موفق شد اون رو مجبور کنه که دو بار از مهارتش استفاده کنه. یعنی او می تونه اون رو برای بار سومم انجام بده؟
اورسن در حالی که رو سوزان به صحبت کردن ادامه می داد واقعا برای او ناراحت به نظر می رسید: «اوه، پس جای تعجب نداشت که اینقدر قوی بود، پس اون کاپیتانتون بوده! بدنش باید به مرز سطح 3 رسیده باشه. چه حیف، اگه یه نجیبزاده بود تاحالا مطمئنا میتونست که تکنیک مورد نیاز برای عبور از سطح 4 رو بهدست بیاره اما افسوس که... اما می دونی، به همین دلیله که من شورش کردم. من ده ساله که جادوگر سطح 1 هستم و فقط با دزدی تونستم این طلسم رو بدست بیارم. فکر نمی کنی که این بی انصافیه؟ فکر نمی کنی کسی که به اندازه من با استعداده، حق داره که اون چیزی رو که واقعا لایقشه رو بهدست بیاره.»
سخنرانی او در مورد مشکل رایجی در دنیای تذهیبکنندگان بود. خانواده های نجیب برای داشتن انحصار، ثروت و فنون مختلف را جمع آوری می کردند. هرکسی که به حلقه درونی آنها تعلق نداشت، فقط می توانست مادامالعمر خدمت کند، به این امید که بر اساس خدماتش پاداشی دریافت کند یا به راه های غیرقانونی متوسل شود.
نفس ایتن به سرعت عادی برگشت، به همراهش نگاه کرد و سری تکان داد. «شروع کنیم؟»
اورسون سرش را تکان داد و در موقعیت مبارزه قرار گرفت، او یک گرز بزرگ آهنی را با دست چپ از روی زمین برداشت و فریاد زد: «بیاید جلو!»
گروه دیگر منتظر نشدند و به سمت او پریدند. ایتن اولین کسی بود که با گرزش درگیر شد و باعث شد که زمین زیر او ترک بخورد، سندی و مارک از عمد سرعت خود را کاهش دادند تا از طرفین با اورسون مقابله کنند.
قبل از اینکه چاقوهای برادران به اورسون برخورد کند، شعله های مار دوباره ظاهر شد و این بار بهجای حمله از او محافظت کردند.
سندی و مارک مجبور به توقف کار خود شدند در حالی که ایتن سه قدم به عقب رانده شده و دستانش کمی سوخته بود.
مار ناپدید شد و تبادل حملات و دفاع دوباره تکرار شد.
به نظر می رسید که اگر اورسون از طلسم جادوییاش فقط برای محافظت استفاده می کرد، مصرف انرژی ذهنی آن کمتر می شد.
پس از سه دور حمله، بازوی چپ ایتن در حالی که شمشیر بزرگ خود را با دست راست خود نگه داشته بود، به پهلویش آویزان بود تا از زخم روی پای چپش مدام خونریزی میکرد محافظت کند. ایتن به حدی خونریزی کرده بود که رنگ چهرهاش کاملا پریده بود و او احتمالاً فقط یک دور دیگر میتوانست مقاومت کند.
سندی و مارک نسبتاً در وضعیت بهتری بودند، آتش فقط به صورت سطحی آنها را لمس کرده بود و فقط لکه هایی از گوشت سوخته رو بدنشان ایجاد شده بود.
اورسون، از طرف دیگر، به شدت نفس نفس می زد، به نظر می رسید که مانند یک جلسه تمرین کامل در رون کسیر کاملا تخلیه شده.
واضح بود که دور بعدی آخرین حمله بود. وقتی ایتن بی پروا به سمت اورسون هجوم برد، چشمانش مصمم شد.
مثل دفعات قبل، شمشیر بزرگش با گرز برخورد کرد و با تمام قدرتی که داشت به او فشار آورد تا اورسون را در آن موقعیت قفل کند. حملات برادران مثل همیشه به موقع و با هدف نقاط کور جادوگر انجام شد.
اما در یک قدمی مرگ، اورسون با قاطعیت تصمیم گرفت یک بار دیگر دست راست خود را بلند کند تا قوی ترین حمله خود را انجام دهد.
بازوی او روشن شد و شعله مار در حال شکل گیری بود که تیغه ای از باد به شکل هلال ماه به بازویش برخورد و آن را قطع کرد!
نوآ چند متر دورتر از جادوگر قرار داشت و روی زمین زانو زده بود و با گرفتن نوک شمشیرهایش به سمت زمین، میتوانست بالاتنهاش را بالا نگه دارد.
او تمام نبرد را از فاصله کمی تماشا کرده بود و یک چیز را فهمید: شعله های آتش از بازوی راست او سرچشمه می گرفت. بنابراین او منتظر ماند تا اورسون بازوی خود را دوباره در معرض دید قرار دهد تا تنها حمله دور بُردی را که در اختیار داشت انجام دهد.
حرکت نوآ عالی بود و جادوی اورسن متوقف شد، سندی و مارک از این فرصت استفاده کردند و مستقیماً سر اورسون را با دو ضربه از جهت مخالف قطع کردند.
جادوگر مرد!
نوآ و ایتن بلافاصله روی زمین افتادند، یکی از آنها "نفس" خود را به طور کامل تخلیه کرده بود و دیگری به شدت مجروح شد.
برعکس آنها اما برادران همچنان ایستاده بودند و به اطراف میدان جنگ و بدن اورسون نگاه می کردند.
پس از کمی جستجو، آنها به جایی که ایتن و نوآ در حال استراحت بودند بازگشتند.
«هیچ اثری از طومار حاوی طلسم جادویی نیست، باید اون رو از بین برده باشه.»
«به جز چند نفر از زنای گرسنه که جون سالم به در بردن و ما، باقی همه کشته شدن.»
آنها طبق معمول حرفهایشان بین خود تقسیم کردند اما این بار ردی طنز در ان حرفها نبود، بلکه جو سنگین و پر از غم بود.
نوآ در فاصله کمی از آنها به جسد سوخته سوزان نگاه کرد و گفت: «اگه اون اورسون رو مجبور نمی کرد که دو بار از طلسمش استفاده کنه، حداقل یکی دیگه از ما مرده بود.»
همه سری تکان دادند و به جنازه کاپیتان سابق خود تعظیم کردند.
{پایان چپتر 32.}