فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 35

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۵: تردید

وقتی نوآ صبح روز بعد از خواب بیدار شد، به وضوح افزایش قدرت بدن خود را احساس کرد.

او قبل از خواب حمام کرده بود تا کثیفی را که بدنش در هنگام ارتقاء ترشح می‌کرد را بشوید و حالا در اتاقش ایستاده بود و هر تغییری را که می‌توانست احساس کند را با دقت بررسی می‌کرد.

واضح‌ترین چیز این بود که سایز ماهیچه های او افزایش یافته و مشخص تر شده بودند، حتی یک مقدار چربی روی آنها وجود نداشت و ظاهری باریک و محکم به نوآ می‌داد، حتی اگر او هنوز همانقدر کوتاه قد بود.

با این حال، بزرگترین تغییرات در بدن او اتفاق افتاد.

هفت نقطه انرژی او نفس را با سرعتی حداقل دو برابر بیشتر از چرخه قبلی جذب می‌کردند. مقدار انرژی‌ای که بدنش نگه می‌داشت از قبل سه برابر بیشتر شده بود و کیفیت آن بالاتر به نظر می‌رسید!

با این مقدار، من می‌تونم حداقل شش بار قبل از تموم شدن نفسم حملاتی با قدرت کامل انجام بدم! من حتی سرعت جدیدی رو که باهاش انرژیم رو بازیابی می‌کنمم حساب نکردم، چه بسا ممکنه بعد از استفاده از این حملات، انرژی لازم برای یه حمله دیگه رو هم داشته باشم، و اینا در حالیه که حلقه‌ی چهارم حتی کاملم نشده!

قدرتی که تازه پیدا شده بود، نوآ را مشتاق می‌کرد که با استادش مبارزه کند، بنابراین با عجله یک کیمونوی سفید به تن کرد و قبل از اینکه فکری جلوی او را بگیرد، آماده شد تا از اتاق خارج شود.

«درسته، اول باید اتاق شکنجه رو تمیز کنم.»

×××

صدای برخورد شمشیرها در اتاقی از ساختمان نگهبان طنین انداز شد.

نوآ در حالی که به بدن خود عادت می‌کرد با جدیت تمام با ویلیام می‌جنگید.

مدتی بود که ویلیام اجباراً شمشیر چوبی را رها کرده و از شمشیر واقعی برای جلوگیری از حملات نوآ استفاده می‌کرد.

با این وجود، نوآ هرگز نتوانست از دفاع استادش پیشی بگیرد، ویلیام فقط از هر حمله ای که به او وارد می‌شد جلوگیری کرده و در مورد اجرای آن اظهار نظر می‌کرد.

با این حال، در صورت نوآ حالتی خوشحالی برای بهبود بدنش وجود نداشت، او صورتی داشت که فقط سردی و تمرکز را از خود تراوش می‌کرد.

او قبل از رفتن به جلسه مبارزه با مادرش ملاقات کرده بود و با دیدن یک کبودی بزرگ درست زیر چشم چپش، از پا در آمد.

نوعی فشار در ذهنش شکل گرفته بود که او را مجبور می‌کرد با سرعت بیشتری پیشرفت کند، قبل از اینکه اتفاق غیرقابل پیش‌بینی و بدی بی‌افتد.

ویلیام که وضعیت روحی شاگردش را دیده بود، به دنبال او سطح آموزش‌هایش را افزایش داد تا به نوعی به عزم راسخ و محکم نوآ احترام بگذارد.

تنها زمانی که نوآ به شدت نفس‌نفس می‌زد و شدیداً عرق کرده بود استادش تصمیم می‌گرفت جلوی مبارزه را بگیرد و روی زمین بنشیند تا درباره مسائل با او صحبت کند.

نوآ روی زانوهایش در نقطه مقابلش نشست و سؤالاتی را که می‌خواست بپرسد را مرتب کرد.

«پس، بدن سطح دوت چطوریه؟»

ویلیام گفتگو را آغاز کرد.

«این واقعا شگفت انگیزه! قدرت و سرعت من به سطح بالای رسیده، من معتقدم که الان کاملاً از سطح یک جانور جادویی سطح 3 عبور کردم.»

ویلیام سری تکان داد. او می‌دانست که هر پیشرفتی که در سطح فرد رخ دهد، افزایش ناگهانی قدرت را به همراه دارد و هر چه سطح فرد بالاتر باشد، تفاوت با سطح قبلی بیشتر خواهد بود.

نوآ اولین سوال خود را انتخاب کرد: «استاد، همه‌ی تهذیب کننده‌ها احمقن؟؟»

«منظورت چیه؟» ویلیام از این سوال شگفت زده شد و نمی‌توانست معنای آن را بفهمد.

«خب، در مأموریت علیه اورسون متوجه شدم که تهذیب کننده‌ها ویژگی های عجیبی در شخصیت خودشون دارن.»

ویلیام ابتدا گیج شد اما بعد با نگاه کردن به حالت پیچیده شاگردش متوجه چیزی شد و عصبانی شد.

«وایسا ببینم، اون بچه ای که توی 8 سالگی نگهبانان رو برای فهمیدن تکینک‌های جدید خفت می‌کرد، بچه ای که در 4 سالگیش جز تمرین و جنگیدن کاری انجام نمی‌داد و بچه ای که تمام روز به چیزی جز تهذیب کردن فکر نمی‌کنه، الان داره میگه که باقی تهذیب‌گرا عجیب غریب و احمقن؟؟»

به نظر می‌رسید که نوآ از این سخنان متحیر شده باشد اما در جواب فقط لبخندی خفیف بر لبانش نشاند.

ویلیام سرش را تکان داد و ادامه داد: «این روند تهذیب نیست که باعث این ویژگی‌ها میشه، بلکه افراد برای اینکه بتونن به راه خودشون ادامه بدن و ناامید نشن مجبورن اینطوری رفتار کنن. فقط یک شخصیت قوی می‌تونه به این راه طولانی ادامه بده چون مشکلات زیادی توی راه تهذیب هست که افراد عادی نمیتونن از اون بگذرن.»

صورت نوآ روشن شد.

روش های تغذیه بدن، نیاز به مدیتیشن مداوم و صبر زیاد برای تمرین داشتن و اینها ساده‌ترین تکنیک‌ها برای تمرین بودند.

بسیاری از مردم از چنین روش هایی خسته می‌شوند و جای تعجب ندارد که نمی‌توانند قدرت‌های فراتر از تصورشان را هم دنبال کنند.

«واقعا به‌نظرت چه کسی حاضره هر روز یک تمرین انجام بده تا زمانی که بدنش خسته بشه؟ چه کسی می‌تونه ساعت‌ها به رون نگاه کنه و رون هم باعث درد و خستگی اون بشه؟»

«فقط افراد با اراده! و اونا عموماً دارای ویژگی‌هایی بودن که تمایلی به کنار گذاشتن این کار نداشتن، مثل سرسختی تو در جستجوی قدرت یا نگرش بسیار بالا.»

«فکر می‌کنم الان فهمیدم. اما یک چیز دیگه وجود داره.»

نوآ می‌خواست در مورد آکادمی در شهر سلطنتی بپرسد، اما پس از آن شکی به ذهنش خطور کرد. از بیان قسمت آخر جمله خودداری کرد و در آخرین لحظه موضوع آن را تغییر داد.

«می‌تونم به اطلاعات مربوط به تهذیب‌گرهای این کشور یه نگاهی بندازم؟ می‌دونید، دانش در مورد این موضوع کاملاً پنهانه و من حتی نمی دونم کجا درباره‌ی اونا رو مطالعه کنم.»

ویلیام متحیر شد اما با لبخندی درخشان روی صورتش سرش را تکان داد.

«پس بالاخره می‌خوای در مورد تاریخ این کشور بیشتر بدونی! نگران نباش، من در قرار بعدی‌مون کتابی از دایره داخلی میارم. باورم نمیشه اینقدر زنده موندم تا بالاخره یه حرف غیر از تمرین و مبارزه هم از دهنت بیرون اومد.»

نوآ لبخند گناه آلودی بر لب داشت، تنها پس از خروج از اتاق بود که بالاخره توانست آرام شود.

من تقریباً یه اشتباه بزرگ کردم. می‌دونم که استاد به من اهمیت میده اما اگه بفهمه که من می‌خوام خانواده رو ترک کنم چه اتفاقی میوفته؟ اون به من کمک می‌کنه یا مجازاتم می‌کنه؟ فقط برای اینکه مطمئن بشم بهتره تا زمانی که جعل هفت جهنم کامل نشده چیزی رو برای اون فاش نکنم. به علاوه، من واقعاً نمی دونم که چطوری به شهر سلطنتی برم.

نوآ در حالی که در فکر فرو رفته بود به اتاقش برگشت.

او واقعاً دوست نداشت چیزها را از ویلیام پنهان کند، زیرا او بسیار به او کمک کرده بود، اما آینده خودش در اولویت قرار داشت.

او نمی توانست بپذیرد که در زندگی خود یک نگهبان ساده باشد، او می‌خواست بدون اینکه کسی بتواند مانع او شود آزاد باشد تا در آسمان اوج بگیرد و برای این کار به قدرتی نیاز داشت که با ماندن در عمارت آن پیدا نمی کرد.

به نظر می‌رسه که این واقعاً طبیعت منه که کسایی رو که دوستم دارن رو ناامید کنم. متاسفم استاد اما هیچ شانسی وجود نداره که من به سادگی وضعیت خودم رو به عنوان سرنوشتم بپذیرم. امیدوارم که بتونید درک کنید.

سپس نوآ از روی عادت، شمشیرهای خود را برداشت و تمرین کرد.

بعد از گذشت تنها ۱۵ دقیقه دوباره نفس بدنش کاملا پر و آماده‌ی کار شده بود.

{پایان چپتر 35.}

کتاب‌های تصادفی