تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 37
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۳۷: دزد
کاروان راهی داخل جنگل همیشه سبز شد.
نوآ داشت از درختی به درخت دیگر میپرید و آنها را در فاصله کمی دنبال میکرد و منتظر لحظه ظاهر شدن سایه های خاکستری بود.
او کاملاً حوصلهاش سر رفته بود، تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که منتظر باشد تا اتفاقی بیفتد یا وارد محدوده آگاهی او شوند. این وضعیت تضاد بزرگی با روزهای معمولی او که تمام وقتش را به تمرین میگذراند تا زمانی که مجبور شود برای خواب برود داشت.
در همین حال در کاروان.
کوئین تاجری بود که در سن 16 سالگی کار خانوادهاش را بر عهده گرفت.
او در هنر تجارت با استعداد بود و توانست موقعیت خود را تا زمانی که تاجر مورد علاقه خانواده مرگر که یک خانواده متوسط نجیب زاده در قلمرو خانواده شوستی بودند ارتقاء دهد.
در حال حاضر، او در حال بازگشت به عمارت مرگر بود که در آن طرف جنگل نه چندان دور از محیط آن قرار داشت.
او اجناسی را که خانواده به او داده بودند در بازار شهر ماسگروو با موفقیت فروخته بود و مبلغ بسیار زیادی به دست آورده بود.
از آنجایی که سفر کاری به خوبی پیش رفت، روحیهاش بالا بود، زیرا او بدون توجه به خطرات جنگل راه کوتاهتر بازگشت به عمارت را در پیش گرفت، هر چه نباشد او سربازان یک خانواده نجیبزاده را در کنار خود داشت!
«هاها، اگه اجدادم الان منو میدیدن~ من به تنهایی موقعیت خانوادگی خودم رو به حدی بالا بردم که یک خانواده بزرگ در طول سفر از من محافظت میکنه!!»
اینها افکار او بود. البته او میدانست که مأموریت سربازان محافظت از کالاها است نه او، اما روحیهاش بیتأثیر نبود چون سفر این بار واقعاً سودآور بود.
بعد از اینکه تجارت رو کامل کردم و کالاهای حساب شده رو پس دادم، به اندازه کافی برای بازنشستگی و ساختن یک عمارت کوچیک پول دارم. کی میدونه؟ شاید در چند نسل ممکنه خانواده من تبدیل به یک خانواده نجیبزاده بشه...
نگاهش بی اختیار به دختر جوان کنارش چرخید.
او تنها خانواده باقیمانده او از زمان مرگ همسرش بود، اما این دختر استعداد پدرش را در تجارت به ارث برده بود.
کوئین تمام دانش و تجربیاتش را به او آموخت، اما هرگز فکر نمیکرد که روزی به ساخت عمارت خودش اینقدرر نزدیک شود.
من میخواستم که اون با یکی از خانوادههای کوچیک ازدواج کنه، اما اگه کمی صبر کنم اون واقعاً میتونه تلاش کنه تا اولین همسر یک خانواده متوسط باشه! به هر حال، رابطه اون با ارباب جوان خانواده مرگر خیلیم بد نیست.
در حالی که کاروان به حرکت خود ادامه میداد، کوئین در افکار خود غرق شده بود. او فقط در طول سفر بدون حادثهاش چیزها را برنامه ریزی میکرد و افکار ذهنش را مرتب میکرد.
با این حال، یک هفته پس از ورود او به جنگل همیشه سبز، اتفاق غیرمنتظره ای رخ داد.
تیری که از پشت درختان شلیک شده بود به اسب حامل کالسکه اصابت کرد. اسب بلافاصله با بیرون آمدن سه فرد غریبه از اختفا روی زمین افتاد.
سربازها عصبانی شدند و با داد و فریاد از کالسکه به پایین پریدند.
«چطور جرات داری به کالسکه خانواده مرگر حمله کنی! حتما از زندگی کردن خسته شدی!!»
این سه مرد غریبه، شنلهای و ماسکهای خاکستری داشتند که صورتشان را کاملاً پوشانده بود و آستین های بزرگی که دست هایشان را پنهان میکرد.
با تهدید سرباز یکی از آنها شروع به خندیدن کرد.
«هاها، سایه دوم، سایه سوم حرف اونو شنیدین؟ اونا فکر میکنن که ما ازشون میترسیم!»
یکی دیگر ادامه داد: «نگران نباش سایه اول، اونا به زودی حقیقت رو میفهمن...»
مثل اینکه این یک علامت بود، سه مرد شنلپوش مستقیماً به سربازان حمله کردند و چاقوهایشان را پرتاب کردند و شمشیرهای کوتاهی را از آستین های خود بیرون آوردند.
سربازان جلوی حملات آنها را گرفته و شروع به محاصره آنها کردند.
پنج سرباز در مقابل سه نفر بودند، برتری در تعداد باید اثر خود را نشان میداد.
اما در آن لحظه تیر دیگری از پشت درختان شلیک شد و به پای یکی از سربازان اصابت کرد و دو مرد نقابدار دیگر از مخفیگاهشان بیرون آمدند.
با مجروح شدن سرباز، دزدها اینبار تعدادشان بیشتر شد، با این حال به نظر نمی رسید که آنها تمرکز زیادی روی کشتن دشمنان خود داشته باشند.
کوئین از زمان شروع حمله با دخترش در داخل کالسکه پنهان شده بود، او میدانست که کالاها ماموریت اصلی سرباز هستند، بنابراین هوشمندانه تصمیم گرفت تا بین آنها پنهان شود.
او در کل این روند کاملاً آرام بود زیرا به قدرت یک خانواده متوسط اعتماد کامل داشت.
«نگران نباش، دزدای ساده جرأت نمیکنن کسی رو که نشان یک خانواده نجیبزاده رو داره بکشن، حتی اگه دزدم باشن بازم حتما از قدرت نجیبزادهها میترسن...»
داشت به دخترش دلداری میداد که صدایی او را متوقف کرد.
«اون درست میگه خوشگلم، ما از اینکه تهذیبگرای قدرتمند از نجیبزادهها محافظت میکنن میترسیم. با این حال اون به این معنا نیست که با دیدن نشان اونا به راحتی فرار میکنیم.»
کوئین مبهوت ماند، یک مرد نقابدار در انتهای کالسکه به آنها نگاه میکرد.
او با دستش حرکتی انجام داد و تمام موجودی داخل کالسکه به درون آستینش مکیده شد...
«خیلی ممنون!»
دزد به آرامی تعظیم کوچکی کرد و سپس با عجله از کالسکه بیرون رفت و پس از چند لحظه در بین درختان ناپدید شد.
کوئین با دیدن این لحظه تمام قدرت خود را باخت و با صدای ضعیفی گفت: «من بدبخت شدم!!»
×××
در زمانی کمی عقبتر که نوآ همچنان کاروان را دنبال میکرد.
هفت روز گذشته بود اما هنوز اثری از سایه های خاکستری نبود.
«این خیلی کسل کنندهست! نگو که دنبال کردن این کاروان تصمیم اشتباهی بوده و اونا به دنبال فقیر فقرا رفتن...»
نوآ بالای درختی پنهان شده بود، اما شک و تردید در ذهنش انباشته شده بود. در این مدت سعی میکرد تا با نگاه کردن به رون زمانش را الکی بگذراند ولی ناگهان احساس کرد چیزی به موقعیت کاروان نزدیک میشود.
او کاملاً حالت ذهنی خود را به تمرکز کامل تغییر داد و به اتفاقات روی زمین خیره شد.
او مردی نقابدار را دید که برای کشتن اسب در کالسکه جلویی تیری پرتاب کرد و سپس سه مرد با سربازان درگیر شدند.
وقتی دو مرد دیگر ظاهر شدند، سربازان را دید که به آرامی در موقعیت نامناسب قرار میگیرند، اما او باز هم منتظر ماند...
او باید میفهمید که آنها چگونه اجناس را میدزدیدند و آنها را به کجا مخفی میکردند. اما دربارهی سرنوشت کاروان اهمیتی نمیداد.
در آن لحظه، یک نفر سریع به داخل واگن عقب رفت و پس از چند لحظه بیرون آمد. چند ثانیه بعد، بازرگان از کالسکه بیرون آمد و روی زمین خزید و به سمتی که آن راهزن فرار میکرد اشاره کرد...
پوست تاجر رنگ پریده بود و به نظر میرسید که انگار روح خودش را از دست داده.
وضعیت کوئین باعث شد نوآ شرایط را درک کند.
«وسایل رو دزدیدن!»
هنگامی که این آگاهی ذهن او را سبک کرد، دیگر وقت خود را تلف نکرد و مستقیماً به دنبال آن فرد وارد جنگل شد.
اگر کسی از بالای نگاه میکرد، نقطه سیاهی را میدید که با سرعت زیاد روی درختان میدویدند.
«همم. بعد از اینهمه وقت بالاخره یکم سرگرمی!»
{پایان چپتر 37.}
کتابهای تصادفی
