فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 38

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۸: حلقه

نوآ با سرعت زیاد از درختی به درخت دیگر به سمت حضور کمرنگی که با ذهنش احساس می‌کرد می‌پرید.

وقتی راهزن وارد میدان دید او شد، نوآ سرعت خود را کاهش داد تا مطمئن شود که مورد توجه قرار نگیرد.

عضو سایه‌های خاکستری حدود یک ساعت در اعماق جنگل می‌دوید، غافل از اینکه چهره‌ای سیاه در درختان پشت سرش پنهان شده است.

سپس در مکانی به ظاهر تصادفی توقف کرد و در یک بوته پنهان شد و احتمالاً منتظر بود تا اگه هر تعقیب کننده‌ای وجود دارد ظاهر شود.

بعد از یک ربع، او از بوته بیرون آمد و مطمئن بود که کسی او را تعقیب نمی‌کند.

با خوشحالی آستین‌هایش را تا کرد و بازوی راستش را که اکنون در معرض دید قرار داشت به سمت هوا بلند کرد، سپس با تمرکز چشم‌هایش را در حالی که ابروهایش را درهم کرده بود، بست.

در یک چشم بهم زدن وسایل مختلف از دستش خارج شد و روی زمین ظاهر شدند. اعضای بدن جانوران جادویی، سلاح‌ها، بطری‌هایی با مایعات درخشان و غیره وجود داشت، همه آن‌ها از ناکجاآباد ظاهر شده بودند.

مرد نقابدار قصد داشت وسایل را روی زمین مرتب کند که یک تیغ سیاه روی گلویش ظاهر شد و به دنبال آن صدای سرد تهدیدآمیز به گوشش رسید.

«بهم بگو چطوری این کار رو کردی و منم بهت اجازه‌ی زنده موندن میدم.»

در این لحظه بود که مرد متوجه شد که در تمام این مدت کسی او را تعقیب می‌کرده.

من در سایه‌های خاکستری سریع‌ترینم، اما برادرام باید تا الان به اینجا نزدیک شده باشن، شاید اگه یکمی متوقفش کنم...

نقشه مرد نقابدار ساده اما مؤثر بود، بنابراین او دنبال آن را گرفت.

«اوه، میدونی، این یک تکنیک خاصه که توسط اجدادم به من ارث رسی...»

او نتوانست جمله‌اش را تمام کند چرا که ناگهان درد شدیدی که از شانه راستش می‌آمد به او هجوم آورد و او را مجبور کرد در حالی که شانه اش را گرفته بود روی زمین خم شود.

با این حال، وقتی دستش به نقطه ای رسید که درد از آن سرچشمه می‌گرفت، فقط احساس کرد که مایع گرمی از آن جاری می‌شود.

چشمانش را باز کرد تا به آن نگاه کند و متوجه شد که بازوی راستش دیگر سر جای واقعی‌اش نیست و روی زمین افتاده. خون از دست قطع شده‌اش فوران می‌کرد.

قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، تیغه سیاه دوباره روی گلویش ظاهر شد و صدای سردی دوباره به گوشش رسید.

«اگه حرف نزنی بعدی بازوی چپته.»

راهزن سایه خاکستری تا به حال اینقدر نترسیده بود، عجولانه با صدایی لرزان توضیح داد: «م-م-من اینکارو به کمک حلقه فضایی که در دست راستمه انجام دادم قربان. اگه از انرژی ذهنی خودت استفاده کنی، می‌تونی اونو برای ذخیره چیزهای غیر زنده استفاده کنی. مال شما، فقط یک ثانیه به من فرصت بده تا از دور انگشتم بازش کنم...»

«نیازی نیست.»

صدای سرد آخرین کلمه‌اش را گفت و سر دزد را از بدنش جدا کرد.

نوآ به بازوی بریده شده روی زمین نگاه کرد و یک حلقه نقره ای ساده پیدا کرد.

آن را در دستانش گرفت و انرژی ذهنی خود را برای بررسی آن متمرکز کرد.

نوعی ارتباط ایجاد شد و تصویر نیمه شفاف حلقه در دریای آگاهی نوآ ظاهر شد.

وقتی نوآ روی حلقه تمرکز کرد، توانست فضای مجزای 30 متر مکعبی‌ای را در داخل آن ببیند که پر از مواد گرانبها و موارد مشابه بود.

او شگفت زده شد!

نگاهش را به سمت وسایل روی زمین چرخاند و با اراده اش، تمام وسایل، به داخل فضای حلقه مکیده شدند.

او سعی کرد همین کار را با جسد دزد هم انجام دهد و همین اتفاق افتاد.

سپس دوباره روی یکی از وسایل داخل حلقه متمرکز شد و ناگهان در مقابلش ظاهر شد.

او وسایل را به داخل فضای جدا شده برگرداند و حلقه را با دقت بررسی کرد، از هر منظر کاملاً شبیه یک حلقه معمولی به نظر می‌رسید، فقط با بررسی آن با انرژی ذهنی می‌توانست به طور مبهم احساس کند که چیزی در آن متفاوت است.

این چیز حیلی شگفت انگیزه! عمرا اگه اینو به کسی بدم. اگه فقط زیر لباسم مخفیش کنم، هیچکس نمی‌تونه اونو پیدا کنه!

در حالی که او به این فکر می‌کرد، شش هاله از سمت جنگل را در جهت خودش احساس کرد.

درسته، بیا اول این موضوع رو حل کنیم.

شش عضو باقی مانده از سایه های خاکستری به محلی که زمانی نوآ بود رسیدند و با دیدن لکه های خون روی زمین گیج شدند.

یکی آنها خون را لمس کرد و با صدایی نگران صحبت کرد: «خون هنوز گرمه، من فکر می‌کنم که سایه هفتم تعقیب و مجروح شده، همه می‌دونیم که توانایی‌های جنگی اون اصلا جالب نیست...»

«حالا چیکار کنیم؟ همه اجناس دزدیده شده در حلقه فضایی اونه و بدون اون، ما فقط چندتا دزد ساده‌ایم.»

بنابراین همه چیزشون داخل همین حلقه‌ست، پس دیگه نیازی به تلف کردن زمان نیست.

نوآ در موقعیت مخفی خود در بالای درختان بود و با دقت به صحبت های دزدان گوش می‌داد تا مطمئن شود که راز دیگری برای کشف وجود ندارد.

هنگامی که او مطمئن شد که حلقه دلیل اصلی آن است که آنها موفق شده بودند برای مدت طولانی و بدون اینکه گرفتار شوند به طور مخفیانه عمل کنند، هوا را با شمشیر برید و با سرعت زیاد به سمت آنها پرید.

موج ضربه نوآ، برشی هلالی را به‌صورت باد تولید کرد که به با سرعت به سمت اعضای گروه سایه‌های خاکستری رفت و بر روی سر گروه کوبیده شد و تمام آنها را غافلگیر کرد. غافلگیری آنها به طوری بود که انگار در عمرشان چنین چیزی را ندیده بودند.

دو نفر از اعضای گروه بلافاصله زمین‌گیر شدند و می‌خواستند اسلحه خود را بیرون بیاورند که یک چهره سیاه از کنار آنها رد شد و سرهایشان طوری از بدنشان جدا شد که انگار یک بزرگ نازک از وسط نصف شده است.

نوآ زمین را لمس کرد و چهار ضربه باد دیگر را در جهت چهار مرد نقابدار باقیمانده ایجاد کرد، سپس بدون اینکه حتی منتظر ضربه زدن آنها باشد، به دنبال ضربات به سمتشان حرکت کرد.

هر بار که حرکت می‌کرد سر یک نفر بریده می‌شد، با قدرت تمام از هنر رزمی سطح 3 خود استفاده می‌کرد!

از زمانی که او وارد حلقه‌ي پنجم شده بود، محدودیت استفاده از تمام قدرتش به 10 حمله افزایش یافت، بنابراین او قصد نداشت خود را در برابر شش دشمن ساده محدود نگه دارد.

در کمتر از یک دقیقه، سایه‌های خاکستری مرده بودند و درون حلقه فضایی نوآ قرار گرفتند.

کمتر از دو هفته‌ی دیگه برای این ماموریت فرصت دارم. من باید برنامه‌ای داشته باشم که چطوری می‌تونم بالاترین سود رو از این ماموریت ببرم، اما اول باید این مکان رو تمیز کنم و به عمق جنگل برم تا روی نقشه‌م کار کنم.

نوآ با عجله زمینی را که با خون آغشته شده بود را جدا کرد و آن را در حلقه فضایی قرار داد، سپس سوراخ ها را دوباره پر کرد و محیط را بررسی کرد تا مطمئن شود که هیچ اثری از نبرد خود باقی نگذاشته است.

«این باید کافی باشه، حالا باید یه مکان مناسب در جنگل پیدا کنم تا یک حادثه‌ی جعلی ایجاد کنم.»

همانطور که فکر می‌کرد، در یک خط مستقیم به سمت قسمت عمیق‌تر جنگل دوید.

«این ماموریت قراره سود کلفتی برای من داشته باشه...»

{پایان چپتر 38.}

کتاب‌های تصادفی