فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 44

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۴: مغرور

درمان ششم راحت‌تر از سایرین پیش رفت.

مزیت رسیدن به سطح یک جادوگری در طول این فرآیند خود را نشان داد، زیرا نوآ توانست تقریباً به طور کامل درد غیر انسانی را که باید متحمل می‌شد نادیده بگیرد.

وقتی زمان بستری شدن او به پایان رسید، استادش ناگهان او را برای تکمیل مأموریت‌ها به بیرون از عمارت فرستاد.

«به دست آوردن رون دوم ممکنه سخت باشه، اما باید بتونم انجامش بدم. در حال حاضر، تو فقط روی ماموریت‌هایی که بهت دادم تمرکز کن.»

این همان چیزی بود که ویلیام به نوآ گفت، قبل از اینکه او را بفرستد.

نوآ وظایف معمول دفاع از دهکده‌ها در برابر حملات جانوران جادویی یا شکار آن‌ها را هنگامی که دسته‌هایشان بیش از حد بزرگ می‌شد را انجام می‌داد.

هنوز از ۱۳ سالگی او نگذشته بود که یک ماموریت به ظاهر مهم به او تحویل داده شد.

این، شامل اسکورت یک کاروان نجیب‌زاده از شهر ماسگروو تا عمارت لانسای بود.

ظاهراً خانواده لانسای، یک خانواده متوسط ​​نجیب‌زاده، علیه خانواده شوستی مرتکب جنایت شدند و به عنوان مجازات، علاوه بر هزینه‌های مالی سنگین، مجبور شدند نوادگان اصلی خود را به عنوان گروگان سیاسی به شهر ماسگروو بفرستند.

اکنون که مجازات به پایان رسید، فرزند باید به عمارت خود برمی‌گشت، با این حال، تصمیم گرفت قبل از شروع سفر خود یک اسکورت راه‌اندازی کند.

«احساس می‌کنم که دارم خودم رو وارد یه مبارزه سیاسی می‌کنم، در غیر این صورت چرا نوادگان اصلی نیاز به اسکورت دارن؟»

نوآ تنها کسی از عمارتش بود که این مأموریت را بر عهده گرفت، اما زمانی که او وارد شد، گروهی از سربازان و سرگردانان از قبل در مقابل کاروان خانواده لانسای تشکیل شده بودند.

لباس مشکی تنگ همیشگی‌اش را پوشیده، دو شمشیر پشتش غلاف کرده و موهایش را دم اسبی ساده بسته بود.

همانطور که او به سمت گروه حرکت کرد، سربازان به سمتش نگاه و شروع به خندیدن و تمسخر او کردند.

«اینجا چیکار می‌کنی بچه کوچولو؟ گم شدی؟»

«اوه ببین، اینا چه تیغه‌های خوبی هستن، چرا اونا رو به عموت که اینجاس قرض نمی‌دی؟ من بعد از اتمام ماموریت بهت پسشون می‌دم!»

«این ماموریت نباید خیلیم بد باشه از اونجایی که یه بچه ظاهر شده مگه نه؟ هه هه!»

یک لحظه طول کشید تا نوآ بفهمد چه باید بکند، اما نتوانست از حرف‌های آن‌ها عصبانی شود.

«لحظه‌های لعنتی! چطور ممکنه که افراد ضعیف همیشه اینقدر احمق باشن؟ من از اینکه با من مثل یه بچه رفتار می‌شه خسته شدم دیگه!»

او در حالی که به سربازان طعنه می‌زد به آن‌ها نزدیک شد و وقتی روبه‌رویشان بود فقط دستش را مقابلشان به شکل دست دادن گرفت.

«از آشنایی با شما خوش‌حالم، اسم من نوآست. امیدوارم بتونیم از هم مراقبت کنیم.»

نوآ معصومانه لبخند می‌زد و لحن خالص و شفافی داشت، او تصویر کامل معصومیت بود.

سخنان او بار دیگر خنده گروه سربازان را برانگیخت و یکی از آنها دست دادن او را پاسخ داد.

«نگران نباش بچه کوچولو، ما به خوبی ازت مراقبت می‌کنیم!»

سرباز تقریباً نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد، اما وقتی فشار نوآ را احساس کرد، چهره‌اش یخ زد.

ترک!

سرباز در حالی که دست شکسته‌اش هنوز در دست نوآ بود روی زمین افتاد و به او التماس کرد.

«آ... خ! غلط کردم لطفا بذار برم درد داره!»

سربازان دیگر هنوز می‌خندیدند و فکر می‌کردند که این نوعی نمایش دوستشان برای تمسخر کودک است، اما وقتی نوآ او را رها کرد، حالتی که دست او بود، رنگ‌ همگی را پراند.

دست او کاملا نرم شده بود، انگار هیچ استخوانی داخلش نبود.

نوآ نگاهش را به سمت سربازان چرخاند و به دو نفر از آن‌ها اشاره کرد: «تو و تو، فکر می‌کنم قبلا من رو مسخره کردین. بیاین اینجا، باید ازتون تشکر کنم!»

او هنوز همان لبخند معصومانه قبلی را داشت اما این بار فقط باعث ترس در چشمان شاهدان شد.

دو سرباز به اطراف خود نگاه کردند و متوجه شدند که گروه از آن‌ها دور می‌شود.

یکی از آن دو سعی کرد عذرخواهی کند: «اوه! متاسفم! من جایگاه خودم رو نمی‌دونستم!»

نوآ فقط سرش را تکان داد و با صدای سردی گفت: «دستت یا زندگیت، انتخاب با خودته...»

دیگری عصبانی شد، غلاف شمشیرش را درآورد و با صدای بلند فریاد زد: «اگه فکر می‌کنی ازت می‌ترسم اشتباه می‌کنی. بیاجونم رو بگیر اگه جرات داری!»

نوآ شانه‌هایش را بالا انداخت و با حالتی آرام به سمت سرباز حرکت کرد.

در این هنگام مرد تنومندی که ردای سبز رنگی به تن داشت و نشانی بر روی سینه چپ او دوخته شده بود، بین آن‌ها پرید و رو به نوآ کرد: «قبل از اینکه انتخاب اسکورت رو شروع کنیم، این همه سروصدا رو متوقف کن وگرنه باید با من روبه‌رو بشی!»

سرباز شمشیر به دست با دیدن مرد خانواده لنسای آرام شد و شمشیر خود را پایین آورد اما بعد احساس کرد که دیدش می‌‌چرخد ​​و سپس به تاریکی فرو می‌رود.

این‌ها آخرین چیزهایی بودند که دید.

نوآ در کنار جسد بی سر آن، دستش را به سمت سرباز باقی مانده بالا برده بود.

زمانی که نوآ به طور کامل از میدان دید او ناپدید شد و دوباره پشت سر او ظاهر شد، مرد خانواده لانسای احساس کرد که عرق سرد روی ستون فقراتش جاری شده است.

سرباز باقی‌مانده به شدت ترسیده بود اما پس از چند ثانیه توانست دست خود را داخل دست نوآ قرار دهد.

ترک!

در حالی که استخوان‌های دست چپش شکسته بود روی زمین افتاد، اما صدایی از او بیرون نیامد، از عصبانی شدن بچه هیولا در مقابلش خیلی می‌ترسید.

همگی آن‌ها آب‌های دهانشان را قورت دادند و با خود قسم خوردند که در روزهای آینده هرگز به چشمان نوآ نگاه نکنند.

نوآ مقابل مرد تنومندی که هنوز متحیر بود رفت و با لبخند پرسید: «ببخشید چیزی می‌گفتی؟»

با این حال، قبل از اینکه مرد بتواند پاسخ دهد، صدایی از کاروان به گوش رسید و مرد دیگری که ردای خانواده لانسای را پوشیده بود ظاهر شد: «تو باید فرستاده خانواده بالوان باشی، ویلیام نمی‌تونست شاگرد بهتری انتخاب کنه. من کوین لام هستم، رئیس نگهبانای خانواده لانسای، امیدوارم بتونی عذر من رو برای رفتار بد افرادم بپذیری...»

کوین تنومندترین مردی بود که نوآ تا به حال دیده بود، او بیش‌تر از دو متر قد داشت و بازوهایش تقریباً به اندازه کمر یک مرد بزرگ بود.

نوآ احساس ضعیفی از خطری کرد که از او می‌آید، بنابراین تصمیم گرفت از رفتار غلبه‌گر خود دست بردارد.

خم شد و با صدای خونسردی گفت:

«اگه این درخواست آقای لام باشه، البته می‌پذیرمش.»

{پایان چپتر 44.}

کتاب‌های تصادفی