فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 45

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۵: حالت‌گیری

نوآ داخل یکی از واگن‌های کاروان نشسته بود.

کوین او را به داخل دعوت کرده و شرکت او در انتخاب گروه اسکورت را غیر ضروری می‌دانست. در حالی که روبه‌روی نوآ نشسته بود، صحبت می‌کرد: «می‌دونی، من و استاد تو از بهترین جنگجوهای نسل خودمون به شمار می‌رفتیم. ما معمولا تو روزهای آموزش و انجام مأموریت‌ها همدیگه رو ملاقات می‌کردیم، چون رابطه بین خانواده لانسای من و خانواده بالوان شما همیشه دوستانه بوده.»

«اما خب، اون نایب رئیس حلقه بیرونی بالوان شد، در حالی که من سرپرست گارد خاندانم شدم، پس فرصت زیادی برای ملاقات نداشتیم.»

دو جام را با کوزه سفالی از مایعی که شراب به نظر می‌رسید پر کرد، سپس یکی از جام‌ها را به نوآ تقدیم کرد: «وقتی شنیدم که شاگردش قصد کمک به این مأموریت رو داره، فوراً کنجکاو شدم. باید بگم که تو به اعتبار استاد خودت ادامه می‌دی.»

او فنجان خود را با یک حرکت آزمایشی بالا آورد و نوآ با انجام همین کار از آن استقبال کرد، با این حال او از انرژی ذهنی خود برای اسکن مایع درون آن استفاده می‌کرد.

«به نظر می‌رسه که شراب مشکلی نداره، فکر می‌کنم که حقیقت رو می‌گه، رابطه‌ش با استاد باید واقعا خوب باشه.»

نوآ دیگر درنگ نکرد و جرعه‌ای از جام نوشید.

احساس سوزش آشنا در گلویش جاری اما خیلی زود توسط توانایی شفابخش بدنش سرکوب شد.

«اوه، درسته، با بدن رتبه ۲ توی رده بالاتر، شرط می‌بندم که مست شدن خیلی سخته...»

او وارد چرخه ششم شده بود، بنابراین تأثیرات جعل هفت جهنم با نزدیک شدن به تکمیل فرآیند، برجسته‌تر می‌شد.

توانایی‌های درمانی او بهبود یافته بود، همین امر در مورد درک «نفس» و اجرای هنر رزمی او نیز صدق می‌کرد.

«خب، من نمی‌تونستم افزایش درک رو احساس کنم، چون که با پیشرفت من به رتبه ۱ مغلوب شد، اما هنر رزمیم به سطح کاملا جدیدی رسیده، باید به طور کامل از سطح یه جانور جادویی رتبه ۳ عبور کرده باشه.»

قوی‌ترین حملات او پس از به دست آوردن رتبه ۲ در بدن، در آن سطح بود، اما با نزدیک شدن دوره ششم به مرز رتبه ۳، کل هنر رزمی او به آن سطح رسیده بود.

«حد من باید ۳۰ حمله، با قدرت کامل باشه و اگه جذب نقاط انرژی رو فاکتور بگیرم، باید بتونم این تعداد رو دو برابر کنم. من باید خوب باشم مگر اینکه خودم رو تو یه مبارزه واقعا طولانی گیر بندازم.»

مضرات نداشتن دانتیان بسیار کاهش یافته بود، اما همچنان این مضرات وجود داشتند و همین امر باعث شد که نوآ همچنان نگران مبارزه با یک تزکیه‌کننده واقعی باشد.

«شرابت رو دوست داری؟»

صدای کوین باعث شد متوجه شود که در افکار غرق شده و با عجله توضیح داد: «متاسفم، چیزی تو ذهنم بود.»

کوین گیج نگاه کرد و گفت: «تو خیلی مودبی، هیچ کس تا به حال برای چند ثانیه سکوت عذرخواهی نکرده.»

نوآ تعجب کرد.

«اوه؟ چند ثانیه؟ یعنی سرعت فکر من انقدر زیاد شده؟»

دوباره با عجله فنجانش را بالا آورد تا حالت گیجش را پنهان کند و جرعه دیگری نوشید.

{گیجی از مشروب نیست و صرفا قاطی کرده.}

سپس فنجان را زمین گذاشت و با حالتی خشن به کوین خیره شد، کمی سردی از چشمانش خارج شد: «با صحبت واقعی شروع کنیم؟»

کوین در حالی که فنجانش را خالی می‌کرد و با صدایی آرام جواب می‌داد، به نظر می‌رسید که تایید می‌کند: «چی می‌خوای بدونی؟»

نوآ فوراً پرسید: «چرا اسکورت؟»

هنگامی که کوین آهی کشید و حالت غمگینی در چهره‌اش ظاهر شد، این سوال به نقطه مهمی رسید.

«همونطور که می‌دونی، ارباب جوان کاروان از نوادگان اصلی خانواده لانساست. از نظر منطقی اون باید جانشین پدرش به عنوان پدرسالار خاندان بشه اما...»

قبل از شروع مجدد سخنانش، یک فنجان شراب دیگر پر کرد: «اما اون خیلی جوونه. پدرش به شدت بیماره و مدت زیادی زنده نمی‌مونه، پس، عموش ممکنه از این سفر به عنوان فرصتی برای کشتن وارث و تحت کنترل گرفتن خاندان استفاده کنه.»

نوآ چیزی فهمید اما هنوز شک و تردیدهایی در ذهنش وجود داشت.

«چطور ممکنه که یه پدرسالار از خانواده‌ای اصیل متوسط ​​اجازه داده باشه که اوضاع تا این حد پیش بره؟»

کوین دوباره نوشید و جواب داد: «اگه خانواده لانسای تنبیه شدن، تقصیر پدرسالار بود؛ پس برادرش، توبیاس لانسای، از این اتفاق‌ها برای جمع کردن سربازای دیگه تو حلقه داخلی استفاده کرد. تنها سپاهی که به بندیکت لانسای، پدرسالار، وفادار موند، همینان؛ اونا با من توی این ماموریتن.»

وضعیت به مراتب بدتر از آن چیزی بود که نوآ تصور می‌کرد.

«و برگردوندن وارث اصلا چه کاری می‌تونه انجام بده؟ اونا فقط می‌تونن به محض حضورش تو عمارت بکشنش.»

کوین فنجان را زمین گذاشت و به نوآ نزدیک شد.

صدایش به شدت پایین آمد: «این راز حلقه درونیه، پس اگه زمانی بفهمم که تو برای کسی فاشش کردی، کشتنت رو ماموریت مادام‌العمر خودم می‌کنم، درکم می‌کنی؟»

یک قصد قتل متراکم توسط کوین منتشر شد.

سربازان و سرگردانی که در خارج از کالسکه در حال گذراندن دوره انتخاب بودند، با سفت شدن جو فوق‌العاده لرزیدند.

نوآ با خونسردی به مرد بزرگ روبه‌رویش نگاه می‌کرد اما ردی از تحسین در ذهنش شکل گرفت.

«اون یه کهنه سرباز تو میدون جنگه، من حتی نمی‌تونم تعداد جون‌هایی که اون گرفته رو تصور کنم.»

وقفه کلامی یک دقیقه تمام طول کشید تا اینکه نوآ تصمیمش را گرفت و سرش را تکان داد.

کوین قبل از اینکه اطلاعات را فاش کند چند ثانیه دیگر به او خیره شد: «خزانه لانسای با یه حالت خاص محافظت می‌شه. من چیز زیادی در مورد تشکل‌ها نمی‌دونم اما قوانین پشتشون رو می‌دونم. فقط پدرسالار فعلی یا فرزندان اون می‌تونن کنترلش کنن و می‌تونن سرنوشت هر نمونه‌ی داخل خزانه رو تعیین کنن. بندیکت لانسای قبلا کنترل تشکیلات رو به پسرش داده بود، اما، اون باید اول به اونجا برسه تا قبولش کنه. اگه قرار بود قبل از اون بمیره، کنترل تشکیلات مستقیماً به ترتیبِ بعدی می‌رفت، یعنی توبیاس لانسای.»

«تو این دنیا همچین چیزهای عجیبی وجود داره، شاخه‌های تزکیه واقعاً متنوعه!»

او به یاد آورد که وقتی هنوز کودک بود، پدرسالار عمارت چگونه یک اژدها را زخمی کرد.

«این هم باید یه ترکیب باشه، اونا چیزهای واقعا قدرتمندی به نظر می‌رسن. بعد برگشتنم باید از استاد در مورد کاربردهای مختلفی که تزکیه داره بپرسم.»

«یعنی می‌گی که اگه وارث بمیره، تشکیلات متوجه می‌شن؟»

سوال نوآ با تکان دادن سر کوین پاسخ داده شد.

قبل از اینکه با چهره‌ای بی بیان بپرسد در فکر فرو رفت: «من از کمک کردن به شما چه سودی دریافت می‌کنم؟»

{پایان چپتر 45.}

کتاب‌های تصادفی