فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 47

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۷: قتل‌عام

 

کاروان شروع به حرکت سمت عمارت لانسای کرد.

سرعت آن‌ها به دلیل تعداد زیاد افرادی که با پای پیاده در اطراف واگن‌ها حرکت می‌کردند، کند بود.

کاروان چهار کالسکه داشت و مردانی که مراحل حذفی گزینش را پشت سر گذاشته بودند بالغ بر چهل واگن می‌شدند، بنابراین امکان نشستن برای همه آن‌ها غیر ممکن بود.

همراه با ده سرباز متعلق به خانواده لانسای، ظاهر آن‌ها شبیه یک گروه سرباز کوچک بود که به جنگ می‌رفتند.

با سرعت آن‌ها حدود یک ماه طول می‌کشید تا به مقصد برسند.

نوآ بالای پشت بام کالسکه دوم نشسته بود، اما هر وقت به گروه زیر خود نگاه می‌کرد فقط سرش را تکان می‌داد.

«اونا حتی اصلا می‌دونن که تو چه آشفتگی‌هایی قرار دارن یا نه؟ ما باید با نگهبانای حلقه داخلی یه خاندان اصیل مبارزه کنیم. خانواده لانسای ممکنه کم شده باشه، اما تعداد تزکیه‌کننده‌هاشون هنوز هم از ما بیش‌تره. اون سربازا فقط به عنوان خوراک برای تزکیه‌کننده‌ها استفاده می‌شن.»

نوآ قبل از اینکه ماموریت را بپذیرد، کوین را با سؤالاتی در مورد این طرح مورد هجوم قرار داد تا مطمئن شود که واقعاً امکان‌پذیر است. هنگامی که او در مورد تعداد تزکیه‌کنندگان زیر نظر توبیاس لانسای شنید، می‌خواست بدون توجه به پاداش‌های وعده داده شده، از انجام این مأموریت دست بکشد.

«بیست و پنج تزکیه‌کننده در برابر ده نفر از ما و یه دسته سپر گوشتی؛ اگه به خاطر این واقعیت نبود که ما فقط باید باسیل رو به داخل عمارت ببریم تا ماموریت موفق بشه انجام این کار غیر ممکن بود.»

اگر قرار بود دو گروه با هم بجنگند، تنها نتیجه، یک شکست کامل خواهد بود.

با این حال، کوین برای او فاش کرد که وقتی باسیل وارد دروازه‌های عمارت شود، می‌تواند کنترل کل حلقه را در دست بگیرد.

با توجه به منابع انباشته شده توسط خانواده لانسای برای سال‌های در خطر، توبیاس یا باید برنامه خود را برای پدرسالار شدن کنار بگذارد و فرار کند، یا موقعیت خود را به عنوان یک نجیب‌زاده رها کند.

از این گذشته، اشراف‌زادگی به ثروت و فنون مربوط می‌شد.

«اگه ما از غیر تزکیه‌کننده‌ها به عنوان سپر استفاده کنیم و مستقیماً به وسط دفاع اونا بدویم، ممکنه واقعاً این کار رو انجام بدیم.»

به همین دلیل نوآ تصمیم گرفت بماند، او مطمئن بود که با نقشه کوین، شکستن خط دفاعی کار شدنی است.

هفته اول سفر بدون اتفاق غیر عادی گذشت، کاروان به آرامی حرکت کرده بود. اما بعد از آن دردسر ظاهر شد.

نوآ اولین کسی بود که تعداد غیر عادی مردم را در جاده احساس کرد و وقتی کاروان متوقف شد، انسداد، به وضوح قابل مشاهده بود.

حدود پنجاه مرد یا شاید هم بیش‌تر راه آن‌ها را مسدود کردند، اما هیچ تزکیه‌کننده‌ای در میان آن‌ها وجود نداشت.

لباس‌های معمولی یا زره‌های زنگ‌زده پوشیده بودند، اما سلاح‌هایشان تازه و خوش‌ساخت به نظر می‌رسید.

نوآ از پشت بام کالسکه پرید و به سمت کوین رفت که با کمی خشم در چشمانش به گروه خیره شده بود.

وقتی نوآ را در کنار خود احساس کرد، گفت: «اونا حتماً توسط عموی ارباب جوان از روستاهای اطراف استخدام شدن، اون می‌خواد ما رو بازجویی کنه.»

«اگه من افرادم رو برای مبارزه با اونا بفرستم، بیش‌تر توانایی‌های خودمون رو آشکار می‌کنیم، اما اگه افراد غیر تزکیه‌کننده رو بفرستم تعدادشون کاهش پیدا می‌کنه و نقشه رو به خطر می‌ندازه. هرگز فکر نمی‌کردم توبیاس انقدر بی‌رحم باشه که واقعاً مردم رو بفرسته تا بمیرن که بتونن در مورد ما تحقیق کنن.»

نوآ به لشکر مردم عادی نگاه می‌کرد، اما در درونش به تمسخر ‌پرداخت: «تو هم همین کار رو نمی‌کنی؟ اینطور نیست که اکثر مردای تازه استخدام‌شده‌ی شماها زنده بمونن!»

کمی آه کشید و بعد جواب داد: «پس ما فقط باید بی رحم‌تر باشیم.»

نوآ شمشیرهای خود را بیرون آورد و به سمت لشکر دشمن رفت.

«اگه من ترتیب اونا رو بدم، تقریباً هیچ اطلاعاتی رو فاش نمی‌کنیم و سپرهای گوشتی گران‌بهای تورو سالم نگه خواهیم داشت. نظرت چیه؟»

کوین از اظهار نظر نوآ کمی شرمنده شد، اما پاسخی نداد؛ و فقط کودک را تماشا کرد که به جمع افراد عادی نزدیک می‌شد.

هنگامی که نوآ در بیست متری آن‌ها قرار گرفت، ایستاد و سپس با صدای بلند گفت: «هرکسی که هنوز بخواد زندگی کنه بهتره از این مسیر دور بشه. بعد از اینکه تا سه بشمارم، همه کسایی که هنوز مقابل منن به راحتی می‌میرن. تصمیم با خودتونه.»

کودکی، پنجاه مرد بالغ را تهدید می‌کرد.

با این حال، وقتی چشمان کودک را دیدند که سردی خفه‌کننده‌ای از خود ساطع می‌کرد، قبل از اینکه فرصتی برای خندیدن داشته باشند، سرما در بدن‌هایشان جاری شد.

«یک!»

همه این افراد عادی از روستاهایی که از مجازات خانواده لانسای رنج می‌بردند استخدام شدند، آن‌ها بیش از حد فقیر بودند.

«دو!»

از آنجایی که خانواده لانسای مجبور به پرداخت هزینه هنگفتی به خانواده شوستی شدند، مالیات مردم در قلمرو خود را به شدت افزایش دادند و آن‌ها را در آستانه گرسنگی قرار دادند.

«سه!»

به همین دلیل، هیچ یک از روستاییان در مقابل کودک مخوف عقب‌نشینی نکردند، آنها قبلا بخشی از مبلغ پرداختی را از توبیاس گرفته بودند و اگر می‌توانستند زنده بمانند، این مبلغ تکرار می‌شد.

آنچه در پی آن رخ داد یک قتل عام بود.

نوآ از دید سربازان ضعیف اطراف کاروان فقط بین خطوط دشمن راه می‌رفت. با این حال، هر کسی که به او نزدیک می‌شد، با گلوی بریده شده یا سینه‌های سوراخ شده روی زمین می‌افتاد.

خون روی زمین جاری بود و آن را از گودال‌های قرمز پر می‌کرد.

هیچ کس متوجه نشد که برخی از بهترین سلاح‌های روستاییان قبل از تماس با زمین ناپدید شده و در نقطه‌ای از کمر نوآ مکیده شده‌اند.

هنگامی که نوآ به کاروان بازگشت، کفش‌های چرمی‌اش غرق در خون بود و روی زمینی که راه می‌رفت، آثار قرمز رنگی بر جای می‌گذاشت.

حالتی بی تفاوت در چهره‌اش بود، گویی از یک پیاده‌روی ساده برگشته بود.

«هر چی قوی‌تر می‌شم، افراد ضعیف رو کم‌تر از یه انسان می‌دونم. حدس می‌زنم که جدایی عاطفی از انسان‌های معمولی فقط یه علت طبیعی افزایش قدرتمه.»

سربازان از مسیر او دور شدند و راهی را برای او گذاشتند تا به پشت بام کالسکه برگردد.

نوآ روی آن پرید، کفش‌های کثیف را دور انداخت و پاهای برهنه‌اش را در هوا و از پشت بام آویزان کرد.

بلععع!

باسیل بیرون کالسکه بود و روی زمین بالا می‌آورد.

او مخفیانه نبرد نوآ را تماشا کرده بود و نمی‌توانست جلوی حرکت‌هایی را که در شکمش احساس می‌کرد را بگیرد.

کوین با عجله کنارش رفته و زیر نگاه ناامید سربازانش او را به کالسکه برگرداند.

آن‌ها در ذهن خود این نجیب‌زاده جوان را با کودک بی رحم بالای کالسکه مقایسه می‌کردند و نمی‌توانستند سر خود را با نگرانی درباره‌ی آینده خانواده لانسای تکان ندهند.

{پایان چپتر 47.}

کتاب‌های تصادفی