فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 48

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۸: خود اندیشی

 

در زیرزمینی در عمارت لنسی، مردی پنجاه ساله با موهای بلوند مجعد، نقشه‌ای را تماشا می‌کرد که چند پیاده رو در آن بود.

در لحظه‌ای یک سرباز پشت سر او ظاهر شد و روی زمین زانو زد.

«لرد توبیاس، جاسوسای اسکورت باسیل گزارش رو ارسال کردن. هیچ یک از مردای کوین به نبرد نپیوستن، فقط یه بچه برای جنگ رفت و همه اونا رو کشت. اونا الان سفر خودشون رو به سمت ما از سر گرفتن.»

توبیاس سری تکان داد، حتی به عقب برنگشت تا به سرباز نگاه کند و یکی از پیاده‌ها را روی نقشه حرکت داد.

«کالسکه‌ای که باسیل تو اون اقامت داره رو پیدا کردی؟»

«بله، جاسوس‌ها گزارش دادن که اون برای رهایی از سختی جنگ از کالسکه خارج شده.»

توبیاس سرش را تکان داد: «اون بچه خیلی ضعیفه، سلسله خون پدرسالار خیلی نرم شده، جای تعجب نیست که ما تو این وضعیت هستیم...»

آهی کشید و سپس بر روی نقشه اشاره کرد: «جادوگرها رو بفرست تا اونا رو تو صخره تویلبویا رهگیری کنن، به رویای برادرزاده‌م پایان بده.»

در همین حین، نوآ در کاروان روی سقف کالسکه‌ای دراز کشیده و انرژی ذهنی خود را برای بررسی محیط اطراف متمرکز می‌کرد.

آن‌ها به مکانی با نام صخره تویلبویا نزدیک می‌شدند که به نظر کوین مکان مناسبی برای کمین بود، بنابراین او مراقب هر چیز غیر عادی بود که به درک او وارد شود.

عمارت لانسای از نظر شهر موسگروو در جهت مخالف عمارت بالوان قرار داشت، به همین دلیل نوآ از زیستگاه این منطقه اطلاع چندانی نداشت.

در یک لحظه احساس کرد کسی نزدیک شده است.

برگشت تا به آن سمت نگاه کند و باسیل را دید که ناشیانه سعی می‌کند به بالای کالسکه‌ای که در آن بود برود.

نوآ صبورانه منتظر ماند تا آن بزرگوار در صعود موفق شود و با دیدن او که در کنارش نشست لبخندی زد: «می‌تونم تو چیزی بهتون کمک کنم، جناب وارث؟»

باسیل سری تکان داد و جواب داد: «ازت می‌خوام که به چندتا از سوالای من جواب بدی!»

نوآ کمی علاقه‌مند شد: «بفرمایین، به هر حال من کار زیادی ندارم.»

او هنوز دومین رون کسیر را دریافت نکرده بود، بنابراین تمرین او برای مدتی متوقف شده بود.

«چطوری اون مردها رو کشتی؟»

نوآ لحظه‌ای گیج شد و با نگاهی پرسشگر به شمشیرهای پشتش اشاره کرد.

«نه، منظورم اینه که چطوری می‌تونی این کار رو به طور طبیعی انجام بدی؟ جوری که انگار میوه نصف می‌کنی!»

باسیل حرف خود را اصلاح کرد و نوآ سرانجام معنای سخنان او را فهمید.

«هوم، من معتقدم که شما از کشتن حیوونا برای تغذیه‌تون احساس بدی نمی‌کنین. این موضوع در مورد انسان‌ها که تو مسیر من به سمت قدرت هستن هم صدق می‌کنه: «اونا سر راه من ایستادن و من کشتمشون.»»

باسیل با دیدن مردی کوچک‌تر از او که اینگونه در مورد زندگی انسان صحبت می‌کرد گیج شد.

«ا-اما اگه قدرت نداشته باشی نمی‌میری، این یکی نیست! اونا فقط مردم عادی گرسنه بودن که برای غذا می‌جنگیدن!»

نوآ با تمسخر به او نگاه کرد: «مگه تو نبودی که می‌خواستی جسد من رو به حیوونایی که ازت دفاع می‌کنن بدی؟»

{اشاره به چپتر قبل که باسیل به کوین دستور داد تا نوآ رو بکشه و جلو حیوون‌ها بندازه.}

باسیل در برابر توبیخ نوآ ساکت شد و اندکی شرم در چهره او ظاهر شد: «من فقط از رفتار افراد خانواده شوستی تقلید می‌کردم. قبل از دعوا با تو حتی یه جسدم ندیدم.»

نوآ سرش را تکان داد.

«به هر حال اون هنوز یه بچه‌س، من عجیبم، چون ظاهر من نشون‌دهنده سن واقعی من نیست.»

کمی فکر کرد و بعد با صداقت جواب داد: «اگه یه اژدها همین الان از کنار ما رد می‌شد و به ما حمله می‌کرد، همه ما مرده بودیم. نه، بهتره بگم که تموم ساختارهای انسانی دیگه با یه اتفاق تصادفی به خاکستر تبدیل می‌شن. تو می‌گی اگه قدرت نداشته باشی و این کار رو نکنی نمی‌میری. اما این اشتباهه! اون روستایی‌ها ضعیف بودن، پس مورد استثمار قرار گرفتن تا اینکه تصمیم گرفتن به مقابله با گروهی از کشاورزها برن. پایان اون‌ها لحظه‌ای رقم خورد که معامله‌ی عموی تو رو پذیرفتن؛ تو ضعیفی، بنابراین خانواده‌ت دنبال کشتنتن. وضعیتی که تو اون متولد شد‌ی و تنها کاری که می‌تونی انجام بدی اینه که تو کالسکه پنهون شی به این امید که کوین به اندازه کافی قوی باشه تا ازت محافظت کنه...»

باسیل با شنیدن این سخنان سرش را پایین انداخت اما صحبت نوآ هنوز تمام نشده بود: «اگه به چیزی اهمیت می‌دی، باید انقدر قوی باشی که ازش دفاع کنی. اگه چیزی رو می‌خوای، باید انقدر قوی باشی که اون رو هدف بگیری. اگه ضعیف هستی، باید قوی‌تر شی. اگه می‌خوای قوی‌تر شی، باید تصمیم داشته باشی که از کوه‌های اجساد بالا بری. باید تا الان می‌فهمیدی که دنیای تزکیه جای خوبی نیست.»

باسیل سری تکان داد و آخرین سوالی که در ذهن داشت را بیان کرد: «کشتن پنجاه مرد بی گناه برای محافظت از یه نفر فقط برای زیاد کردن کمی قدرت، نمی‌ترسی که دنیا تو رو شیطان تلقی کنه؟»

این سوال نوآ را به فکر فرو برد.

او از تمام تجربیاتی که در این زندگی داشت گذشت.

{خاطراتش توی ذهنش گذشت.}

نبرد با جانوران جادویی، مبارزه با استادش، لبخند مادرش، ماموریت‌های مختلف، تا اینکه تنها یک تصویر در ذهنش باقی ماند.

مرد سالخورده‌ای در هوا شناور بود.

او یک دستش را بلند کرده بود تا از شعله‌های آتشی که توسط یک اژدها پرتاب می‌شد جلوگیری کند.

{اشاره به اوایل داستان که پدر سالار خاندان بالوان با یک اژدها جنگید.}

در چشم یک نوزاد، او مانند یک خدای آزاد از هر محدودیتی به نظر می‌رسید که توسط انسان‌های عادی غیر قابل لمس است.

«نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه تا من به اون سطح برسم.»

نوآ ناخودآگاه نگاهش را به آسمان دوخته بود و با چشمانی خالی به نقطه‌ای ثابت خیره شده بود.

اشتیاق خالص و بی حد و حصر برای قدرت در ذهنش آشکار شد و سپس پاسخ داد: «که چی؟»

باسیل می‌خواست بیش‌تر بپرسد قبل از اینکه احساس سردی او را فرا گرفت.

نوآ همچنان به آسمان نگاه می‌کرد، اما چشمانش تاریک و سرد بود، مانند جانوری که به طعمه خود نگاه می‌کند.

با دیدن هیچ تغییری در نگرشش، باسیل از پرسیدن سؤالات بیش‌تر منصرف شد و از کالسکه پایین رفت تا به اقامتگاه اصلی خود برگردد.

نوآ مدت زیادی به آسمان خیره شد تا اینکه نگاهش را به سمت کوه کوچکی در کنار صخره‌ای دور برد.

«اگه دنیا من رو شیطان خطاب کنه، بذار همینطور باشه. اگه این قدرت رو به من بده که مادرم رو نجات بدم و راه تزکیه کردن رو بدون محدودیت دنبال کنم، با کمال میل انسانیت خودم رو رها می‌کنم. توی این دنیا برای به دست آوردن چیزایی که می‌خوای، باید خیلی چیزا رو هم از دست بدی! من حاضرم که انسانیت خودم رو فدای خواسته‌هام بکنم!»

کاروان به راه خود سمت صخره تویلبویا ادامه داد، غافل از جاسوسان گروه خود یا از نبردی که در آنجا منتظرش بود.

{پایان چپتر 48.}

کتاب‌های تصادفی