تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 49
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۴۹: قصد مبارزه
صخره تویلبویا درهای عمیق در کنار کوه کوچکی به نام کوه تویلبویا بود.
گذرگاه باریکی آن دو را از هم جدا میکرد و چون کاروان نمیتوانست از کوه بالا رود، تنها راه ممکن بود.
وقتی کاروان به گذرگاه نزدیک شد، فشار ضعیفی بر گروه اسکورت وارد شد.
آنها میدانستند که اگر توبیاس در اینجا کمین میکرد، نبرد آسان نبود.
آنها از نقطهضعف زمین برخوردار بودند، در حالی که دشمن میتوانست از کوه حمله کند و به میل خود عقبنشینی کند.
{گروه باسیل هیچ راهی برای عقبنشینی نداشتن ولی دشمن میتونست.}
کوین با وقار به دره خیره شده بود و نوآ با دیدن آن حالت نتوانست کنارش نرفته و سؤالات بیشتری نپرسد: «اون پایین چه خبره؟»
«مطمئن نیستم. ما میدونیم که غلظت «نفس» اون پایین، زیاده، اما اینجا قلمرو جانوران جادوییه. آخرین باری که کسی سعی کرد دره رو از حیوونا تمیز کنه و عمارت خودش رو اونجا بسازه، دنیایی از تزکیهکنندهها به اندازه متوسط کل یه خانواده رو از دست داد.»
نوآ کمی آب دهانش را قورت داد، صخره در چشمانش به طرز باورنکردنیای ترسناک شده بود.
«برنامه کمین چیه؟»
آنها علیه مردی بودند که قصد داشت عنوان پدرسالار یک خانواده اصیل متوسط را به دست آورد، اگر تنگه بهترین مکان برای حمله او بود، نوآ مطمئن بود که حمله در آنجا خواهد بود.
«ما نمیتونیم عقبنشینی کنیم و نمیتونیم به اونا اجازه بدیم که ما رو تو تنگه هل بدن. من به محض اینکه دشمنی رو دیدم جلو میرم، در حالی که تو با چند نفر از افراد من مسئول دفاع از کالسکه ارباب جوان میشی. بقیه آزادن که از زندگی خودشون استفاده کنن تا به من زمان بدن که همه اونا رو بکشم.»
نیت جنگی غلیظی از کوین بیرون آمد که باعث شد نوآ کمی بلرزد.
«من واقعاً بهترین انتخاب رو با عذرخواهی تو اون زمان انجام دادم.»
اعتماد به نفس او در برابر کوین تا حد زیادی کاهش یافت.
بالاخره او رئیس نگهبانان بود.
کاروان وارد گذرگاه شد و گروه اسکورت آرایش جنگی را در اطراف آن برپا کردند.
نوآ روی پشت بام کالسکه باسیل با چشمان بسته نشسته بود و حواس خود را برای درک نزدیک شدن دشمن تیز میکرد.
گذرگاه طولانی نبود، فقط حدود یک روز سفر با سرعت آنها برای عبور نیاز بود، با این حال به نظر میرسید هر دقیقهای که در آنجا میگذشت تا ابدیت ادامه دارد.
غلظت «نفس» از قبل با ورود به راه بیشتر شده بود و وقتی در اواسط آن بودند به نظر میرسید به اوج خود رسیده است.
اما در آن لحظه اتفاقی افتاد.
گلولهای از آب به یکی از افراد نزدیک نوآ اصابت، جمجمهاش را سوراخ کرد و مرد بی جان روی زمین افتاد.
هیچ کس در کاروان حمله را ندیده بود و سکوت خفهکنندهای در پیِ مرگ سرباز بود.
«جادوگر!»
نوآ با هشدار خود سکوت را شکست و با عجله شمشیرهای خود را که به سمت کوه خیره شده بودند از تن بیرون آورد.
او حمله دشمن را احساس نمیکرد، پس به این معنی بود که مهاجم دستاوردهای بزرگتری نسبت به او در انرژی ذهنی داشت!
گروه اسکورت نزدیک بود به هرج و مرج بیفتد که فریاد کوین آنها را آرام کرد: «تو موقعیت خودتون قرار بگیرین! به سمت کوه فشار بیارین! دنبال من بیاین!»
او موقعیت پیشرو را گرفت. با هر دو دستش چکش بزرگی را گرفت و به سمت کوه حرکت کرد.
گلوله آب دیگری به سمت او شلیک شد اما کوین به سادگی چکش خود را تکان داد، آن را خرد کرد و سپس به سمت منطقهای که آب از آنجا آمده بود پرید.
دو گلوله دیگر فقط برای مسدود شدن توسط چکش شلیک شد، سپس کوین چکش را به سمت پایین تاب داد که در مقابل جادوگر به زمین برخورد کرد.
بوم!
صدای انفجاری به صدا درآمد و حفرهای به عمق پنج متر در کنار کوه ایجاد شد.
«ایروین بیا بیرون و رو در رو با من مبارزه کن!»
کوین ظاهراً به هوا فریاد زد اما سپس، بین دودِ برخاسته از ضربه او چهرهای ظاهر شد.
«تو هرگز تغییر نمیکنی کوین، همیشه در حال حمله رو به جلو هستی!»
مرد کوتاه قدی که لباس سبز به تن داشت از میان دود بیرون آمد و با کوین روبهرو شد.
ایروین دستش را بلند کرد و دو گلوله آب دیگر از آن شلیک شد.
کوین فقط آنها را منحرف کرد و با قصد قتل بی رحمانه به سمت او حمله کرد.
با دیدن مرد عظیمالجثهای که به سمت او هجوم میآورد، جادوگر به سادگی در جای خود ایستاده و سیل گلولهها را رها کرد.
بیشتر ضربات توسط چکش منحرف شد اما برخی از آنها به پوست کوین برخورد کرد و زخمهای کوچکی روی آن برجای گذاشت.
هنگامی که کوین میخواست به جادوگر برسد، سه رشته آب از زمین جوانه زد، خود را به دور کوین گره زد و مانع از حرکت او شد.
ایروین با دیدن مرد گرفتار سری تکان داد و با غرور گفت: «همونطور که از بدن درجه ۴ انتظار میره، گلولههای آب من نمیتونن به طور مداوم به تو آسیب برسونن. اگه تو کسی بودی که قرار بود بمیره این وضعیت واقعاً دردسرساز میشد، اما زندگی تو برای لرد توبیاس اهمیتی نداره...»
به محض گفتن این سخنان، گروهی از سربازان با زره سبز از نقطه دیگری از کوه به سمت گروه مدافع کاروان تیراندازی کردند.
ایروین از خود به عنوان یک طعمه استفاده کرده بود تا فردِ قویترِ اسکورت را بیرون بکشد و دفاع کاروان را عمیقاً تضعیف کند.
سربازان دشمن، بالغ بر پانزده نفر بودند و مستقیماً به خط پدافندی که توسط سربازان عادی ساخته شده بود هجوم آوردند که هیچ کدام نتوانستند مانع هیچ یک از دشمنان شود. سربازان عادی که در مسیرشان بودند، فوراً با یک تاب دادن سلاح کشته یا به شدت مجروح شدند.
همه آنها تزکیه کنندهاند!
نوآ از موقعیتش روی کالسکه به وضوح میتوانست ببیند که وقتش نزدیک است و ذهنش را بهطور بی سابقهای تیز کرد، رگهای از نیت جنگی را میشد در چشمان سردش تشخیص داد.
«پس بلاخره یه نبرد واقعی مقابل یه تزکیهکننده. واقعاً میخوام ببینم چقدر از سطح اونا فاصله دارم.»
سربازان توبیاس لانسای اولین خط دفاعی را شکستند و با سربازان کوین وارد نبرد شدند.
نوآ دشمنان را بررسی کرد و مردی را با تبر سنگین به عنوان هدف انتخاب کرد.
به دنبال آن یک ضربه بادی به سمت او فرستاد تا زمانی که سرباز سعی کند جلوی آن را بگیرد، یک حمله از نزدیک به او انجام دهد.
با این حال، سرباز، با دیدن تند باد، تبر خود را به جلو چرخاند تا با ضربه روبهرو شود.
ضربه بادی بر اثر شدت ضربه آن مرد شکسته شد و نوآ مجبور شد تبری را که آن مرد در مسیر نوآ آورده بود را مسدود کند.
کلینک!
دو شمشیر جلوی ضربه سنگین را گرفتند، و نوآ قبل از فرود سالم روی زمین، چند متری پرواز کرد.
سرباز به سمت نوآ چرخید و با تعجب دید که کودک به راحتی جلوی تاب خوردنش را میگیرد؛ اما مهمتر از همه اینکه لبخند میزند و به او نگاه میکند!
{پایان چپتر 49.}
کتابهای تصادفی

