فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 59

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
خب، هیچ کاری نمی تونم در مورد اون انجام بدم، فقط باید خوشحال باشم که یک همراه خونی در رتبه 3 دارم. همچنین، به نظر می‌رسه که فشاری که در ذهن من وجود داره مثل یک نسخه پایین‌تر از رون کسیرعمل می‌کنه... فشار بر دریای هوشیاری نوآ با اضافه شدن شکل مار بسیار افزایش یافته بود. تصویر مار وزن ثابتی را بر روی حوزه ذهنی او رها می کرد و به طور پیوسته آن را بزرگ می کرد. اثراتش به اندازه تمرین با رون قابل توجه نیستن، با این حال این اولین افزایش انرژی ذهنی من از زمانیه که رتبه 1 رو کسب کردم. از آنجایی که ویلیام هنوز رون دوم را به او نداده بود، آموزش او در آن زمینه متوقف شده بود. با این حال، با فشار جدیدی که در ذهن او وجود داشت سرانجام حوزه او دوباره بزرگ شده بود... حیف که نمی تونم یک همراه دیگه بسازم. احساس می‌کنم ذهنم به محدودیت‌هایی رسیده که نمی‌تونه اونو تحمل کنه. او کمی همراه خود را کنترل کرد تا به توانایی جدیدش عادت کند و با ویژگی های آن آشنا شود. مار تمام حواسش را با نوآ در میان می­گذاشت، مثل این بود که کنترلی در ذهنش نداشت و همین باعث فشار مداوم بر نوآ می شد. نوآ باید عادت می‌کرد که همزمان به دو جهت متفاوت نگاه کند، دو بار تصمیم بگیرد که کارها مختلفی را انجام دهد، نیازی به گفتن نیست که مصرف انرژی ذهنی او زیاد بود. با این وجود، او می توانست آن را حفظ کند، او بلاخره یک جادوگر رتبه 1 بود! تنها مشکل، مثل همیشه، مصرف «نفس» اش بود. پس از یک ساعت کامل تمرین، او مجبور شد توقف کند تا «نفس» در بدنش که تقریباً به طور کامل مصرف شده بود، دوباره پر شود. وقتی به همراهش نگاه می­کرد، کمی عصبانیت او را تحت تاثیر قرار می داد... چرا نمیتونم فرم دانتیان لعنتی رو داشته باشم؟ من از داشتن این محدودیت احمقانه خسته شدم. روی زمین نشست تا خودش را آرام کند و برای حرکت بعدی تصمیم بگیرد، همراه او در این بین در بدنش عقب نشینی کرده بود. اول، من باید به قدرت رزمی جدیدم عادت کنم و می­تونم در طول سفرم به اون طرف دره با چند جانور بجنگم. دوم اینکه باید کارها رو آهسته پیش ببرم تا سطح بدنم رو تا حد امکان بالا ببرم، نمی دونم چه خطراتی در راهم در کمین منه. در نهایت، باید از اینجا برم و به عمارت برگردم، شرط می‌بندم لیلی و استاد نگران منن. او اولویت های خود را تعیین کرد و استراحت کرد، برای فرار از دره باید هر بار که تصمیم به حرکت می گرفت در اوج شکل خود می بود... یک هفته گذشت... مرد جوانی با بالاتنه برهنه با احتیاط در دره راه می رفت. گاهی در غاری می پرید و غرق در خون بیرون می آمد، گاهی 2 جانور جادویی به او حمله می کردند ولی سایه سیاه بزرگی آنها را می­بلعید. تراکم «نفس» به قدری در حال افزایشه که اگه همراهم رو فقط برای چند حمله آزاد کنم، می‌تونم بلافاصله «نفس» مصرف شده رو دوباره پر کنم. تنها مشکل اینه که لباس های من در این راه پاره میشن... از آنجایی که همراه بیشتر در ناحیه قفسه سینه نوآ سرگردان بود، در جنگ های اخیر، قسمت بالای لباس تیره او پاره شده بود. به نظر می رسه که از این به بعد باید یسری لباس رو توی حلقه فضایی ام ذخیره کنم. او به قسمت میانی دره رسید، همان جایی که برای اولین بار در آن سقوط کرده بود و صحنه­ای آشنا برای او پدیدار شد. یک دسته بزرگ از مارهای زمینی رتبه 2 به دور یک مار رتبه 3 حلقه زده بودند... مار رتبه 3 خواب بود و روی بدن زردش خال های بنفشی وجود داشت. درگیری با مار شاخ­دار جراحاتی روی بدنش برجای گذاشته بود. فکر ‌کنم که الان زمان اونه که قدرت واقعی خودمو آزمایش کنم. نمی دونم که اون از دیدار با دوست قدیمیش خوشحال میشه یا نه؟ همراه خونی­اش از بدنش بیرون آمد و او را پوشاند، نوآ در داخل بدن گازی­اش بود و در حال حمل شدن توسط مار بود. این یکی از کاربردهای طلسمی بود که نوآ موفق شده بود آن را کشف کند، نه تنها بدن مار به عنوان نوعی محافظ عمل می کرد، بلکه می توانست او را پنهان کند و وانمود کند که او نوعی جانور جادویی است. این نیز بهترین گزینه­ای بود که او می­توانست در مورد اتفاق ناگواری که ممکن بود پادشاه جانوران او را پیدا کند فکر کند. همراه، به سمت دسته حرکت کرد و به اعضای رتبه 2 هشدار داد. رتبه 3 نیز بیدار شد اما با گیجی به سمت او نگاه کرد، به نظر می­رسید که شباهت­هایی با دشمن قدیمی خود پیدا کرده بود اما در عین حال او متفاوت بود. مار شاخ­دار دستوری به مار های رتبه 2 داد و آنها به سمت همراه نوآ حرکت کردند... قبل از اینکه آنها بتوانند همراه نوآ را محاصره کنند، او بدن عظیم خود را در هوا بلند کرد و به آن­ها حمله کرد... یک جانور رتبه 3 در بین جانوران رتبه 2 پیشرو بود و حتی با قدرت مرحله اولیه آن رتبه، همچنان تهدید بزرگی برای گروه آنها بود. گروه برای لحظه ای پیشروی خود را متوقف کردند و در آن لحظه­ی تردید، شکل کوچکی از بدن همراه بیرون آمد و بلافاصله سر 2 مار را جدا کرد. یک خط گازی، شکل کوچک را به یکی از مارهای آنجا متصل کرده بود. گله حواسشان را به سمت نوآ بردند اما در همان لحظه همراه خونی حمله کرد و سر یکی از مارها را گاز گرفت و با یک ضربه آن را له کرد! تنها در یک حرکت سه مار رتبه 2 مرده بودند. مار زمینی درجه 3 خشمگین شد و به سمت آنها حمله کرد، اما در این بین، نوآ قبلاً سر مار دیگری را سوراخ کرده بود و همراه در حال جویدن جانور دیگری بود. زمانی که مار بزرگ زمین وارد شد، مستقیماً با سر به طرف همراه خونی که چند متری از درگیری عقب نشینی کرده بود، رفت. موجی از درد به نوآ رسید زیرا «نفس» بیشتری برای التیام جراحات وارده به مارش صرف شده بود، اما او برای آن آماده بود... او به سرعت به جانور رتبه 3 ضربه زد و زخم عمیقی در زیر سرش گذاشت.   {پایان چپتر 59.}

کتاب‌های تصادفی