فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 61

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

وقتی نوآ از خواب بیدار شد، آسه همچنان در کنارش بود و فقط سرش از بدن او بیرون بود.

او هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی احساس آرامش کامل می‌کرد، اما می‌دانست که "نفس" در بدنش تنها به دلیل تراکم "نفس" در آن مکان می‌توانست همراهش را برای یک شب کامل نگه دارد.

الان زمان چیزهای واقعا خطرناکه. دفتر خاطرات اوریا میگه که مسیر عبور به سطح در اون طرف دره‌ست، اما باید جایی باشه که پادشاه جانورها توش می‌خوابه، چون غلظت "نفس" همچنان در اون جهت بالا میره.

در حالی که غذا می‌خورد یک حالت خشن بر روی صورتش بود و به طور تصادفی به روبرویش نگاه می‌کرد. هنوز افکارش بسیار عمیق بود.

بعد از مدتی که غذایش تمام شد آهی کشید و سرش را تکان داد.

اگه این مرگه که در انتظار منه، دلیلی برای تردید نیست.

او برخواست و عزم سردی از او بلند شد...

جادوگرها آنقدر قدرت ذهنی قویی داشتند که می‌توانستند بر محیط اطراف خودشان تأثیر بگذارند، نوآ هنوز در آن سطح نبود، اما همچنان بسته به وضعیت ذهنی‌اش نوعی فشار از خود ساطع می‌کرد.

آنچه او در آن زمان انجام می‌داد، تصمیمی ناب برای انجام هر کاری برای زنده ماندن بود.

نوآ با تمرکز ذهن و استراحت بدنش از حفره خارج شد.

پیشروی او کند بود، به هر چیزی که خارج از تصورش حرکت می‌کرد محتاط بود و هر بار برای بازرسی دقیق منطقه مقابلش توقف می‌کرد.

قرار نیست اشتباه دیگه‌ای مثل وقتی که روی ریشه‌های دیوار بوددم اتفاق‌ افتاد، مرتکب شم و با این سرعت حتی می‌تونم قبل از رسیدن به اون طرف، سطح بدنم رو بالا ببرم...

نوآ از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا قبل از وارد شدن به چنین وضعیت مخاطره‌ انگیزی، قدرت خود را افزایش دهد.

با این حال، چیزی غیرعادی در طول سفر مورد توجه او قرار گرفت.

حتی یک جانور جادویی هم وجود نداره...

هیچ ماری در این منطقه از دره وجود نداشت، علیرغم اینکه تراکم "نفس" بسیار بیشتر از قبل بود، کاملاً خالی از اشکال زندگی هر جانوری بود.

نوآ به سفر آرام و پر از تردید خود ادامه داد.

هر بار که کمی احساس خستگی می‌کرد، غاری پیدا می‌کرد و در آن استراحت می‌کرد، فقط وقتی قدرتش به اوج می‌رسید دوباره راه می‌افتاد.

چهار روز بدون اینکه او با هیچ تهدیدی مواجه شود گذشت.

شاید من خوش شانس‌ام و همه جانورای جادویی جایی مشغول به چیزی‌اند؟

البته اینطور نبود.

وقتی نوآ به انتهای دره نزدیک و دیوار طرف دیگر آن نمایان شد، صحنه‌ای دید که تقریباً امیدش را از دست داد.

قسمت آخر دره بزرگ بود و دریایی موج‌دار در آن و کوه سفید کوچکی در مرکز آن بود.

با این وجود، دریا از آب نبود، بلکه از هزاران جسم در حال لغزش ساخته شده بود.

نوآ فقط می‌توانست حیرت زده به این منظره خیره شود.

هزاران مار رتبه 1، صدها مار رتبه 2 و حدود صد مار رتبه 3 همگی به هم پیچیده شده بودند و یک دریای رنگارنگ را تشکیل داده بودند!

اگه به اونجا برم، مُردم. چه دانتینان داشته باشم یا نه، هیچ راهی برای زنده موندن توی اونجا وجود نداره.

نوآ با دقت این گروه عظیم را تماشا کرد. او سعی می‌کرد هر چیزی را که می‌توانست از آن استفاده کند پیدا کند و به جزئیات ریزی دست پیدا کرد...

چرا اونا اینقدر گشنه به نظر می‌رسن؟ و اون چیز در نزدیکی کوه چیه؟

مارها فوق‌العاده لاغر بودند، نوآ فکر می‌کرد که می‌توانست صدای غرغر شکمشان را بشنود، اما آنها کاری برای این موضوع انجام نمی‌دادند.

{مثل عنکبوت های توی اون قار که برای یه عنکبوت قوی تر غذا جمع میکردن.}

گاهی اوقات یک مار جانوری را در نزدیکی خود نیش می‌زد و مانند طبیعی‌ترین کار دنیا به راه خود ادامه می‌داد.

تکان‌دهنده‌ترین چیز این بود که مار زخمی به دیگری اجازه می‌داد که بدنش را بخورد!!

همچنین به نظر می‌رسید که در آنهایی که آسیب دیده بودند آرامش و در آنهایی که غذا می‌خوردند ترس وجود داشت!

حدس‌های نوآ از این جهان با مشاهده رفتار غیرطبیعی آنها تقریباً از بین رفت.

در نزدیکی کوه، در قاعده آن، یک توده بزرگ زرد رنگ از پوست مار به نظر می‌رسید که به طور ریتمیک پرتوهای ملایم نوری را ساطع می‌کرد.

اینا چی‌اند؟؟

نوآ تصمیم گرفت برای مدتی روی توده مارها مطالعه کند تا اقدام بعدی خود را مشخص کند.

دو روز دیگر با تلاش او برای یافتن الگوی پنهانی در رفتار آنها برای بهره برداری گذشت، اما تنها چیزی که او متوجه شد این بود که ماری با سرعت بیشتری نوری از خود ساطع می‌کند.

در مورد آن واقعه فرضیه‌ای داشت که او را بی قرار می‌کرد.

به من نگو که یک جانور جادویی در خواب زمستانی برای تکامله؟ اما با توجه به ابعادش، یعنی رتبه 4 نیست؟؟

نوآ هرگز با هیولای درجه 4 نجنگیده بود، اما مطمئن بود که همتای آن نبود.

اگه واقعاً اینجوریه، پس بهتره قبل از تکامل اون حرکت کنم. گذرگاه باید پشت کوه باشه و از اونجایی که مارها خیلی منفعل به نظر میرسن، ممکنه بتونم در قالب آسه آ شبیه یک مار از بینشون رد بشم.

خودش مشکل را حل کرد و همراه خونی خود را احضار کرد و وارد بدن آن شد.

می‌خواست بیرون برود تا به دریا بپیوندد که پیله ترک خورد و صدای خش خش بلندی در دره طنین انداز شد.

مار زرد غول پیکری از توده گوشتی بیرون آمد، سی متر طول داشت و بدن خود را در هوا بلند کرد تا دستاورد خود را به گله نشان دهد.

وقتی فشارش در آن ناحیه از دره باز شد، دسته بزرگ مارها با کمی ترس به آن نگاه کردند، حتی نوآ هم تحت تأثیر قرار گرفت و کمی در بدن آسه آ لرزید...

اما در آن لحظه، لرزه‌ای از دره عبور کرد و بر اثر زلزله، صخره ها از دیوارها شروع به ریزش کردند.

همه مارهای دسته، از ترس سرشان را به سمت کوه سفید پایین انداختند.

{یجورایی به شکل تعظیم خودمون.}

حتی هیولای رتبه 4 که به تازگی تکامل یافته بود، با احترام به کوه نگاه کرد زیرا صدای خش خش بلند دره را فرا گرفته بود...

نوآ با اصابت صدا به گوش‌هایش احساس درد کرد و مجبور شد با "نفس" کاملاً روی گوش‌هایش تمرکز کند تا کر نشود!

وقتی سر و صدا قطع شد همه چیز ساکت شده بود، هیچ یک از هزاران مار صدایی از خود بیرون نمی‌دادند...

نوآ به سمت تپه نگاه کرد و در بهت و حیرت دید که کوه در حال حرکت بود...

{پایان چپتر 61.}

کتاب‌های تصادفی