تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 63
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نوآ به محل مشاهده همیشگی خود رسید و به طرف دسته نگاه کرد.
مارها تلاش های معمول خود را برای مقاومت در برابر گرسنگی انجام میدادند تا از افزایش قدرت خود جلوگیری کنند، با این حال اراده آنها برای زنده ماندن به آنها اجازه نمیداد که به راحتی از گرسنگی بمیرند.
همه چیز مانند روزهای دیگر به نظر میرسید، بنابراین نوآ تصمیم گرفت که زمان حرکت برای او فرا رسیده است.
او نمیتوانست بیش از این قدرت خود را افزایش دهد، بهتر بود قبل از هر اتفاق غیرمنتظرهای حرکت کند.
نوآ وارد بدن آسه آ شد و به آرامی به سمت انبوه مارها سر خورد.
جانوران دسته از پیدا کردن یک نمونه جدید که به آنها میپیوست کمی شگفت زده شدند، هیچ موجودی خود را مجبور به انجام نوع زندگی آنها نمیکرد.
با این وجود، آنها هیچ کاری نکردند و فقط برای لحظهای تماشا کردند که مار سیاهی وارد جمعیت پیچیده شده آنها شد.
نوآ در دریای اجساد غرق شد و با استفاده از انرژی ذهنی خود به عنوان قطب نما شروع به حرکت کرد تا راه خود را گم نکند.
او باید به دیوار انتهای دره میرسید و ترجیح میداد در این راه از برخورد با بدن پادشاه اجتناب کند.
پیشروی او آهسته بود زیرا ترجیح میداد همان سرعت نمونههای اطراف خود را حفظ کند.
سفر نوآ از میان دریای مارها آغاز شده بود.
او جرأت ظاهر شدن در سطح را نداشت، اما حضور شاه جهتگیری او را مختل کرده بود، بنابراین او مجبور بود برای آگاهی از موقعیت به طور منظم در سطح ظاهر شود...
گاهی اوقات او به دلیل احساسات آسه آ درد شدیدی احساس میکرد زیرا سایر مارهای اطراف آن نیشهای کوچکی به پوست او میزدند.
با این حال، او به سادگی آن را نادیده گرفت، او قبلاً در هنگام تدوین برنامه خود این وضعیت را در نظر گرفته بود.
هر بار که او را گاز میگرفتند، بیشتر در دسته فرو میرفت تا همراهش را شفا دهد.
با تکرار این چرخه کم کم داشت به هدفش نزدیک میشد.
او کاملاً در بین بدن مارها غوطه ور شده بود و پادشاه فشاری دائمی از خود ساطع میکرد که او را عصبی کرد.
نوآ در درون دسته احساس خفگی کرد، اما محافظت آسه آ باعث شد که او به راه خود ادامه دهد.
نیم روز طول کشید تا او بین هزاران جانور بخزد و به دلیل استرس دائمی که باید تحمل میکرد، احساس خستگی شدید داشت...
با این حال، صحنهای که او در آن طرف دید، مأیوس کننده بود.
در پشت بدن شاه ماری وجود نداشت، یا بهتر است بگوییم که نمیتوانست وجود داشته باشد.
حفرهای که نور ساطع میکرد درست روبروی او بود، اما او نمیتوانست بی پروا آن را دنبال کند.
شاه سرش را به سمت سوراخ گرفته بود و هر بار که نفس میکشید، تکههای از زمین فرو میریخت و خورد میشد.
حتی در خواب هم نفسش میتوانست هر ضعیفی را بکشد!
نوآ یک مار دو سر رتبه 2 را دید که از دسته لیز خورد و در قسمت جلوی سر پادشاه افتاد.
به محض اینکه شاه نفسش را بیرون داد، بدنش تکه تکه شد!
یک ناحیه مخروطی شکل "مرگ" از سر شاه شروع میشد و به ورودی گذر دیوار ختم میشد.
الان میفهمم که چرا هیچ جانوری فرار نمیکنه، چون نمیتونن...
آخرین معضلی که او را در هنگام ایجاد طرح آزار میداد، حل شد.
با قدرتی که داره، باید بتونه مارهایی رو که قدرتمندتر از رتبه 4 هستن تحت کنترل در بیاره. یعنی فورا اونا رو میخوره چون ممکنه اونا موفق به فرار بشن؟
فشار مداومی که به مارها ساطع میکرد، آنها را مجبور میکرد که در دسته بمانند و نفس او تنها راه خروج را بسته بود.
سوال واقعی اینه: یعنی میتونم تا زمانی که به حفره برسم زنده بمونم؟
اگر نوآ از نزدیکترین نقطه به گذرگاه وارد منطقه "مرگ" میشد، فاصله آن حدود صد متر بود.
با سرعت و قدرت بازدم شاه، باید از دو تا سه حمله جان سالم به در میبرد!
گزینه دیگهای ندارم، اول انرژی ذهنیام رو پر میکنم و بعد وارد میشم.
"نفس" در بدن او از زمانی که سیکل ششم را به پایان رسانده بود مشکلی نداشت و از آنجایی که تراکم "نفس" در این ناحیه بالاترین میزان دره بود، شرایط نوآ بد نبود...
با این حال، انرژی ذهنی که او باید برای حرکت به سمت دیگر دسته استفاده میکرد، زیاد بود و باید قبل از عبور از آخرین مانع دوباره آن را پر میکرد.
خوشبختانه من فقط باید دستور بدم و آسه آ این کار رو به طور مستقل انجام میده. البته تا زمانی که "نفس" برای حمایت از اقداماتش داشته باشم.
یکی از نقاط قوت این طلسم این بود که کاربر هنگام فرمان دادن به همراه خونی فقط کمی انرژی ذهنی صرف میکرد، بقیه زمان ها همراه خونی فقط به دنبال دستور اول، کار خود را انجام میداد.
این بدان معنی بود که جدا از هزینه اولیه و فشار ناشی از به اشتراک گذاشتن حواس، مصرف انرژی ذهنی بسیار پایین بود.
در جایی که "نفس" بسیار متمرکز بود، همراه خونی میتوانست تقریباً بیپایان با کمی انرژی ذهنی کار کند.
البته، این به دلیل تکنیک تغذیه بدن نوآ نیز بود زیرا او بدون نیاز به مراقبه میتوانست "نفس" را به خودی خود جذب کند.
نوآ ترجیح داد در دسته مارها استراحت کند.
او در داخل بدن آسه آ در حالی که بی سروصدا در لبههای ناحیه مخروطی خالی حرکت میکرد به خواب رفت.
فشار پادشاه همچنان وجود داشت، بنابراین مدت زمان بیشتری طول کشید تا سطح آب درون کره ذهنی نوآ بالا برود تا اینکه نیمی از آن را اشغال کرد.
وقتی از خواب بیدار شد با صحنه آشنای پیچیدن اجساد مار روی هم روبرو شد.
زندگی یا مرگ همه در اون صد متر...
آسه آ به سمت گوشه دسته حرکت کرد؛ در نزدیکترین مکان به حفره.
نوآ هر فکر بیهودهای را از ذهنش بیرون کرد و فقط بر حرکت به جلو و تحمل هر دردی که قرار بود بکشد، تمرکز کرد.
الان تمرکز من فقط باید صرف زنده مونده و فرار کردن از این مکان لعنتی بشه. بعضی وقتا یادم میره که چرا أصلا به این مشکل دچار شدم.
او به سر شاه خیره شد و منتظر بود تا لحظهای که بازدم را انجام داد، بهترین زمان ممکن را داشته باشد.
وقتی نفس روی دیوار کوبیده شد و آنجا را از بین برد، نوآ با تمام سرعت به سمت حفره پرید.
مارهای داخل دسته، مار سیاهی را دیدند که در منطقه مرگ به سمت امیدی که آنها مدتها بود رها کرده بودند، حرکت میکرد.
{پایان چپتر 63.}