تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 64
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آسه آ با تمام سرعت در کنار دیوار حرکت کرد.
نوآ در درون آن فقط به مسیر روبرویش نگاه میکرد، هیچ چیز دیگری ارزش توجه او را نداشت.
بعضی از مارهای دسته شروع به "هیس" کردن در جهت او کردند که گویی این نوعی سرگرمی برای آنها بود.
بعد وقتی کمی کمتر از پنجاه متر رد شد، اولین ضربه وارد شد.
چیزی که نوآ در ابتدا احساس کرد فشاری باورنکردنی بود که او را به دیوار پرتاب کرد.
بعد از آن، دردی بر روی او ظاهر شد!
بدن آسه آ اولین خط دفاعی بود و تقریباً بلافاصله تکه تکه شد!
نوآ بدنش را مجبور به بازسازی کرد، اما فقط برای لحظهای تاثیرش را بر بدنش به تأخیر انداخت، زیرا آسه آ دوباره در یک لحظه شکست خورد.
او به دیوار کوبیده شد و بریدگیهای زیادی روی پوستش ظاهر شد، اما قبل از اینکه آسیب جدی ببیند، برای بار سوم آسه آ را احضار کرد تا بقیه حمله را تحمل کند.
بدنش نابود شد تا اینکه فقط یک شبح باقی ماند اما ضربه اول با موفقیت مسدود شد!
مقدار زیادی انرژی ذهنی صرف شد زیرا نوآ باید دردی را تحمل میکرد که معادل سه بار نابودی آسه آ بود...
با این حال، به محض اینکه درد متوقف شد، نوآ دوباره شروع به دویدن کرد، هیچ تردیدی در اقدامات او وجود نداشت.
چشمانش همچنان به جاده دوخته شده بود و به دلیل جراحات وارده، رد خونی از خود به جای گذاشت.
او جرأت نکرد که از "نفس" برای جلوگیری از خونریزی استفاده کند زیرا تمام آن برای شفای آسه آ استفاده میشد.
دسته جانوران تغییر ظاهر او شدن و با دیدن انسان کوچکی که در بدن مار پنهان شده بود، دیوانه وار شروع به "هیس" کشیدن کردند.
پادشاه شبیه به اینکه بخواهد سر و صدای آنها را خاموش کند، به آرامی خرخر کرد و جریان هوای دیگری را به منطقه روبروی خود فرستاد.
نوآ قبل از ضربه دوم فقط سی متر دیگر حرکت کرده بود.
او یک بار دیگر به دیوار کوبیده شد و هر بار که چهره آسه آ از هم میپاشید زخمهای بیشتری روی بدنش ظاهر میشد.
با این وجود، او ادامه داد...
بدن او به دلیل از دست دادن شدید خون کاملاً قرمز شده بود و در بسیاری از قسمتها تحت تأثیر قرار گرفته بود، اما سرزندگی یک بدن در اوج رتبه 2 به او قدرتی میداد که حتی در آن شرایط به دویدن ادامه دهد.
حرکات نوآ کندتر از قبل بود اما با این حال موفق شد بیست متر آخر را طی کند و وارد دهانه حفره شود.
مارهای پشت سر او با دیدن اینکه او موفق شده به مسیر فرار برسد، دیوانه وارتر "هیس" کشیدند و شروع به حرکت در جهت آن کردند تا از او الگو بگیرند.
پادشاه از خواب بیدار شد و برای جلوگیری از شورش دسته خود غرش کرد و موج ضربهای به نوآ که تازه وارد گذرگاه شده بود برخورد کرد.
او هنوز آرام نشده بود، بنابراین بدن آسه آ هنوز او را پوشانده بود.
بدنش در اثر برخورد متلاشی شد و شکلش در دریای هوشیاری نوآ ترک خورد.
نوآ قبل از اصابت توسط غرش، درد شدیدی را در سرش احساس کرد.
حتی اگر تلاش هم میکرد، نمیتوانست مقاومت کند و از این رو بدنش در امتداد گذرگاه به پرواز درآمد.
خون از دهان، گوشها و چشمهایش بیرون آمد، اما تنها کاری که میتوانست انجام دهد این بود که از سرش محافظت کند تا از آسیب مهلک جلوگیری شود.
بارها به دیوارهای مقابلش کوبیده شد، اما قدرت غرش، همچنان او را به جلو میراند و او در مقابل قدرتش ناتوان بود.
سپس دوباره سقوط کرد، اما این بار سنگهای دیوار به اندازهای نرم بودند که بتواند در آنها فرو برود...
بدن او سوراخ کوچکی در میان سنگها ایجاد کرد و در نهایت متوقف شد.
هیچ صدایی از سوراخ بیرون نمیآمد زیرا نوآ بر اثر آخرین برخورد بیهوش شده بود.
دو روز گذشت تا نوآ چشمانش را باز کرد.
دیدش ابری بود و وزوز دائمی گوشش را فرا گرفته بود.
مدتی طول کشید تا موقعیتی را که در آن قرار داشت به یاد آورد و وقتی فهمید که زنده مانده بود لبخندی درخشان بر لبانش نقش بست.
سپس با صدای بلند خندید اما مجبور شد سریع متوقف شود زیرا موجی از درد هنگام حرکت به سراغش آمد.
«نمی خوام که توی زندگیم دیگه مار ببینم.»
بعد از اینکه به این فکر کرد دوباره بیهوش شد.
یک ماه بعد، در منطقهای نزدیک صخره تویلبویا.
زمینی پر از گلهای درخشان به طول دویست متر وسعت داشت.
این مکان به دلیل گلهای کمیابی که در آنجا میروید، مزرعه ایانو نامیده میشد.
گلهای ایانو هیچ فایدهای برای تهذیب کنندگان نداشتند، اما زوج ها از آنها بسیار قدردانی میکردند، زیرا آنها توانایی جمعآوری نور خورشید را داشتند و این باعث درخشش آنها میشد.
در شب، آنها شبیه ستارههایی بودند که حال و هوای رمانتیکی به مناظر میبخشید.
خانواده کوچک نجیبی به نام ویلفورد این زمین را در اختیار داشتند و از آن به عنوان درآمد ناچیزی استفاده میکردند و حق گذراندن شب را در آن مکان به هر کسی که توانایی مالی داشت میفروختند.
نگهبان خانواده ویلفورد با تنبلی در نزدیکی حصاری که ورودی مزرعه را مشخص میکرد خمیازه کشید و صفی از دهقانان و افراد ثروتمند منتظر لحظه ورود به داخل بودند.
با ادامه صف، نگهبان قیمت ورودی را افزایش داد و خشم مشتریان را برانگیخت.
اما هر وقت کسی میخواست شکایت کند، با افتخار سینهاش را سپر میکرد و نشان خانوادهاش را به رخ میکشید و متکبرانه میگفت:
«یعنی میگید که من، نگهبان محترم خانواده ویلفورد، جرأت میکنم از افراد عادی سوء استفاده کنم؟»
این راهی بود که او بسیار تمرین کرده بود تا شکایات مربوط به رفتارش را خاموش کند، بالاخره یک خانواده کوچک هنوز هم یک خانواده اصیل بود.
اما این بار به محض گفتن این حرف، اتفاق غیرمنتظرهای افتاد.
یک ضربه ساخته شده از باد از زیر گلهای ایانو از زمین بیرون آمد.
یک روزنه کوچک شکل گرفت که گذرگاه پیچیدهای را در زیرزمین نشان میداد که توسط ریشههای درخشان گلها روشن شده بود.
نوآ بدون توجه به اطرافش از درگاه بیرون آمد.
فقط فکر کردن به اینکه نور داخل مسیر بخاطر این ریشهها بوده...
او تقریباً برهنه بود، فقط چند نوار لباس در پایین تنهاش باقی مانده بود.
به اطراف خود نگاه کرد و نگهبانی را با دهان باز دید که به سمت او نگاه میکرد...
نوآ شمشیرش را در دست گرفت تا به او اشاره کند و با صدایی آرام صحبت کرد.
«هی تو، اینجا کجاست؟»
{پایان چپتر 64.}
کتابهای تصادفی
