تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 79
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۷۹: تس
کمتر از نیمی از حداکثر ظرفیت مایع "نفس" نوآ در دانتیان او باقيمانده بود.
حتی با وجود اینکه بیشتر جانوران اطراف او رتبه 2 بودند، او همچنان مجبور بود به دلیل محاصره، با قدرت کامل بجنگد.
از شروع نبرد تا آن لحظه، او با دانتیان خود بیش از دویست حمله انجام داده بود و با این حال هنوز مقداری انرژی داشت.
زمانی که پودر وارد بدنش شد، با سرعت بالایی شروع به بهبودی کرد و وضعیتش تثبیت و آرام شد.
«محدودیت من در حال حاضر حدود سیصد و پنجاه حمله با قدرت کامله، و به خاطر "نفس" گازی داخل بدنم بیشتر از صد حمله ضعیفتر دارم. خوبه، خیلی خوبه.»
اگر از آسه استفاده میکرد، میتوانست "نفس" مایع کمتری مصرف کند، اما در پنهان کردن آن قاطع بود.
«هرچقدر تراکم "نفس" بیشتر باشه، حملاتم قویتر میشه، اما اونها هم مقدار بیشتری ازش رو مصرف میکنن. هرچند، اینا فقط جونِور هستن. در مقابل یک تهذیبگرِ دیگه، تنها مزیت واقعی من آسهست، چون طلسمیه که در هر شرایطی مفیده.»
همانطور که او در مرحله مایع بود، بسیاری دیگر نیز همینطور بودند، درست مثل هنرهای رزمی و بدن درجه سهی او.
تجربهی نبرد و همچنین ذهن قویِ چشمگیری داشت، اما اولین مورد را به راحتی میتوان به دست آورد و دیگری بدون طلسم بیفایده بود.
«من به تواناییهایی نیاز دارم که مخصوص استعدادهام باشه، نه چیزی که فقط یک رتبه بالاتر از اونیکی باشه.»
به عنوان مثال، لنا گلولهی آبی رنگی داشت که یک طلسم همهکاره بود و آن را با هزینهی کم "نفس" به شلاق آبی خود اضافه کردهبود که کاملاً با مهارتش با آن سلاح تطبیق داشت.
پایه و اساسش ثابت بود و حتی ممکن بود طلسمهای دیگری داشته باشد که نوآ از آنها بیخبر بود.
البته، این دانش از روزهایی که او به عنوان یک آدمک آموزشی گذرانده بود حاصل شد. در طول نبرد قبلی، او بیشازحد بر روی دستهی جانوران تمرکز کرده بود و مبارزه با 4 خال اصلی را ندید.
«فکر کنم اگه موجودی از نوع تاریکی به عنوان همراه خونی داشته باشم، اوضاع فرق میکرد.»
او میدانست که این یک طلسم بسیار قدرتمند است، با این حال هنوز نمیتوانست از تمام پتانسیل آن استفاده کند.
«لعنتی، همه چیز همیشه به آکادمی اشاره میکنه.»
نور کم شد و پودر کاملا جذب گروه بالوان شد.
نوآ سلسلهی اطلاعات جدیدی در ذهن خود احساس کرد که مسیری دقیق را به سمت یک نقطه خاص در علفزار نشان میداد.
به بقیه گروهش نگاه کرد و از زمزمهها و حرکاتشان فهمید که آنها هم همین اطلاعات را دریافت کردهاند.
«حتی انتقال مستقیم اطلاعات به ذهن افراد هم امکانپذیر شده. چرا دیگه زحمت غافلگیر شدن رو به خودم میدم؟»
در حالی که روی زمین نشسته بود سرش را تکان داد تا خستگئ نبرد از بین برود.
تروور به او سر تکان داد و به همه اشاره کرد که همین کار را انجام دهند.
به عنوان کاپیتان انتصابی، شکست خوردن از ورود به مرحله دوم درمقابل خانواده نورج، تأثیر منفی بر موقعیت او داشت، بنابراین شروع به بررسی نوآ از دید دیگری کرد.
او و لنا کارهای خود را حتی با وجود خانواده نورج انجام داده بودند، اما همچنان این نوآ بود که ترازوهای نبرد را کج کرد.
لنا کمی به او نگاه کرد، سپس نشست و از حلقه فضایی خود چند دارو بیرون آورد.
کمی احتیاط در چشمانش بود و در ذهنش تصمیم گرفت که وقتی به عمارت برگشت از والدینش در مورد نحوه رسیدگی به این وضعیت راهنمایی بخواهد.
از این گذشته، او قبلاً مطمئن شده بود که نوآ از او متنفر است، اما همین حالا متوجه شد که او واقعاً میتواند به فردی مهم در خانواده تبدیل شود.
گروهی از خانوادهی نورج به سربازان در حال استراحت نگاه مضطرب کردند و تصمیم گرفتند راهپیمایی خود را با سرعت آهسته در جستجوی دستهی دیگری از جانوران، از سر بگیرند.
لنا اولین کسی بود که به لطف همه معجونهایی که خانواده به او دادند بهبود یافت و برای بررسی وضعیت سایر نگهبانان رفت.
به غیر از چند مجروح، همه هنوز میتوانستند با قدرت کامل بجنگند.
فابین و نیل تقریباً هیچکاری در طول نبرد انجام نداده بودند.
هر دوی آنها بدن رتبه 2 داشتند و از آنجایی که بخش بزرگی از دسته جانوران توسط نوآ نابود شده بودند، تلاش ناچیزی از طرف آنها انجام گرفته بود.
پس از نیم روز استراحت، تروور بلند شد و به همه دستورحرکت داد.
نوآ با تنبلی برخاست، دانتیان او یک چهارم ظرفیت کاملش را پر کرده بود، بنابراین او بیشتر از حد لازم آماده راهپیمایی بود.
هیچ نیازی به جهت یا اشاره وجود نداشت زیرا همه میدانستند مسیری که باید به سوی آن حرکت کنند کجاست.
ساعتها گذشت و تنها چیزی که میتوانستند ببینند دشت سبز بیپایانی بود که به آنها احساس این را میداد که انگار اصلاً حرکت نکردهاند.
باید نیم روز دیگر میگذشت تا به نقطهای که در ذهنشان علامت داده بود برسند.
هنوز در علفزار بودند، اما هروقت به زمینی که ورودی را تشکیل میداد نگاه میکردند، زمین روشن میشد و به رنگ نارنجی در میآمد.
تروور قبل از اینکه با سربازان پشت سرش روبرو شود و صحبت کند کمی به زمین نگاه کرد.
«اینجا ورودی مرحله دومه، همهمون همزمان میپریم داخل. یادتون باشه، این مرحله الگوی ثابتی نداره پس باید برای هرچیزی آماده باشید. برای خانوادهی بالوان عزت بیارید!»
«برای خانوادهی بالوان.»
سربازان فریاد نبرد تروور را تکرار کرده و خود را در اطراف محوطه ورودی قرار دادند. تروور نوادگان را از هر دو طرف داشت در حالی که نوآ در موقعیت مخالف او قرار داشت.
دستش را بالا آورد تا همه حواسشان جمع شود و بعد با یک حرکت تند آن را پایین آورد. سربازان پریدند، و تروور مطمئن شد که همه به داخل رفته باشند.
نوآ چارهای جز پریدن نداشت چون نگاه لنا به او دوخته شده بود.
او دوباره فشار انتقال از راه دور را احساس کرد و وقتی چشمانش را باز کرد خود را در یک منطقهی تاریک و جادار، و تنها دید.
بعد از چند ثانیه صدای مردانه کلفتی درمکانشان به گوش رسید.
مرحله دومِ زمین وراثت: تست قدرت نبرد انفرادی.
{پایان چپتر 79}
کتابهای تصادفی


