تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 78
قسمت ۷۸: رهبر
ضربات باد به جانوران اطراف کوبیده شد، برخی از جانوران درجه 2 درجا کشته یا به شدت مجروح شدند، در حالی که جانوران رتبه 3 به دلیل شدت ضربات به عقب پرتاب میشدند.
یک ناحیه دایره ای کوچک در اطراف نوآ ربید موربیزی شد و نوآ به سمت جانور درجه 2 میپرید و شمشیر خود را در سر آنها فرو میکرد.
«بیاید محدودیتهای مرحله مایع رو ببینیم!»
در همین حال، در منطقه ای که چهار جانور قوی در آن ظاهر شدند...
سربازان هر دو خانواده در مقابل یکدیگر قرار گرفتند تا نبرد با دشمنان قدرتمند را به بهترین شکل با گروههای خود کنترل کنند.
پنج نفر با تروور و لنا از خانواده بالوان و رهبر منصوب و دو تن از فرزندان خانواده نورج در مبارزهای سخت با جانوران بودند.
تروور شمشیر خود را با مهارت میچرخاند و تمام حملاتی را که به او وارد میشد منحرف میکرد، در حالی که لنا گلولههای آبی شلیک و جانوری را که روی آن متمرکز بودند را زخمی میکرد.
از آنجایی که چهار جانور وجود داشت، پنج نفر به طور لحظهای روی هر کدام از دو ربید موربیز نزدیکشان متمرکز شدند.
تروور یک ضربه دیگر را منحرف کرد اما توسط دندان نیش ربید موربیز دوم که در حال مبارزه با آن بودند به عقب فرستاده شد.
با صدای بلندی فریاد زد: «لعنتی!»
«بانوی من، قدرت اونا با یه هیولای جادویی در رتبه 3 برابری میکنه، من میترسم که اگه اینقدر تحت فشار بمونیم، امتیازمون رو به خانواده نورج ببازیم...»
لنا در حالی که با او عقب نشینی میکرد، سری تکان داد.
«بزرگترین مشکل اینه که همه اونا یکسان به نظر میرسن، پس ما نمیدونیم که رهبر اونا کدومه. من فکر میکنم که باید با تمام وجود مبارزه کنیم.»
به محض گفتن این جمله، دستانش را به هم قلاب و سپس در حین تمرکز آنها را از هم جدا کرد.
یک شلاق آبی بین دستانش ایجاد شد. صورت لنا کمی رنگش را از دست داد اما یک بطری جلویش ظاهر شد و او فوراً آن را نوشید. عرقش قطع شد و بلافاصله با شلاق شروع به جمله کردن به جانوران کرد.
ربید موربیزی که او با طلسم قبلی خود رویش متمرکز شده بود از سرعت حمله جدیدش غافلگیر و بدون اینکه فرصتی برای جلوگیری از ضربه داشته باشد، سرش نصف شد.
تروور نگذاشت این فرصت از بین برود و شمشیر خود را به زمین کوبید. سپس، در حالی که بازوی راست خود را به سمت ربید موربیز دراز میکرد و انگشتانش به آن اشاره میکردند، آن را محکم نگه داشت.
بادی بر دور بازویش میوزید و روی انگشتانش جمع میشد و سپس حملهای سوراخکننده از هوای فشرده ایجاد کرد. نیزه باد به ربید موربیز آسیب دیده برخورد و در آن سوراخی به بزرگی دو مشت روی بدنش ایجاد کرد.
ربید موربیز روی زمین افتاد و تبدیل به دود شد، تروور با موفقیت آن را شکست داد!
تروور در حالی که خودش را با فشار شمشیرش به زمین نگه میداشت، لبخند زد، این حمله بیشتر انرژی ذهنی او را مصرف کرد، اما تأثیرش شگفتانگیز بود.
حیف که آماده شدن اون خیلی طول میکشه، داخل نبرد تک نفره استفاده از اون تقریبا غیرممکنه.
او طلسم را در ذهنش تجزیه و تحلیل کرد، اما بعد صدای تیز دیگری شنید.
سه نفر از خانواده نورج یک ربید موربیز دیگر را شکست داده بودند.
دو جانور جادویی باقیمانده از هر نظر یکسان بودند، غیرممکن بود که بفهمند کدام یک از آنها رهبر اصلیست.
لنا وقتی که تردیدها را در ذهن تروور احساس کرد گفت: «ما فقط میتونیم دعا کنیم که شانسمون خوب باشه.»
تروور سرش را به نشانه تایید تکان داد و شمشیر خود را به سمت ربید موربیز مقابلشان بالا برد.
او شروع به حمله کرد و حالا که اعداد به نفع آنها بود، این نبرد یک طرفه شده بود.
تروور جلوی هر حمله آنها را میگرفت در حالی که لنا شلاق خود را با مهارت بالا میچرخاند و بیامان به بدن آن ضربه میزد.
جنگ برای مدتی ادامه یافت تا اینکه ربید موربیز دیگر نتوانست خود را نگه دارد و بازوهای خود را بدون هیچ قدرتی پایین آورد.
تروور شمشیر خود را به بدنش فرو کرد و لنا در حالی که با قدرت زیادی آماده میشد، شلاق خود را روی سرش فرود آورد.
ربید موربیز در دم مرد و در حالی که هنوز ایستاده بود تبدیل به دود شد.
با این حال، قبل از اینکه آنها بتوانند شروع به خوشحالی کنند، جانور باقی مانده با تمام قدرتش غرش کرد و هر پنج نفر را مجبور کرد که گوشهای خود را بگیرند تا در برابر موج صدا مقاومت کنند.
سپس یک تاج طلایی بر سر آن ظاهر شد و جراحات روی بدنش شروع به بهبود کرد.
همه فهمیدند که رهبر ظاهر شده.
وقتی موج صدا تمام شد، تروور و لنا با عجله به سمت هیولا پریدند، اما در مقایسه با گروه خانواده نورج، فاصله زیادی با آن داشتند.
افراد خانواده نورج نیز فرصت خود را هدر ندادند و با قدرتمندترین حملات خود به رهبر گروه حمله کردند.
کاپیتان گروه با گذاشتن دستانش روی زمین چهار مار سنگی ایجاد کرد که حرکات رهبر را محدود و آن را تا جای ممکن زخمی کنند و در همین حین، دو گلولهی آتشین بزرگ به بدن رهبر برخورد کرد و صدای انفجار بزرگی ایجاد شد.
رهبر میخواست که از حمله فرار کند ولی مارها مانع او شدند و هیچ راه فراری نبود.
پس از فروکش کردن گرد و غبارها، تنها چیزی که از رهبر باقی مانده بود، پایین تنهی او بود که هنوز در کنترل مارهای سنگی کاپیتان قرار داشت که همان هم پس از چند لحظه تبدیل به دود شد و کاملا از بین رفت.
هر سه نفر از خانوادهی نورج خوشحالی کردند و به ترور و لنا نگاهی انداختند. هر دو نوادهی خواندهی نورج خواهرهایی بودند که از عنصر آتش استفاده میکردند.
«این بار ما خوش شانس بودیم، برادر و پسر عموی تو جوونتر از اونی هستن که روی این مبارزه تاثیر بذارن. اگرچه رقابت خوبی بود.»
آنها به عنوان نوعی احترام به لنا تعظیم کردند.
لنا آهی کشید و بی صدا تعظیم کرد تا رفتار مودبانه آنها را بپذیرد.
در آن لحظه، میدان نبرد روشن شد و رونهای درخشان بسیاری از زمین بیرون آمدند.
رونها در هوا منفجر شدند و پودر درخشانی در همهجا پخش کردند که وارد بدن مردان و زنان حاضر در منطقه شد.
اما این اتفاق فقط برای افراد خانواده بالوان رخ داد.
دو خواهر تعجب و با صدای بلند شکایت کردند: «چطور ممکنه، ما که رهبر رو کشتیم؟! اونا مگه چندتا ربید موربیز دیگه کشتن که تونستن به این عدد برسن؟»
اما ناگهان انگار چیزی را به یاد آوردند، سرشان را چرخاندند تا به سمتی که بقیه دسته بود نگاه کنند. آنها مرد جوانی را دیدند که زره قرمزی پوشیده و به شدت در حال عرق ریختن است و به سختی نفس میکشد.
هیچ جانوری در اطراف او وجود نداشت و فقط چند رشته دود در میان پودر درخشانی که او را احاطه کرده، قابل تشخیص بود.
{پایان چپتر 78.}