فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 97

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت97: انزوا

هزار اعتبار!؟

نوآ متوجه شد که چگونه قبل از اینکه خدمتکار سلیمان سرش را پایین بیاورد چشمانش گشاد شده بود، او هم متوجه شده بود که این مبلغ بسیار زیادی‌ْست.

«موافقم»

سلیمان با دیدن اینکه نوآ پیشنهاد او را پذیرفته و دستش را تکان داد لبخند زد. سپس بیست کریستال درخشان روی میز ظاهر شد که درخشندگی آنها از اعتبارات نوآ بسیار بیشتر بود

نوآ‌ یکی را برداشت و با علاقه بررسی کرد.

سلیمان متوجه این عمل او شد و با لحنی ساده شروع صحبت کرد: «هر کدوم پنجاه اعتبار ارزش دارن مراقب اعمال خودت باش، ممکنه کسی از بی تجربگی تو سوء استفاده کنه!»

پس از به دست آوردن نیزه، نوآ به‌نظر روحیه خوبی داشت. نوآ اعتبارات را در حلقه فضایی خود گذاشت و تعظیم کرد.

«آیا استاد سلیمان برای آزمون آکادمی توصیه‌ای داره؟»

سلیمان خندید…

«هههه، به محض اینکه‌ وضعیت رو خوب دیدی، سعی کردی ازش استفاده کنی! منو ‌یاد روزهای قدیم می‌ندازی.»

سلیمان قبل از صحبت دوباره کمی سرش را تکان داد. «آزمون هر بار تغییر می‌کنه، پس تموم اطلاعاتی که وجود داره مال‌ یه تاریخ مشخصه، فقط به شهر ایبونرست برو و جوونایی مثل خودت رو دنبال کن. البته شاید بهتر باشه در جاده منتهی به شهر مراقب باشی.»

نوآ سری تکان داد و قبل از خروج از مغازه دوباره تعظیم کرد.

زن داخل مغازه سرش را به طرف اربابش چرخاند و با صدایی درهم پرسید: «استاد، اگه می‌دونستید که اون بی تجربه‌ست پس چرا قیمت رو پایین نیاوردید؟»

سلیمان پاسخ داد: «اون برای مدت زیادی بی‌تجربه نمی‌مونه اگه من اون رو فریب داده بودم، دیگه هرگز برای فروش این دست سلاح‌های خوب پیش من نمیومد. آدم هیچوقت نمی‌دونه که استعداد بزرگ بعدی آکادمی چه کسی ممکنه باشه.»

خدمتکار به سمتی که نوآ رفت نگاه کرد و در فکر فرو رفت: اون مطمئناً از من ضعیف تره با این حال، چرا احساس می‌کنم که اگه مجبور به مبارزه با اون بشم، همه چیز برای من بد میشه؟

در همین حین، نوآ به خوابگاه ارزانی که پیدا کرده بود رفت و وارد آن شد. پشت میز پذیرش، زنی بود که تقریباً هیچ دندانی در دهانش باقی نمانده و موهای چرب و کثیفی داشت.

سالن اصلی هتل فقط چند میز چوبی ترک خورده داشت که چند فرد مست روی آنها خوابیده بودند.

بوی استفراغ و ادرار فضا را پر کرده بود.

عجب جاییه.

با این حال، نوآ دقیقاً به دلیل وضعیت بدی که در آن مکان وجود داشت، این مکان را انتخاب کرده بود. سخنان سلیمان نگرانی‌های او را در مورد خانواده‌های نجیب تایید کرده بود، بنابراین او تصمیم گرفت تا حد امکان کم حرف باشد.

مدتی زندگی در یک مکان بد بو مشکلی خاصی نبود، البته اگر این به او کمک می‌کرد تا سالم به شهر ایبونرست برسد.

نوآ با پیرزن روی میز روبه‌رو شد و قبل از اینکه او چیزی بگوید قاطعانه صحبت کرد: «من به‌ یک اتاق تک‌نفره برای‌ یک ماه و نیم نیاز دارم، اگه ساکت باشه ممنون میشم و نیازی نیست برای من غذا بیارید، فقط مطمئن بشید که‌ یک سطل پر از آب تمیز رو دو بار در روز جلوی درب اتاق بذارید.»

زن لبخندی زد و دهان زشت خود را نشان داد و‌ تنها یک جمله گفت: «سی تکه طلا.»

نوآ دستش را داخل لباسش کرد و وقتی آن را بیرون آورد، سی تکه طلا در کف دستش بود.

پول را روی میز گذاشت و زن با عجله کلید بزرگ زنگ زده ای را برداشت و به او داد.

«طبقه آخر، در انتهای راهرو، اتاق سمت چپ»

این هتل،‌ یک ساختمان سه طبقه بود بنابراین نوآ مستقیماً به طبقه آخر رفت. در انتهای راهرو، در تعیین شده را باز کرد و وارد آن شد.

اتاق کوچک بود و فقط‌ یک تخت ساده داشت و وسیله‌ی دیگری در آن نبود. این برای نوآ که دو ماه گذشته‌اش را در جنگل گذرانده بود، بیش از اندازه کافی بود.

نوآ روی زمین نشست و کمی فکر کرد.

دو ماه تا از آزمون مونده و شهر ایبونرست سه روز از اینجا فاصله داره. من برای این‌ یک ماه و نیم سخت تمرین و بعد حرکت می‌کنم.

در عمق شب بود که او به خوابگاه رسید، بنابراین شروع به مراقبه کرد. پاهایش روی هم قرار گرفت و گردابی بین دست‌هایش پدیدار شد.

روزها هفته‌ها گذشت. محیط شهر توتاک با ورود کالسکه‌های مجلل به مرزهای آن و پیوستن آنها به این منطقه مشخص، سرزنده‌تر شد.

بسیاری از خانواده‌های اصیل از حوزه‌های مختلف وارد شهر شده و از خدماتی که شهر به افراد مهم ارائه می‌کرد لذت می‌بردند.

خانواده‌های بزرگ، متوسط ​​و حتی کوچک، همه و همه در اینجا حاضر بودند تا در آزمون آکادمی رقابت کنند.

نوآ به این هیاهو نپیوست و به سادگی در اتاقش ماند تا تهذیب کردن را ادامه دهد.

او می‌دانست که خانواده‌های حوزه شوستی به آنجا نمی‌‌آیند، زیرا در فاصله‌ یک ماهی از شهر ماسگروو، منطقه آزمایشی دیگری وجود داشت، او این مکان را با دقت انتخاب کرده بود.

گاهی اوقات از اتاقش بیرون می‌آمد تا از خانم پشت میز در مورد اتفاقات اخیر اطلاعاتی جمع کند و آذوقه بیشتری بخرد.

بسیاری از داستان‌هایی که او به نوآ می‌گفت فقط شایعه بود، اما برخی از آنها به نوآ هشدارهایی می‌دادند تا بیشتر از قبل حواسش را جمع کند.

گروهی از راهزن‌ها در جنگل بین شهر توتاک و شهر ایبونرست ظاهر شدن اونا به کاروان‌های نجیب زاده‌ها حمله می‌کنن و اعضای جوون‌ترشون رو می‌کشن‌ یا به شدت مجروحشون می‌کنن. صورت راهزن‌ها کاملا پوشیده‌ست، پس نمیشه منشأ اونا رو دونست.

ولی راهزن‌ها انقدر قوین که می‌تونن خانواده‌های نجیب‌زاده رو هدف قرار بدن؟ به نظر می‌رسه که اونا حتی سعی نمی کنن اقدامات و ردپای خودشون رو پنهان کنن.

همانطور که او گمان می‌کرد، اشراف شروع به توطئه علیه شرکت کنندگان آزمون کرده بودند.

فکر نمی‌کردم که خانواده‌های نجیب همدیگه رو هم هدف قرار بدن گرفتن‌ یک جایگاه ساده در آکادمی واقعاً آرزوی خیلی‌هاست.

وقتی به آن فکر می‌کرد چشمانش کمی برق زدند.

یک دلیل دیگه برای ورود! اکو!

خالکوبی خفاش سه چشم صدای ملایمی از خود بیرون کرد که برای انسان قابل شنیدن نبود.

بلافاصله تصویری از‌ یک منطقه دایره‌ای صد متری با نوآ در مرکز آن در ذهنش ظاهر شد. جزئیات زیادی وجود نداشت، زیرا صحنه از ارتعاشات اجسامی که صدا با آنها برخورد می‌کرد ایجاد شده بود، اما برای دانستن اینکه آیا کسی جاسوسی او را می‌کند ‌یا نه کافی بود.

امروز هم هیچ چیز مشکوکی نیست، به نظر می‌رسه که من رو واقعاً کسی تعقیب نمی‌کنه.

او در شهر مراقب بود، اما هنوز مواقعی وجود داشت که مجبور بود چیزهایی را در مورد خودش فاش کند.

به عنوان مثال، سلیمان می‌دانست که او هزار اعتبار در اختیار دارد، اما در این مدت هیچ کس به دنبال او نیامد.

این واقعاً خوبه الان زمان آماده‌سازیه. تا‌ یک هفته دیگه من به شهر ایبونرست میرم!

{پایان چپتر 97}

کتاب‌های تصادفی