تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 96
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۹۶: سلیمان
نوآ در خیابان های شهر توتاک راه می رفت و با دو کریستال درخشان در دستش بازی می کرد.
فکر می کنم که اون در واقع دو اعتبار برای بدن خفاش سه چشم به من بده. شکار جانورای رتبه 3 جادویی می تونه حسابی سودآور باشه...
گرانت او را نزد کسی برده بود که با اعضای بدن جانوران جادویی معامله میکرد و نوآ نه تنها گونههای همراه خونیاش را آموخت، بلکه دستاوردهایی نیز داشت.
اون دو اعتبار برای دندان نیش و چشم سومش به من داد بعلاوهی سیصد طلا برای بقیه لاشهش. اون گفت که یک بدن کاملا سالم از یک جانور رتبه 3 بسته به نوع اون می تونه بین بیست تا پنجاه اعتبار ارزش داشته باشه. من واقعاً ممکنه در مورد به دست آوردن پول از این راه جدی بشم.
نوآ هیچ مشکلی در شکار جانوران رتبه 3 نداشت، تنها مشکل حفظ اجساد دست نخورده آنها بود.
در آکادمی به این موضوع فکر میکنم، حالا باید اول این نیزه رو بفروشم.
او قبلاً گرانت را فرستاده و دستمزدش را به او داده بود.
حتی یک روز هم نگذشته بود، اما برای نوآ ارزش تکه های طلا از بین رفته بود چرا که به عنوان یک تهذیب کننده، بهدست آوردن آن ارز بسیار ساده و آسان بود.
نوآ ابتدا مقداری آذوقه خرید تا اقلامی را که در هنگام فرار از آن استفاده می کرد دوباره پر کند و سپس به مغازه ای که کرک اشاره کرد رفت.
هنگامی که او به آن منطقه رسید، یک ساختمان چوبی دو طبقه در مقابل نوآ قرار گرفته بود.
«حکاکی فروشی سلیمان!»
این سلیمان ظاهراً یک استاد حکاک از خانواده وویدوله. اون برای افزایش منزلت خاندان بزرگوارش و جلب رضایت اونا، این مغازه رو بر پا کرده. اون احتمالا باید یک فرد خارجی باشه، نه عضو خانواده اصلی.
کرک اشاره کرد که این مرد برجسته، از آکادمیای فارغ التحصیل شده بود که در آن هنر حکاکی را آموخت و سپس به خانواده وویدول پیوست تا جای پای ثابتی برای کار خود داشته باشد.
نوآ به سمت در ورودی مغازه حرکت کرد اما دو نگهبان ورودی، راه او را سد کردند.
آنها هر دو تهذیب کننده بودند و نوآ احساس کرد که در یک سطح با کوین هستند.
«پنج قطعه طلا برای وارد شدن نیازه.»
اینا واقعا باید یه خانوادهی بزرگ باشن که برای محافظت از مغازشون همچین محافظهایی رو آوردن.
نوآ درون سرش لبخند زد و مبلغ را بیرون آورد.
«اصلا مشکلی نیست، اما می تونم بدونم چرا برای اینجا پول ورودی نیازه؟»
نگهبانان وقتی دیدند که او یک حلقه فضایی دارد صمیمیتر شدند و در حالی که ورودی را باز میکردند توضیح مختصری دادند: «غیر تهذیبگرها به اقلام مفید برای تهذیبگرا علاقه مندن. اگه لرد سلیمان قیمتی برای ورودی نمی ذاشت، انبوهی از دهقانان اینجا سرازیر میشدن تا کالاها رو برای منفعت خودشون خریداری کنن...»
نوآ سری تکان داد و با توضیحات آنها موافقت کرد و سپس وارد مغازه شد.
در داخل، اقلام حکاکی شدهی زیادی وجود داشت اما هیچ مشتری دیگری در آن حاضر نبود.
نه تنها سلاح، بلکه آویز، طومار، زره و غیره نیز وجود داشت.
نوآ فوراً فهمید که اینجا مکان مناسبی است، اما با دیدن قیمت کالاها چشمانش تاجای ممکن باز شد.
سیصد اعتبار کمترین قیمتیه که می تونم ببینم! و اون زره ده هزار اعتبار قیمت داره!
«آقا، می تونم به شما کمک کنم؟»
صدای زن دوست داشتنی از پشت سرش بلند شد.
نوآ برگشت و زنی جوان را دید که لباس قرمز تنگی پوشیده بود که انحنای بدنش را کاملا مشخص میکرد.
یعنی اونا همچین زن زیبایی رو اینجا گذاشتن تا مشتریا رو گیج کنه؟
سرش را تکان داد و کوتاه جواب داد: «من اینجا هستم تا یک اسلحه بفروشم.»
لبخند زن از درخشش کم شد اما همچنان روی صورتش ماندگار بود. «من باید قبل از پیشنهاد قیمت، اسلحه رو بررسی کنم. مغازهی ما سعی می کنه بهترین پیشنهاد ممکن رو ارائه بده، اما ما پنج درصد از کل مبلغ رو به عنوان پرداختی برای خدمات خودمون دریافت میکنیم...»
نوآ به سادگی نیزه را از حلقه فضایی بیرون آورد و به زن داد.
همانطور که او اسلحه را بازرسی می کرد، نوآ آن دختر را تحت نظر داشت.
موندم اون او از من قوی تره یا نه؟ احساس می کنم که "نفس" اون متمرکزتره. شاید اون به مرحله جامد رسیده باشه، نمیدونم که آیا میتونم با یک تهذیبکننده مرحله جامد در شکل شیطانی خودم مبارزه کنم یا نه...
خدمتکار نگاه و توجه نوآ را اشتباه برداشت کرد و لبخند او کمی بازتر شد، اما پس از آن که به بررسی نیزه ادامه داد، لبخند سردی زد.
بلند شد و گلویش را صاف کرد: «باید با استادم صحبت کنم، کیفیت این حکاکی ها واقعا از توانایی من بالاتره!»
نوآ سری تکان داد و صبورانه منتظر ماند تا زن از پله ها به طبقه اول برود.
او پس از چند دقیقه با یک مرد میانسال بیریش و مو فرفری از پلهها پایین آمد. نگاه او پایین آمده و نوآ به یاد آورد که باید کمی به تهذیب کننده ها احترام بگذارد.
مودبانه تعظیم کرد و سلام کرد: «دیدار با استاد سلیمان باعث افتخاره منه.»
سلیمان سری تکان داد و حالت او دوستانه تر شد. نیزه ای را که دختر روی میز گذاشته بود برداشت و شروع به بررسی آن کرد.
گاهی در حالی که به خطوط حکاکی شده نگاه میکرد خودش چیزی را زمزمه میکرد.
وقتی کارش تمام شد، سرش را بلند کرد و به مرد جوان کلاهدار نگاه کرد: «این رو از کجا آوردی؟»
نوآ شانه هایش را بالا انداخت و با بی توجهی جواب داد: «یه جایی، به طور خاص یادم نیست.»
سلیمان زیاد از پاسخ او ناراحت نشد و دوباره نگاهش را روی اسلحه خم کرد.
«مطمئنی که نمی خوای اون رو تعویض کنی؟ من وسایل محافظ زیادی برای فروش دارم، ممکنه در طول آزمون ورودی به اونا نیاز داشته باشی.»
اوه، چه مرد باهوشی.
نوآ کمی متعجب شده بود.
صدای او هنوز صدای یک مرد جوان بود، بنابراین تشخیص هدف او در شهر غیرممکن نبود.
من احساس میکنم که اون حتی از کوین هم قویتره، یعنی افراد قوی زیادی در این دنیا وجود دارن؟ من واقعا باید وارد آکادمی بشم.
با این حال، او در برابر پیشنهاد سلیمان سرش را تکان داد.
«متاسفم، اما من هنوز مطمئن نیستم که در حال حاضر به چه چیزی نیاز دارم. ترجیح می دم اعتبارات رو بگیرم و در مورد اون فکر کنم. در آینده، مطمئناً اون اعتبار هارو در اینجا برای خرید محصولات استاد سلیمان خرج میکنم...»
زن از دیدن چنین ادب و تواضعی از سوی او شگفت زده شد.
از این گذشته، نوآ به دلیل حضور کره ذهنی خود، به طور مداوم هاله ای سرد از خود بیرون می داد. همه جادوگرها هاله ای عجیب در اطراف خود داشتند.
به عنوان مثال، برای سلیمان، معمولی و بیاهمیت بود و تنها زمانی متمرکز می شد که او چیزی را بررسی می کرد.
سلیمان سری تکان داد و لبخند زد.
«جواب خوبی بود! من می تونم هزار اعتبار برای این سلاح به تو بدم.»
{پایان چپتر 96.}
کتابهای تصادفی

