تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 165
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
{معروف}
این چه کوفتیه دیگه؟
وقتی دخترها به او نگاه کردند لبخند هیجان انگیزی زدند.
یکی از آنها شجاعت خود را جمع کرد و به سمتش رفت.
«اهم، لرد ونس، دوست داری منو در سفرم به جنگل آرولیاک همراهی کنی؟ من حاضرم تمام شایستگی هامو به کار ببرم...»
او نتوانست جملهاش را تمام کند زیرا نوآ با پاسخ سردی حرفش را قطع کرد.
«نه.»
سکوت منطقه را فرا گرفت.
نوآ بیتوجه از کنار دختر گذشت و از میان جمعیت حرکت کرد تا به محل سکونت خود برسد.
با این حال، او نمیتوانست به صدای زمزمه دخترانی که از میانشان عبور میکرد توجهی نکند.
«کیا، دیدی چقدر باحاله! اون کاملا برعکس لرد دنیله!»
«بله، اما دنیل برای ما دست نیافتنی بود. لرد ونس به موقعیت نجیبزادگی هم اهمیتی نمیده»
«من میخوام اون منو به شدت سرزنش کنه، اما حتی نمیتونم باهاش روبروشم، هر بار که به چشماش نگاه میکنم احساس میکنم که میخوام غش کنم.»
این دخترا دیوونهان!
وقتی که درب خانهاش را باز کرده بود، داشت به این فکر میکرد...
«شاهزاده تاریکی! اشکالی نداره من بیام داخل و براتون چای سرو کنم؟ خانواده من به این شهرت دارند...»
نوآ حتی صبر نکرد تا دختر حرفش را تمام کند و در را پشت سرش بست.
با شنیدن صدای فریاد دختران از روی هیجان و اظهار نظر در مورد آخرین عملی که انجام داده بود، عصبانیتش بیشتر شد.
«آه، شما جوونا خیلی خوش شانسین که میتونین از این لحظات لذت ببرین.»
آیور با لبخندی از خود راضی به او نگاه کرد و با غرور سری تکان داد.
«شاگرد من همه چیزو از استادش گرفته. جذابیت تو برای همچین دخترای ساده لوحی غیرقابل مقاومته.»
«پیرمرد، اگه بیخیال نشی، تو رو با اونا بیرون میاندازم.»
در حالی که آیور میچرخید تا اتاق را ترک کند، رنگش پرید و دهانش را بست...
«صبر کن، میخوام یه چیزی رو ببینی»
نوآ او را متوقف کرد و یک دفتر خاطرات از حلقه فضایی خود بیرون آورد.
این دفتر خاطرات اوریا بود که طلسم کتیبه بدن را توصیف میکرد.
«من تئوریهای...
کتابهای تصادفی
