تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 358
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نوآ به ظاهر شاگردان روبرو خیره شد و احساس کرد که آنها تا حدودی آشنا هستند.
«نگوکه وقتی تو عمارت بلوان سر نگهبانها رو کلاه گذاشتم، این شکلی به نظر میومدم؟»
وقتی این افکار در سر نوآ در حال گذشتن بودند، غرولندها در منطقه طنین انداز شد.
«بیخیال، نایب رئیس، ما قبلا باهم به توافق رسیدیما! شما موافقت کردید که به اعضای جدید فقط بعد از بازی با ورق، درمورد ما هشدار بدید!»
«یا تاس!»
«یا مبارزه با شرایط فوق العاده مناسب برای ما!»
شاگردان به سمت کسی برگشتند که این حرف را زد.
«چیه!؟ ما اونو از دست دادیم، اشکال نداره اگه در این باره شوخی کنم.»
نوآ با چشمان گشاد شده به مراودات شاگردان خیره شد، وقتی وضعیت آن حزب را دید به طمع خود لعنت فرستاد.
«اگه بخوام حقیقت رو بگم، همه اونا بسیار قوی به نظر میرسن...»
نوآ تحلیل کرد.
علیرغم آن رفتارهای ناخوشایند، نوآ به وضوح میتوانست احساس کند که هر یک از آنها هالهای قدرتمند دارند.
بحث رتبه تهذیب نبود، شاگردان این منطقه یا در رتبه اول بودند یا دوم، آنها بیشتر در مبارزه تجربه داشتند.
همه آنها جنگجویان باتجربهای به نظر میرسند.
هر تهذیب کننده، یک ویژگی غیرعادی داشت.
نوآ، به تهذیب معتاد بود. چون، یک دیوانه نبرد بود. روی، به نظر نمیتوانست دروغ بگوید. این ویژگیها تنها با افزایش رتبه تهذیب کننده افزایش مییافت.
به همین دلیل او چندان برایش عجیب نبود که شاگردان حزب بروس اینگونه بودند.
بالاخره آنها دزد بودند، مأموریت هایشان خطرناک بود، طبیعی بود که وقتی داخل فرقه هستند تا جایی که میتوانند از زندگیشان لذت ببرند.
«خفه شو، این یکی خاصه. آلیسون تو جای همیشگیشه؟»
به محض گفتن این کلمات، شاگردان ساکت شدند و تنها شجاعترین آنها موفق شد برای پاسخ به سؤال او، سری تکان دهد.
«بیا، من تو رو پیش کاپیتانت میبرم.»
ست دوباره شانه نوآ را گرفت و او را به سراسر محوطه تمرین کشید، شاگردانی که ن...
کتابهای تصادفی


