تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 536
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۳۶
غرش هیولاهای جادویی داخل دره باعث شد نوآ احساساتشان را تجربه کند، در حالی که در آن احساسات غوطه ور شده بود پروازش را متوقف کرد.
نوآ آن احساسات رو خیلی خوب میشناخت.
آرزو و حسرت آزادی، چیزی که او برای به دست آوردنش بسیار جنگیده بود، ولی باز هم آن آزادی بخاطر دشمن های زیادی که در مسیرش ساخته بود داشت تهدید میشد.
او میدانست بهترین بودن در نوع خود و اینکه باز هم نتواند از چنگال موجوداتی که خیلی از او قوی تربودند فرار کند به چه معناست، اون اغلب در زندگیش این احساس درماندگی رو داشت.
به بیان ساده تر، او با موجوداتی که در آن مکان به دام افتاده بودند احساس همزاد پنداری میکرد.
- با این حال، من مشتاق نور نیستم، مسیر من فقط میتونه منو بیشتر به اعماق تاریکی ببره.
نوآ در حالیکه چشمانش را میبست با خودش فکر کرد، تنها چیزی که ذهنش میتوانست درک کند غرش هیولاها بود.
- شما فقط داشتین از ذات خودتون پیروی میکردین، چیز یا شخص دیگه ای بخاطر نیازهای خودش، شما رو مجبور به عذاب کشیدن کرد.
رگه هایی از عصبانیت در نوآ شکل گرفت، هر دو جنبه ی انسانی و اژدهای او میتوانستند با این موقعیت همدردی کنند.
گونه ی نفرین شده ی اژدها از توانایی تولید مثل و بال هایش محروم شده بود، در قفسی زندانی شده بود که نمیتوانست از آن بگریزد و مجبور بود تحلیل رفتن میراثش در طول زمان را تماشا کند.
با نوآ در بیشتر طول زندگیش مثل یک زندانی رفتار میشد، تلاش هایش همیشه بعنوان یک خصوصیت و ویژگی برای سواستفاده دیده میشدند تا چیزی که میشد آن را پرورش داد.
- اونا هم اشتباه کردن.
نوآ وقتی استدلالش به آن مرحله رسید متوجه این قضیه شد.
خانواده ی بالوان، خانواده ی الباس، دنیل، سربازهای امپراتوری، حتی سازمان های ارتدکس در مجمع الجزایر مرجانی، همه ی آنها مرتکب این اشتباه شدند که او را دست کم گرفتند.
همه ی آنها فکر میکردند انسان کوچک تهذیب گری که نوآ بالوان باشد را تحت کنترل دارند.
- انگار ماهیت من به هرچیزی که با من در ارتباطه سرایت میکنه، اشتباهی که هرجا میره باعث به وجود اوم...
کتابهای تصادفی

