تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 588
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۸۸. گیر افتاده
«وایسا؟ چجوری میتونیم توی این بحران اینجا بمونیم!؟ مردم من احتمالاً دارن اون بیرون میمیرن! من نمیتونم بذارم این جونورا قلمروهای کشورمو تسخیر کنن!»
فیث با صدای بلندی شکایت کرد، اما موجی از سردی بلافاصله پیکر او را احاطه کرد.
او احساس کرد که چشمان خزنده ی نوآ به او خیره شده اند و نیت قتل هراس انگیزی را از خود تراوش می کنند.
سپس کلمات آرامی که شبیه غریدن بود در محوطه ی زیرزمینی طنین انداز شد.
«یه ارتش از جونورای جادویی قدرتمند یهویی توی این قاره ظاهر شدن و تو فکر کردی این عاقلانه است که صداتو روی مردی که نجاتت داد بلند کنی. اگه به تهدید به لو دادن جای من ادامه بدی، خودم شخصا تو رو به سطح میبرم.»
نوآ در حالی که سعی داشت نیت قتل خود را سرکوب کند به فیث هشدار داد.
تلاش برای حالا کشتن فیث، موقعیت او را آشکار میکرد و نوآ به رابط های او روی سطح نیاز داشت تا پیشروی دسته را پیگیری کند.
فیث در آن لحظه دهانش را بست.
نوآ حق داشت، اگر اخطار او نبود، او آنجا نبود.
همچنین، عصبانی شدن، از شخصیت او بعید بود.
«ببخشید، حدس میزنم تجربه های زیادی تو این نوع بحران ها ندارم.»
فیث قبل از اینکه برای آرام کردن خود روی زمین بنشیند، با استفاده از صدای آرامی عذرخواهی کرد.
فیث یک استعداد کمیاب در کشور پاپرال بود، اما وقتی صحبت از بقا میشد هیچ کس نمیتوانست با نوآ مقایسه شود، به ویژه وقتی در مورد جانوران جادویی بود.
«اندرو؟»
فیث در حالی که دفترچه یادداشت حکاکی شده اش را از حلقه فضایی اش برمی داشت، پرسید.
«مرده یا بدتر.»
نوآ قبل از اینکه او هم روی زمین بنشیند جوابی رک و ساده داد.
بدن او با ثبات بود، اما جراحات زیادی در اندام های داخلی اش وجود داشت که باید از آنها مراقبت می شد، او حدس میزد که یک هفته زمان نیاز دارد تا به اوج خود بازگردد.
«بدتر؟»
فیث پرسید، اما نوآ پاسخی نداد.
او مطمئن نبود، فقط فرضیه هایی در ذهنش وجود داشت.
«اونا چی هستن؟ چجوری ممکنه نیروهای ما متوجه چنین چیزی نشن؟»
وقتی جون هم نشست، از نوآ سؤال کرد.
او میدانست که نوآ در رشته ی حیوانات جادویی متخصص است، او در میان آنها تنها کسی بود که میتوانست چیز مفیدی را افشا کند.
کتابهای تصادفی