تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 596
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۹۶. تحلیل
ماری که از سقف افتاده بود جانور جادویی درجه پایین رتبه ۴ ساده بود، نوآ فقط باید انگشتانش را قوس میداد و یک حرکت ساده انجام میداد تا بدنش را تیکه و پاره کند.
جون جسد این موجود را به محض مردن، ذخیره کرد و حتی نگران خونی که در طول این کار روی او میریخت نبود.
وقتی این اتفاق افتاد نوآ نمیتوانست خودداری کند و به او خیره نشود.
صورت آغشته به خون جانوری که او کشته بود، همراه با حرکات سریعش، تصویری بسیار جذاب در ذهن او ایجاد کرد.
«اون نگاه خیرهتو میشناسم.»
جون با گفتن این حرف لبخندی زد و قبل از اینکه صورتش را به نوآ نزدیک کند تا او را ببو+سد، یقه نوآ را گرفت.
آنها فقط چند ماه بود که با هم رابطه داشتند، اما میتوانستند بدون صحبت کردن بفهمند که در ذهن یکدیگر چه میگذرد.
«بعداً.»
جون این کلمه را زمزمه کرد که صورتشان از هم جدا شد.
«میدونم، میدونم. من فقط داشتم این تصویر رو تو ذهنم حک میکردم.»
نوآ قبل از اینکه بچرخد تا به سمت جنوب حرکت کند جواب داد.
آن فعل و انفعالات اغلب در هفتههای گذشته اتفاق افتاده بود، آنها فقط در نقاط خاصی از سفر خود توقف میکردند تا احساساتی را که برخی از حرکاتشان ایجاد میکرد، ابراز کنند.
آن منطقه باز با تونل متفاوت بود، آنها نمیتوانستند هر زمان که میخواستند متوقف شوند.
با این حال، نوآ بدش نمیآمد از چند ثانیه استفاده کند و از دیدن شریک زندگی خود لذت ببرد.
او احساس میکرد که پس از برآورده شدن برخی از احساساتش نوعی محدودیت برداشته شده است، چیزی که در نهایت به نفع فردیت او بود.
سرعت جذب تکنیک تهذیب او از زمانی که او تصمیم گرفته بود خواستههای خود را برآورده کند، افزایش یافته بود هرچند این مسئله به طور جدی به سفر تهذیب او مرتبط نبود.
مسئله بینش یا قانون نبود، فردیت او گسترش یافته بود.
این رفتار مشخصاً بخاطر جون بود، هسته اصلی او هنوز همان بود.
با این حال، نوآ پذیرفته بود که جون برایش اهمیت دارد.
نوآ بهعنوان کسی که هدفهایی را که به شدت با مرگ مرتبط بودند دنبال میکرد، در جون چیزی را مییافت که الهامبخش زندگی بود.
به هر حال، هدف نوآ در آن زندگی این بود که به جاه...
کتابهای تصادفی


