تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 761
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۶۱. استخوان
نوآ این موجودات را به وضوح در خوابش دیده بود، اما فیث و جون فقط تصاویری از آنها را دیده بودند. اما وقتی که آنها بقایای واقعی این موجودات را دیدند، همان ترسی را احساس کردند که نوآ در زمان پیشرفتش، احساس کرده بود.
در بقایای این موجودات، نشانههای آشکاری از دگرگونی دیده میشد و حتی تهذیبگرهایی که در آن زمینه متخصص نبودند هم میتوانستند این را بفهمند. استخوانهای بدشکل و شاخههای عجیبی داشتند که به هیچ وجه منطقی نبود. انگار که در وسط راه، چیزی از کنترل خارج شده.
با این حال، آنها هم ویژگیهای انسان و هم ویژگی جانوران را داشتند. نوآ در بین استخوانهای یک موجود پرنده، استخوان ران انسان را تشخیص داد. او یک اسکلت تقریباً دست نخورده انسانی را دید که دارای یک سری خوشه از آرنج، زانو و شقیقههایش بود.
فیث حتی اگر جواب را میدانست، پرسید: «این چیزای غیرعادی چی هستن؟»
او فقط میخواست چیزی بگوید و فضای بدی که محل را پر کرده بود از بین ببرد.
هیچ کس جواب نداد، اما نوآ ابتکار عمل را به دست گرفت تا سلولها را برای تجزیه و تحلیل بقایای این موجودات، باز کند. او به سرعت میلههای فلزیای را که جلوی راهش را میگرفتند، از بین برد، چون گذر زمان بر روی ساختارشان تاثیر زیادی گذاشته بود.
جون و فیث در بیرون ماندند و نوآ، شروع به تجزیه و تحلیل استخوانها کرد. او آنها را با انرژی ذهنیاش زیر و رو میکرد، میبویید و حتی میلیسید تا ویژگیهایشان را بفهمد.
اما به دلیل ترس از اینکه خوردنشان ممکن است واکنشهایی در بدنش ایجاد کند، جرات نداشت آنها را بخورد. او کاملا مطمئن بود که مادهی عامل این دگرگونیها، هنوز در این بقایا باقی مانده است.
نوآ بلافاصله توانست وجود جهشزا را در داخل این استخوانها تشخیص دهد. چنین ویژگیای نمیتوانست از ذهنش پنهان شود، مخصوصا بعد از اینکه دههی گذشته را، با جانوران هوشمند گذرانده بود.
اما به نظر میرسید که چیز دیگری در درونشان وجود دارد. این نوعی انرژی منفعل بود و او احساس میکرد که شبیه جهشزا است.
نوآ...
کتابهای تصادفی



