تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1003
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 1003: مواد
همه چیز درون ذهن نوآ به لرزه در آمد، ولی قبل از اینکه دنیای اطرافش ناپدید شود موفق شد که حرفهای اسکالی را بفهمد. آگاهیاش بر دیوارههای ذهنش فشار میآورد تا لرزش را متوقف کند، اما فشار شدید همچنان باعث آشوبی در دریای افکارش میشد.
دریا زیر پیکر نیمه شفافش میخروشید و موج میزد. آنها به رونهای شناور و شکل اثیری اسنور ضربه زدند و آنها را به سمت دیوار پرتاب کردند.
این ضربه باعث لرزشهای بیشتری شد و ثبات دریای آگاهی نوآ را به هم ریخت. نوآ از این میترسید که به زودی ترکهایی روی آن ایجاد شود، اما استحکام دیوارها توانست قبل از هر آسیبی جلوی لرزشها را بگیرد.
خوشبختانه هنوز تواناییهای ذاتی انرژی ذهنیاش را به کار نگرفته بود. ذهنش پس از گذراندن دورهی آموزشی طولانیای با رون کروی و میمون کایسر رتبه ششم هنوز در اوج استحکام خودش بود.
کمی طول کشید تا نوآ بلند شود، اما اسکالی صبورانه منتظرش ماند. او ساکت بود و تهذیبگران اطرافش بهخاطر عملکرد ضعیفش حتی او را مسخره هم نکردند.
تنها چیزی که در چهرههایشان دیده میشد ناتوانی در درک این موضوع بود. انگار که میدانستند بودن در شرایط نوآ چه حس و حالی دارد.
نوآ از جایش بلند شد و قبل از اینکه تمام عملکردهایش به حالت عادی برگردد چند بار سرفه کرد. حالت چهرهاش ترکیبی از ناباوری و عصبانیت بود و سخنان اسکالی در ذهنش تکرار میشد؛ طوری که انگار یک پیام ذهنی دائمی بود.
او در ذهنش فریاد زد: «هفتمین رون کایسر!» چیزی که اسکالی فاش کرده بود فقط به خواستنیترین آیتم در سطوح پایین مربوط نمیشد. این فرصتی برای پیروزیای واقعی در برابر یزدان میمون را فراهم کرده بود.
نوآ با عجله پرسید: «منظورت از یه تیکه خز چیه؟ نگو که این واقعاً هفتمین رون یزدان میمونه!»
اسکالی با صدای بچهگانهاش گفت: «بله که هست! من اونجا بودم که اون میمون خزش (موهاش) رو برداشت و با ماگما قاطی کرد تا آسمون سیاه رو بسازه! یه جورایی شاعرانهاس که اولین قطعهایه که افتاده!»
نوآ در حالی که در ذهنش محاسبه میکرد جواب داد: «پس این حتی...
کتابهای تصادفی

