تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1127
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1127 1127. برد
نوآ، شاهزاده اول و پرنسس اول سه توده نور سفید دیگر در حدود پنج ماه پس از نبرد خود پیدا کردند.
این کرهها بسته به تعداد قوانین خامی که در آنها وجود داشت، اندازههای مختلفی داشتند، اما نوآ همه آنها را حتی بدون اینکه نظر اعضای سلطنتی را بپرسد، گرفت. آن دو که از خانواده الباس بودند هم شکایتی نکردند. آنها موقعیت خود را در گروه پذیرفته بودند و اکنون فقط میخواستند پدر خود را پیدا کنند.
وضعیت نوآ به دلیل آن منابع بسیار پیشرفت کرد. قوانین خام میتوانست سطح تمام مراکز قدرت او را افزایش دهد، که آنها را به بهترین ماده غذایی در کل سطح پایین تبدیل کرد.
با این حال، دانتیان او پیشرفتی نکرد. قوانین زمانی که با هاله او تماس گرفتند فردیت او را به دست آوردند و با اندام او ترکیب شدند، اما این برای رساندن آن به رتبه ششم کافی نبود.
نوآ در مورد این موضوع زیاد فکر نکرد. او راه حل دیگری نداشت، بنابراین هر چیزی را که بعد مجزا به او ارائه میداد، امتحان میکرد.
او از وضعیت مراکز قدرت خود نمیترسید زیرا گونههای او آنها را بسیار بادوام کرده بود. ستاره تاریک او حتی ویژگیهای اعتیادآور را از قوانین خام حذف کرد، بنابراین او میتوانست محدودیتهای دانتیان خود را تا آنجا که میخواست پیش ببرد.
روحیه سلطنتیها بدتر میشد چون میدیدند نوآ درست جلوی چشمانشان قویتر میشود. با این حال، آنها هرگز هیچ شکایتی به او نکردند. آنها فقط میتوانستند منتظر بمانند تا پدرشان سلسله فرمان را اصلاح کند.
یک تغییر در آن ماه اتفاق افتاد. سلطنتیها و نوآ برای مدت طولانیای در خلأ پرواز کرده بودند بنابراین نمیتوانستند پیدایش دو هوشیاری دیگر را در محدوده خود از دست بدهند.
نوآ میدانست که پادشاه الباس در میان آن دو موجود نیست، زیرا به کتیبههای ردیابی سلطنتیها توجه کرده بود، بنابراین وقتی آنها را حس کرد، بلافاصله جهتش را تغییر داد.
ارشد بزرگ دیانا و ارشد رجینا به زودی در دید او ظاهر شدند. این دو زن در اوج قدرت خود بودند و لبخندهای گستردهای بر لبانشان میدرخشید.
حالت چهرهی آنها عجیب به نظر میرسید. هر دو به وجد آمده بودند و حتی به خود زحمت ندادند که سه نفری را که به آنها ملحق شده بودند بازرسی کنند.
«هیچ قانون خامی پیدا کردین؟» نوآ حتی قبل از اینکه سلام کند، پرسید.
غرایز او سیگنالهای گیج کنندهای به ذهنش میفرستادند. بخشی از او احساس خطر میکرد، در حالی که بخش دیگر او هیچ چیز غیرمعم...
کتابهای تصادفی
