تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1213
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1213 – 1213. عروسک
«منظورت چیه؟» پرنس دوم تا حدودی سر بسته میتوانست سخنان نوآ را بفهمد، اما میخواست توضیح او را بشنود. «من قبلاً به عنوان یک برده زندگی کردهام. من مال تو نخواهم شد.»
نوآ در حالی که لبخندی سرد به سلطنتی میزد، پاسخ داد: «تو باید خودتو خوش شانس بدونی که من علاقهای به کشتنت ندارم.»
هنگامی که مردمکهای خزنده بر روی شاهزاده دوم فرود آمدند، عرق سردی بر ستون فقرات پرنس دوم نشست. زیر نگاه نافذ نوآ احساس بر*هنگی کرد. حتی با اینکه سلطنتی یک موجود زنده واقعی هم نبود، زمانی که مرگ در ذهنش تبدیل به یک احتمال شد، غریزه بقای او از ترس فریاد به سر داد.
نوآ میتوانست در آن شرایط به زندگی او پایان دهد. هیچ چیز در دنیا نمیتوانست او را متوقف کند و پرنس دوم هیچ استراتژی مخفی برای اعمال نداشت. اگر نوآ تصمیم به حمله میگرفت، سلطنتی مطمئناً میمرد.
با این حال، نوآ نگاه خود را از او گرفت و با صدای بلندی به خنده افتاد. پرنس دوم پس از آن اتفاق، از تلاش برای درک کردن او دست کشید و خود را به گوش دادن به آنچه میگفت، محدود کرد.
نوآ بعد از اینکه خندهاش را کنترل کرد، گفت: «لازم نیست کار خیلی خاصی انجام بدی. زندگی کن، رشد کن، بجنگ. هر کاری میخوای بکن، اما من رو به عنوان دشمنت نگه دار. تهدیدی همیشگی در زندگی من بمون. من نمیخوام این جنگ آخرین رویداد هیجان انگیزی باشه که در زمین پایینی خواهم دید.»
پرنس دوم نمیتوانست حرفهایی که شنیده بود را باور کند. گویی نوآ در حال استخدام یک قاتل بود تا از زندگی در آرامش تا پایان سفر خود در رتبههای قهرمانی پرهیز کند!
«تو دیوونهای؟» پرنس دوم پرسید، اما نوآ در حالی که به جستجوی آیتمهای موجود در آزمایشگاه قدیمی ادامه میداد، در برابر این سوال شانههایش را بالا انداخت.
سلطنتی این وظیفه را غیرمنطقی یافت. هیچ موجود زندهای انتخاب نمیکرد تا خطری را به زندگی خود بیافزاید مگر اینکه منافع آشکاری به همراه داشته باشد. با این حال، به نظر نمیرسید که نوآ چیزی از آن وظیفه به دست بیاورد.
هنگامی که ایدهای به ذهنش رسید، لبخندی روی صورت پرنس دوم ظاهر شد. او وارث پادشاه الباس بود، بنابراین فقط به زمان نیاز داشت تا حملات تهدیدآمیز و نقشههای ترور را انجام دهد.
«اگه موفق به کشتنت بشم چی؟» پرنس دوم در حالی که لبخندش گسترده میشد، پرسید.
نوآ بدون توقف بازرسی آزمایشگاه پاسخ داد: «اون موقع، من فقط میمیرم. با این حال باید بهت هشدار بدم. من در طول حملاتت ساکت نمیشینم، بنا...
کتابهای تصادفی

