تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1333
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1333: غار
نوآ پس از تکمیل درخواست های تئا مغازه را ترک کرد. نوآ نگران نبود که او ممکن است جزئیات فردیت او را فاش کند. هر استاد کتیبه باید سوگند یاد کند که از اطلاعات مشتریان محافظت می کند، بنابراین او فقط باید سنگ های روح موردنیاز را جمع کند.
تالار کتیبه های خانواده بالرو اگر از آنها بخواهد احتمالاً به او شغلی خواهد داد، اما نوآ دیگر نمی خواست وقت خود را در شهر واگونا تلف کند. او حتی تصمیم گرفته بود که ایده تولید انبوه ناپایداریها را کنار بگذارد زیرا وقت زیادی را از او میگرفت.
ساختن ناپایداری ها ارزان بود. یک جانور جادویی اگر به اندازه کافی بزرگ بود می توانست به نوآ مواد کافی برای ساخت چهل عدد از آنها بدهد. با این حال، او ترجیح میداد به جای اینکه از این همه مواد مغذی برای چیزی که مجبور به فروش آن است استفاده کند، یک کالای ارزشمند بسازد.
ردای او ممکن است تا دو هزار سنگ روح قیمت داشته باشد، و نوآ این احساس مبهمی داشت که به همه آنها برای خریدش نیاز خواهد داشت. تئا باید آن آیتم را مطابق با فردیت او می ساخت، بنابراین جاه طلبی او می توانست نقش خود را در این روند ایفا کند.
علاوه بر این، نوآ نیاز داشت چیزی بخرد که بتواند آزادانه پرواز کند. او به طور مبهم درک کرده بود که چقدر گران برایش تمام خواهد شد، بنابراین مجبور بود یک شاهکار را بفروشد تا پول کافی جمع کند.
-یعنی چی باید بسازم؟
نوآ درحالی که شهر واگونا را ترک میکرد و به سمت یکی از کوه های اطراف آن دشت حرکت میکرد، با خودش تعجب کرد.
نوآ چند ایده داشت، اما او تنها پس از تکمیل شکار خود، میتوانست طرحی را ایجاد کند. او باید سازه خود را با موادی که پیدا میکرد تطبیق میداد.
ترک شهر باعث شد نوآ سرحال شود. فشاری ناشی از وجود پنج رتبه 8 در ماه های گذشته همیشه بر ذهن او سنگینی می کرد. غرایز او در طول اقامتش هرگز از احساس خطر دست برنداشتند.
فشار آسمان سفید به زودی جایگزین آن هاله های قدرتمند شده بود. شهر واگونا این تشعشعات را دفع میکرد، اما به محض بازگشت نوآ به طبیعت، آنها بازگشتند.
نوآ در حالی که اجازه می داد حواسش او را به سمت نزدیکترین لانه هدایت کنند، با تعجب فکر کرد:
-شاید بتونم کاری در مورد این آسمان کورکننده انجام بدم.
«این نفرت انگیزترین چیز تو کل جهانه!» نایت با شنیدن افکارش در ذهن نوآ فریاد زد. «من باید از ب...
کتابهای تصادفی


