تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1455
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۴۵۵: چالش
نوآ نمیخواست درگیری بین شیطان آسمانی و پادشاه الباس را ببیند، اما حرفی برای گفتن پیدا نمیکرد. فرد سلطنتی یکی از شاگردان شیطان آسمانی را کشته بود. نوآ حق نداشت حرفش را قطع کند یا سعی در جدا کردن دو ارشد داشته باشد.
در حقیقت، نوآ دوست داشت پادشاه الباس را در طرف خود داشته باشد. این دو نفر طرز فکر مشابهی داشتند و احترام عمیقی برای یکدیگر قائل بودند. علاوه بر این، فرد سلطنتی بسیار مفید بود، مخصوصاً وقتی صحبت از موقعیتهایی میشد که نوآ نمیدانست چگونه به آنها نزدیک شود.
با این حال شیطان آسمانی یک متحد سرنوشت ساز بود. نوآ از زمانی که میراثش را زیر گرداب بزرگ یافت، به او مدیون بود. این ارشد نیرویی در مرحله جامد بود. طبیعتاً اگر شرایط نوآ را مجبور به انتخاب بین این دو ارشد میکرد، از او حمایت خواهد کرد.
با این حال، شیطان آسمانی جوخه دورگهها را ترک کرد و بهسمت گروه نوآ پرواز کرد. با گسترش نفوذش در محیط، هوا متشنج شد. جهان، خلق و خوی متخصص را منعکس میکرد و همه را وادار میکرد که انتظار یک حرکت خشونت آمیز داشته باشند.
شیطان آسمانی جلوی نوآ و گروهش ایستاد و به یک باره پرسید: «چرا اون با شماست؟»
نوآ صادقانه پاسخ داد: «چون به درد بخوره.»
شیطان آسمانی ادامه داد: «یعنی بعد از کاری که با شاگردم کرد بخشیدیش؟»
نوآ پاسخ داد: «ما جنگیدیم، بردیم و شکست خوردیم. دشمنیمون از شخصیتهای ما نشات نگرفت. شرایطمون ما رو به حریف تبدیل کرد، اما هرگز کینه عمیقی نسبت به هم نداشتیم.»
شیطان آسمانی بدون اینکه نگاهش را از پادشاه الباس برارد، پرسید: «اگه بهش حمله کنم تو کمکش میکنی؟»
نوآ پاسخ داد: «نه. تصمیمش دست خودتونه، این بار من عقب وایمیستم و نوشیدنی مینوشم.»
نوآ کف دستش را بالا برد و شیطان آسمانی در برابر این منظره پوزخند زد. دو کوزه پر از نوشیدنی از حلقهی فضایی او بیرون آمد و روی دست نوآ فرود آمد.
نوآ با لحنی تمسخرآمیز گفت: «برو بگیرش.»
دان، جردن و ایان به دنبال او آمدند و منتظر ماندند تا دو ارشد مسائل خود را حل کنند. ایان سعی کرد از این فرصت استفاده کند و توضیح دهد که میدان جنگ چگونه پیش میرود، اما نوآ بهسرعت او را ساکت کرد.
نوآ در حالی که به دو ارشد در آسمان اشاره کرد گفت: «فعلا صبر کن، شماها که نمیخواین جنگشونو از دست بدین.»
شیطان آسمانی از سر تا پاهای پادشاه الباس را برانداز کرد. چشمان او...