تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1508
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۰۸ ۱۵۰۸. متفاوت
-فکر کنم قدرت واقعیت رو فقط توی نبرد میتونیم آزمایش کنیم.
نوآ از طریق ارتباط ذهنیاش گفت.
اسنور بدون اینکه نگاهش را از مرکز منطقه بگیرد سر تکان داد. نوآ و فرجی هم در همین وضعیت بودند. آنها نیز در حال بررسی خسارت ناشی از آن پر سیاه بودند.
آن منطقه دارای یک رودخانه کوچک لاجوردی و بوته زارهایی در مرکزش بود. همچین کوهی هم در نزدیکی آن قرار داشت. با این حال پس از فرود پر بر روی زمین، چیزی از آنها باقی نمانده بود.
موج ماده تاریک خشن در بیشتر آن سرزمین پخش شده اما پس از کمتر از یک دقیقه پرواز، اثرات مخرب خود را از دست داده بود. یعنی قبل از اینکه قدرت خود را از دست بدهد، یک چهارم منطقه را ویران کرده بود.
فرجی بدون اینکه چشمانش را از دهانه دور کند پرسید: «یعنی باید غارم رو حتی دورتر از این بسازم؟»
نوآ پاسخ داد: «نباید با بقیه اینقدر بد باشه.»
فرجی اضافه کرد: «شر*ط میبندم که امیدواری اونجوری باشه.»
نوآ گفت: «معلومه. موجودات رتبه ۸ میتونن کل مناطق رو با حملههاشون تحت تأثیر قرار بدن. من کم کم دارم به اون سطح نزدیک میشم.»
«آره میتونم اینو ببینم.» فرجی پاسخ داد. «سطح تهذیب تو هنوز خیلی با اون رتبه فاصله داره، ولی تو قدرتهای غیرقابل باور زیادی پیش خودت داری. اگه بتونی به اندازه کافی موجوداتی که انصاف آسمان و زمین رو میشکنن پیش خودت جمع کنی، ممکنه بتونی به اون سطح برسی.»
نوآ سر تکان داد. این دقیقاً نقشه او بود. پرکردن شکاف بین رتبهها با مراکز قدرتش غیرممکن بود. او باید به همراهان، سیاهچاله و مزایای ذاتیاش تکیه میکرد تا به قدرت نبردی در آن سطح برسد.
فرجی پرسید: «آزمایش بعدیت رو کی شروع میکنی؟»
«فوراً.» نوآ پاسخ داد. «نمیتونم بعد از دیدن این خودمو کنترل کنم.»
فرجی قبل از پرواز بهسمت منطقه بعدی گفت: «پس من غارم رو دورتر میسازم.»
نوآ به خودش زحمت نداد با نگاهش او را دنبال کند. قدرت فعلی اسنور ثابت کرده بود که کریستالهای قرمز میتوانستند همراهان او را به سطح جدیدی برسانند. حالا که میدانست آن موجودات چقدر میتوانند قوی شوند، نمیتوانست به آزمایشهای بعدی فکر نکند.
اسنور بهسرعت غار دیگری حفر نمود و نوآ مدتی را صرف تجزیه و تحلیل مار کرد. موجود متحول شده بود. تبدیل به موجودی شده بود بین همراهان خونی و جانورانی که به وجود نوآ متصل بودند.<...
کتابهای تصادفی

