تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1569
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1569: عقبنشینی
گلوریا زنی جوان، با صورتی ظریف، موهایی بلند و چشمانی سبز بود.
با این حال، چهره کنونیاش به حالتی ناخوشایند مبدل شده بود.
نفرت او نسبت به دشمنانش، بر خشم او غلبه کرده بود و بر قضاوت صحیح او سایه انداخت.
شعلههای انرژی، از چهرهاش خارج میشد و میدان جنگ را تکهتکه میکرد.
به نظر میرسید آگاهی و کنترلش را کاملاً از دست داده؛ چرا که دیگر دوست و دشمن برایش مهم نبود، بدون اینکه به سطح تهذیب بقیه افراد حاضر در نبرد اهمیت دهد، تر و خشک را با هم میسوزاند.
وجود گلوریا مانند شعلهی آتش شده بود؛ بدون توجه به هیچ چیز و هیچ کس، همه چیز را در اطرافش میسوزاند، حتی بهنظر میرسید که آسمان را هم به آتش کشیده.
از تراکم و سپس شلیک قوانین متراکم شده در منطقه به سمت او، همه موجوداتی که در محدوده آن قرار داشتند، تحت فشار آن قرار گرفتند.
ویلفرد در حالی که رگهای روی ماهیچههایش تا سر حد ترکیدن برآمده شده بود، گفت: «نگو که عقلش رو از دست داده؟»
نوآ هم با دیدن او از خود پرسید: -اگه واقعاً اینطوری باشه، که اوضاع خرابه.
سپس برای دفع فشار وارده بر بدنش، مجدداً از ماده ناپایدار استفاده کرد.
تهذیبکنندگان، جانوران جادویی و دورگهها هر زمان که شعلههای آتش میدان جنگ را لمس میکرد، میمردند.
تنها در عرض چند ثانیه، کشتههای گلوریا از پانصد گذشت و با هر تخلیه انرژی افزایش مییافت.
نوآ با دیدن وضعیت متوجه وخامت اوضاع شد و غرید: «تو این شرایط نمیتونیم بجنگیم.»
همه افراد حاظر متوجه غرش او شدند، حتی تهذیبکنندگان انسانی هم ترجمه غرش او را در ذهنشان درک کردند.
نوآ دستور عقبنشینی داد. او انتظار داشت در طول این حمله بسیاری از زیردستهایش را از دست بدهد، اما باقی ماندن در نزدیکی گلوریا میتوانست منجر به نابودی کل ارتش او شود.
همه، به جز موجودات رتبه هشتم شروع به عقبنشینی کردند.
نوآ و دیگر متخصصان تنها کسانی بودند که میتوانستند دشمنان را از تعقیبشان بازدارند، بنابراین آخرین افرادی که عقبنشینی میکردند، آنها بودند.
اما وضعیت تهذیبکنندگان ارتش گلوریا اصلاً خوب نبود؛ شعلههای انرژی بسیار خطرناک بود و باعث شده بود تعدادی از رهبران ضعیفتر خواستار عقبنشینی شوند.
تجمیع این شرایط، تعقیب ارتش نوآ را برایشان به شدت مشکل کرده بود.
گلوریا در حالی که به حریفانش نگاه میکرد فریاد زد: «فکر میکنی کجا داری فرار میکنی؟»
چشمانش بین نوآ و ویلفرد حرکت میکرد.
تمام نفرت او از آن دو دورگه سرچشمه میگرفت!
خیلی زود، شرارهای پرانرژی از چهره او بیرون زد تا به سمت آنها پرواز کند.
نوآ با دیدن حمله گلوریا غرید: «فرار کن.»
اما ویلفرد عقب ماند.
شیطان الهی هم به تقلید از بقیه برای عقب نگهداشتن لشکر دشمن در میدان مبارزه باقی ماند.
این سه متخص...
کتابهای تصادفی

