تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1709
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آفصل 1709 - تله
نوآ با خود اندیشید و محیط اطرافش را بررسی کرد.
-بالاخره برگشتیم
افرادی که هرگز این محیط را ندیده بودند، زمانی را برای مطالعه آن صرف کردند. آنها تنها از نوآ و دیگران در مورد سگهای فضایی شنیده بودند، اما در این وضعیت فقط به حرفهایشان تکیه نکردند.
تنشی که ارتش را در بر گرفته بود کمی کاهش یافت. از نظر تئوریک، آنها در برابر موجودات رتبه ۹ در خارج از انجا در امان بودند. با این حال، آنها همچنین احساس میکردند که تا حدی گرفتار شدهاند زیرا نمیدانستند که بهشت و زمین چه چیزی برای آنها در نظر گرفتهاند.
نوآ دستور داد: «بزارید قبل از انتخاب محل استراحت، بیشتر در تونل فرو برویم» و بقیه ارتش از او پیروی کردند.
فرو رفتن دقیقاً کلمه درستی برای آن محیط نبود. گروه نوآ در قسمت اول مأموریت از تونل پایین آمده بودند، اما اکنون مجبور بودند آن را بالا بروند. با این حال، قلمرو همچنان آشنا بود و آنها به آرامی پیش میرفتند.
هیچ سگ فضایی در مسیر آنها ظاهر نشد. نوآ حتی نمیتوانست خطر ضعیفی را که غریزههایش معمولاً در آن محیط احساس میکرد، حس کند. این عجیب بود، اما او نمیتوانست کاری برای یافتن سرنخها انجام دهد.
سرانجام، ارتش پس از چند ماه سفر متوقف شد. تقریباً همه نیاز به استراحت و کاهش استرس داشتند. همچنین، هیچیک از آنها باور نداشتند که یک استراحت کوتاه بر برنامههای بهشت و زمین تأثیر بگذارد.
نوآ پس از اعلام استراحت، به دیدن پادشاه الباس رفت. ارشد از دیدن او در غارش متعجب شد، اما نوآ به سرعت آیتمی را بیرون آورد که او را بیکلام کرد.
پادشاه الباس با کنجکاوی که از وجودش بیرون میریخت و به سمت دست نوآ همگرا میشد، پرسید: «این چیه؟»
نوآ یک چرخ دستی سفید در دست داشت. این وسیله به سختی هالهای منتشر میکرد، اما قدرتش انکارناپذیر بود. این یک سلاح حکاکیشده در سطح بالا بود که به نظر میرسید توانایی ترکیب با جهان را دارد.
نوآ توضیح داد: «اینو از بانو فلیس گرفتم. باید از شهرهای آسمانی اومده باشه. شرط میبندم که اونها از روشهای حکاکی متفاوتی در اونجا استفاده میکنند.»
پادشاه الباس با خوشحالی گفت: «این ممکنه راه رو برای روشهای حکاکیای که هرگز به سطح نرسیدهاند باز کند.»
نوآ همچنین فاش کرد: «موفق شدم چند تا از اونها رو تصاحب کنم. البته بیشتر اونها رو برای خودم نگه میدارم، اما از دادن این یکی به تو مشکلی ندارم.»
پادشاه الباس پرسید: «در ازای چه چیزی؟»
ارشد میدانست که نوآ میخواهد چیزی در عوض آن هدیه بگیرد. پاسخ...
کتابهای تصادفی
