تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1936
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 1936 : سیستم¬ها
نوا قبل از گرفتن حالتی متفکرانه با تعجب نفس¬نفس زد. ذهن او به سرعت کلمات پادشاه الباس را آنالیز کرد تا بتواند مفهومی در آن پیدا کند، اما همه¬چیز خارج از توانایی¬های او بود.
انرژی اولیه می¬توانست به همه¬چیز تبدیل شود. نوآ اولین نسخه آن را با تاریکی خود ایجاد کرده بود. او حتی از آن سوخت در تکنیک¬های زیادی استفاده کرده بود، وضعیت دورگه به او خاصیت¬های چشمگیر آن را آموخته بود.
کمبود ماهیت انرژی اولیه دلیل این بود که چرا جانوران جادویی می¬توانستند انواع مختلفی از نفس را الزاماً بدون داشتن تکنیک خاصی یا روش¬های مشابه جذب کنند. با این¬حال اینها قوانینی بودند که در رتبه¬های انسانی و قهرمانی اعمال می شد. نوآ و پادشاه الباس یزدان بودند. آنها با قوانین سر و کار داشتند. آنها قبلاً جستجوی خود را برای انرژی¬های قوی¬تر رها کرده بودند تا بر روی معانی عمیق¬تری تمرکز کنند چون این منبع اصلی قدرت آنها بود.
نوآ انرژی بالاتر را به عنوان سوخت برتر و ماده اصلی خلقت خود می¬دانست. توانایی دنیای تاریک برای اصلاح محیط از قدرت اعمال شده توسط دامنه¬ها فراتر رفته و نوآ حتی می¬توانست آن را با موقعیت¬های مختلف تطبیق دهد.
با این¬حال، ماهیت ماده تاریک او زمانی ارزش پیدا می¬کرد که به سطح خاصی برسد این واقعیت که شکل بالاتری از انرژی بود به خو¬دی¬خود اهمیتی نداشت و همین امر در مورد هر چیز برتری نیز صدق می¬کرد.
نوآ میتوانست مزایای دستیابی به چیزی حتی قویتر از انرژی بالاتر را ببیند، اما نمیدانست که چگونه میتواند تبدیل به راهی به سمت رتبه نهم شود. علاوه بر این، او نمی توانست بفهمد که چگونه می¬تواند آنچه را که پادشاه الباس ادعا می¬کرد به¬دست آورد. سوختی که می¬توانست محدودیتی در دستیابی به تجسم¬ها نداشته باشد یک چیز بود، اما برعکس آن غیرممکن بهنظر می¬رسید.
پادشاه الباس اعلام کرد: «میدونم داری به چی فکر می¬کنی.»
«هیچ مدرکی برای اثبات اینکه مرحله فراتر از انرژی بالاتر تأثیرهایی که امیدوارم تولید کنه رو، ندارم. اون رو فقط یه لحظه دیدم. می¬دونم که این ممکنه و همین کافیه.»
نوا با چشمانی خالی حالت پادشاه الباس را بررسی کرد. او نمی¬خواست چیزی نشان دهد، اما ارشد می¬دانست که چه چیزی در ذهنش می¬گذرد. پادشاه الباس -می¬توانست تردید و نگرانی نوآ را حس کند.
«اگه بمیرم، مردم.» پادشاه الباس درحالی¬که عزم نگاهش ...
کتابهای تصادفی


