فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

زندگی آهسته‌ی زندان

قسمت۱- بانوی نجیب‌زاده در زندان

مهمونی عصر به خوبی برگزار می‌شد، اما به محض اینکه شاهزاده اعلام کرد نامزدیش رو لغو کرده، محل برگزاری جشن به سرعت تو سکوت فرو رفت.

وسط تالارِ مجللِ جشن، مرد جوون خوش‌تیپی با موهای رنگِ روشنِ بلندی که تا شونه‌هاش می‌رسید، ایستاده بود. اون شخص، شاهزاده الیوت، پسر ارشد پادشاه بود. و پشت سرش هم زنی جوون و دوست داشتنی با موهای خرگوشی بسته شده‌ به رنگ سرخ آتشین ایستاده بود.

نگاه اون دو، مستقیما روی بانوی نجیب‌زاده‌ای بود که توسط یکی از دستیارهای شاهزاده برده می‌شد!

زن، موهای قهوه‌ای شکلاتی رنگش رو بسته و با وجود وضعیت فعلیش، به طرز ناخوشایندی آروم بود. اون، نامزد [اصلی] شاهزاده، ریچل، دختر بزرگ دوک فرگاسون بود.

وقتی الیوت و همه‌ی دستیارانش به ریچل چشم‌غره می‌رفتن، دخترِ پشت سر الیوت می‌لرزید.

«ریچل... اگه حتی یه ذره هم شرم و حیا سرت می‌شه، زود از مارگارت عذرخواهی کن!»

دو نفر پشت ریچل ایستاده و دست‌هاش رو پیچوندن. اون دو نفر، سایکس ابیگیل، سرشوالیه‌ی داخل قلعه، و جورج فرگاسون، برادر کوچیک‌تر ریچل بودن. هر دو خیلی سریع صحبت و ریچل رو سرزنش کردن:

«اون چیزی که لیاقتش رو داری، داره سرت میاد جادوگر! تو اون بانوهای نجیب‌زاده‌ی دیگه رو هم تحریک کردی!»

«آبجی لطفاً فقط صادقانه به گناهات اعتراف کن. چقدر دیگه می‌خوای اسم خانواده فرگاسون رو به گل و لای بکشی؟»

اون‌ها زنی رو محکوم می‌کردن که دیگه نمی‌تونست چیزی جز دهنش رو تکون بده.

اما هرچی بهش می‌گفتن، آتیشی که تو چشم‌های ریچل بود، خاموش نشده و در حالی که حالت سردی تو چهره‌ داشت، به شاهزاده خیره شده بود: «من هیچ کاری نکردم، پس نیازی هم ندارم که از دوست دخترت عذرخواهی کنم.»

پوست سفیدِ مثل برفش در حالی که با موهای قهوه‌ای تیره‌اش در تضاد بود، زیباتر از قبل به نظر می‌رسید.

اون لب‌های نازک صورتی رنگ با چشم‌هایی پررنگ‌تر از لاجورد داشت.

چهره‌ش به طور طبیعی رنگ‌پریده بود، مثل صورت یه فرد بالغ به نظر می‌رسید و چشم‌هاش حس تند و تیزی داشتن.

لباسی که پوشیده بود، طراحی آرامش‌بخشی داشت و به جای اینکه پر زرق و برق به نظر برسه، ظاهرش رو پوشیده‌ نشون می‌داد.

ریچل هم‌سن الیوت بود، اما به خاطر ظاهر ساده و آرومش، پیرتر به نظر می‌رسید. در حالی که مکرراً با لحن آروم اتهام‌هایی که بهش زده بودن رو انکار می‌کرد، همون آرامش رو حفظ کرده بود. درحالی که شاهزاده همچنان خشمش رو روی اون پیاده می‌کرد، همونطور آروم موند. با این رفتارش، جمله‌هایی که ریچل هی تکرار می‌کرد قابل باورتر می‌شدن.

شاهزاده عصبانی شد.

در واقع، این واقعیت که رفتار ریچل با حالت معمولش فرقی نداشت، فقط الیوت رو بیش‌تر عصبانی می‌کرد.

چرا این دختر سرکش...!

ریچل قبلا هیچوقت بحث نکرده بود و همیشه با احتیاط کامل باهاش رفتار می‌کرد. رفتارش به عنوان یه زن نجیب‌زاده رفتاری مثال‌زدنی بود تا با شوهر آینده‌ش کنار بیاد، و احتمالا تا حدودی، دلیل انتخاب شدنش به عنوان نامزد شاهزاده تو وهله‌ی اول، همین طرز رفتار بوده... هر چند به همین دلیل، اگه مشکلی هم پیش می‌اومد، در نتیجه‌ی بی‌قراری‌های الیوت بود.

ذهن شاهزاده به گذشته منحرف شد. یکی از دلایلی که از همون ابتدا هیچوقت این زن رو دوست نداشت، به خاطر رفتارش بود. بزرگسال‌های اطراف الیوت هنوز عادتشون رو ترک نکرده و با اون مانند یه بچه برخورد می‌کردن. و این رفتار همیشگی ریچل هم فقط نشون می‌داد که الیوت چقدر باید تلاش کنه تا تو چشمشون بزرگ بشه...

فکر می‌کرد که اگه اینطوری با اون برخورد کنه و از هر طرف فشار بیاره، آخر سر، رفتار اَبَرزنیش رو از بین می‌بره. اما تنها نتیجه‌ش، بیش‌تر شدن تمایلش برای تنبیه نامزدی بود که کاملا از عذرخواهی خودداری می‌کرد.

«ریچل، کافیه دیگه. بیهوده‌س که بهت فرصت بدم تا در مورد کارایی که کردی اظهار پشیمونی کنی.»

الیوت چونه‌ش رو بالا گرفت و سایکس شروع به کشیدن ریچل به سمت سیاه‌چال کرد.

«ریچل، زندگی طولانیه. از زندگیت تو زندان لذت ببر.»

با تمسخر الیوت، برای اولین بار حالت صورت ریچل از نگاه آروم قبلی‌ که داشت، تغییر کرد. با این حال، اون حالت صورت، نگاه تحقیرآمیزی که الیوت می‌خواست، نبود... اون حالت، یه‌جور لبخند طعنه‌آمیز بود.

«بله، اعلی‌حضرت! مطمئناً خیلی بهم خوش می‌گذره و از یه زندگی طولانی و بی‌دغدغه لذت می‌برم!»

اظهار احساسات یهویی و چهره‌ای که دختر دوک تا به حال نشونش نداده بود، باعث جا خوردن شاهزاده شد، اما قبل از اینکه شاهزاده بتونه معنی حرفش رو بفهمه، سایکسِ خشمگین ریچل رو از اتاق بیرون کشید.

ریچل نامزدش رو که همینطور نظریه‌ها و منطق مضحکش رو مطرح می‌کرد، به سردی تماشا کرد. هیچ کاری نبود که بتونه در مورد این پسر انجام بده.

می‌گن برای آقایون زمان بیش‌تری می‌بره که از رفتارهای بچه‌گانه‌شون، رشد ذهنی پیدا کنن... اما این احمق سال‌ها پیش باید بالغ می‌شد.

مسخره بود که ریچل بخواد این زن رو که براش هیچ معنی‌ای نداشت مورد آزار و اذیت قرار بده، و واقعاً آزاردهنده بود که مجبور شده نطق این پسر رو گوش کنه.

آموزش نامزد سلطنتی چقدر سخته؟

و همه‌ی اطرافیانش هم بودن که تو صحنه، بدون اینکه چیزی بدونن، پوزخند و لبخندی می‌زدن که انگاری از اجرای عدالت خو‌شحال بودن. واقعاً همه‌شون بدون مغز متولد شده بودن؟

راستش رو بخواین اون هیچوقت نمی‌خواست با شاهزاده الیوت ازدواج کنه یا ملکه بشه. به عنوان دختر یه دوک، اون فقط داشت به تعهدات خونوادگیش عمل می‌کرد. چرا باید این احمق رو جوری هدایت کنه که انگار مادرشه...؟

ریچل، که در واقع تنها از روی تعهد خونوادگیش قبول کرده بود همسر این شاهزاده احمق بشه، در طول این نمایش مسخره‌‌ی احمقانه کاملا بی‌تفاوت بود. اون به چیزهایی که الیوت می‌گفت اهمیتی نمی‌داد و آرزو می‌کرد که فقط دست از سرش برداره و ولش کنه.

و درست زمانی که ریچل اینطور فکر می‌کرد...

«ریچل، زندگی طولانیه. از زندگیت تو زندان لذت ببر.»

اون دیگه نتونست چهره‌ی بی‌تفاوتش رو نگه داره. همونطور که احساسات واقعیش بیرون می‌ریختن، لبخند بزرگی روی چهره‌ی سردش پخش شد.

«بله اعلی‌حضرت. مطمئناً بهم خوش می‌گذره و از یه زندگی طولانی و بی‌دغدغه لذت می‌برم.»

اون همین کار رو انجام می‌داد. این مرد نمی‌دونه که آینده‌ش چی می‌شه؟

به نظر می‌رسید که شاهزاده این تصمیم رو عجولانه گرفته اما در حقیقت، اخبار مربوط به قصد و نیتش از خیلی وقت پیش، به ریچل درز کرده بود.

اگرچه ریچل فکر می‌کرد که حداقل بعضی از اطلاعاتی که به دست آورده نادرستن، اما...

ظاهراً شاهزاده رو زیادی دست بالا گرفته بود.

با این حال، همه چی خوبه.

این موضوع به این معنی بود که همه کارهای برنامه‌ریزی شده‌ش حیف نشدن، چون ریچل قبلا نامزدیشون رو به طور کامل بهم زده بود. انتظاراتی که داشت برای به خنده انداختنش کافی بود.

حتی وقتی که سایکس اون رو به سیاه‌چال می‌برد، قلب ریچل از هیجان داغ بود و می‌سوخت.

به دستور شاهزاده، اون می‌تونست همه آموزش‌های ملکه شدن که بهش داده شده بودن رو فراموش کنه و زندگی آروم و پرفراغتی داشته باشه.

تو سیاه‌چالِ کاخِ سلطنتی که سال‌های اخیر مورد استفاده قرار نگرفته بود، زندانی بشه... ریچل از فکر کردن به زندگی آینده‌ش هیجان‌زده بود.

دیگه برنامه‌های لحظه به لحظه‌ای و هیچ آموزش دردناک یا آزادهنده‌ای برای ملکه شدنش وجود نداشت.

دیگه هیچ مربی خونوادگی‌ای که سعی کنه حقایق بیهوده رو بهش یاد بده، هیچ سروصدایی که خوابش رو مختل کنه، و خوندن کتاب‌های زیاد وجود نداشت.

اون وقت آزاد داشت تا هر کاری که می‌خواست انجام بده، و می‌تونست هر زمان که بخواد یه استراحت برای صرف چای داشته باشه. به علاوه، اگه تا ظهر بخوابه، کسی نیست که از دستش عصبانی بشه.

الان وقتش رسیده بود که ریچل بتونه هر کاری که دلش می‌خواد رو تو دوران حبسش انجام بده.

ریچل در حالی که با هوشیاری خودش رو کنترل می‌کرد تا از خوشحالی بالا و پایین نپره، پاهاش رو به سمت آینده‌ی پر نورش حرکت داد.

 

کتاب‌های تصادفی