زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 4
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت۴: دوک موقعیت را درک میکند.
طی مهمانی امشب که تو کاخ سلطنتی برگزار میشد، همون جایی که تعداد زیادی از نجیبزادههای جوون جمع شده بودن، گزارش اضطراریای که میگفت نامزدی شاهزاده و ریچل به طور ناگهانی توسط خود شاهزاده لغو شده پخش شد.
تو موقعیتی که درکش تقریباً غیرممکن بود، خونهی دوک به حالت هرجومرج فرو رفته بود، و در حالی که همه برای پیدا کردن جواب رو به دوک میکردن، اون به اینطرف و اونطرف میدوید تا تلاش کنه و اطلاعاتی رو از دستنشوندههاش به دست بیاره و خودش موقعیتش رو درک کنه.
هر کدوم از زیردستهاش با عجله وارد میشدن و اخبار بد رو یکی یکی به اون میدادن.
«مطمئنی که بعد از اون شاهزاده نامزدیش رو با ریچل تو مهمونی امشب بهم زد؟»
«بله. ما تونستیم این اطلاعات رو از منابع متعدد تأیید کنیم. تو گیرودار مهمونی امشب، ریچل رو وسط سالن ضیافت دستگیر کردن و بردن.»
دوک میتونست میگرنش رو که داشت شروع میشد، حس کنه.
«اون شاهزادهی احمق...! نمیدونم که هدفش واقعاً این بوده که این موضوع رو تحریک کنه یا نه، اما این وضعیت خیلی خطرناکه. اون هیچوقت آدم باهوشی نبوده، اما این مسئله، در مورد داشتن عقل سلیمشه...»
دوک دَن قبلا پیشبینی کرده بود که شاهزاده سقوط میکنه.
لغو کردن نامزدی و زیر پا گذاشتن بیش از ده تا از آداب و رسوم نجیبزادهها، مهم نیست که چطور میخواست از شرش خلاص بشه، به هر حال بد به نظر میرسه.
البته، چون نامزدی دخترش اینطوری بیشرمانه بهم خورده بود هم خشم تلخی درونش بود... اما اگه راستش رو بخواین، مشکل فعلیای که دوک رو بیشتر از هر چیزی اذیت میکرد، چیزی به مراتب بدتر بود...
دوک دستهاش رو روی میزش کوبید.
«توی سر اون پسر همیشه خالی از مغز بود... اما الان دیگه با کمال میل دیو رو از خواب بیدار کرده...»
دختر بزرگ دوک، ریچل، از همون دوران کودکی، خوشگل بود. با حرکات متواضع و ظاهر شکنندهش، از بیرون مثل دختری خجالتی و آروم به نظر میرسید. دوک و همسرش که چیزی نمیدونستن، همیشه طی دورهمیهاشون صحبت کرده و اون رو تحسین میکردن. همه فکر میکردن که اون هم از نظر جسمی و هم از نظر ذهنی کودکی فوقالعادهست.
اونها اشتباه میکردن!
همینطور که دختر بزرگ شد و احساساتش رو توسعه داد، لبخندهای دوک و همسرش هم تیره شد.
در هر صورت، رفتارش نسبت به بچههای همسن و سالش بد بود.
وقتی گروهی از بچهها یه بار سعی کردن اون رو اذیت کنن، با یه دامن از درخت بزرگی بالا رفت و بعد، کندوی عسلی که روش آویزون بود رو به سمت اونها پرت کرد. وقتی بچههای بزرگتر اومدن و سعی کردن به عنوان نیروی کمکی عمل کنن، اونها رو با یه چوب بزرگ زد و عامل اصلی قلدری رو با انداختنش تو حوض آب مجازات کرد.
وقتی که دوک اون سروصداها رو شنید و با عجله به محل حادثه رفت، متوجه شد که دخترش هر بار که اون پسر سعی میکرد برای نفس کشیدن از آب بیرون بیاد، به سمتش سنگ پرتاب میکنه.
وقتی پدرِ شوکه شده، سعی کرد جلوی ماجرا رو بگیره، دخترش با چهرهای خیلی جدی بهش نگاه کرد و گفت: «مشکلی نیست. اگه سنگها رو با سرعت درست به سمتش پرت کنم، وقتی میخواد روی آب بیاد، میتونم مانع از اومدنش به بالا بشم.»
تقریباً همون لحظه بود که دوک به این نتیجه رسید احتمال خیلی زیادی وجود داره دخترش یه آدم دیوونه باشه.
دوک اون لحظه، با گرم کردن سر دخترش با آموزش و نشون دادن مقاومت سنگها در برابر آب و اینکه چطور این سنگهای بیشکل میتونن کجا افتادنشون رو نشون بدن، گرم کرد و به سختی برای بیرون آوردن اون پسر از ته حوض تلاش کرد. اون داشت در مورد همهی این چیزها به دخترش آموزش میداد، اما تمام مدت دن بیسروصدا تو سرش احساس وحشت میکرد.
چشمهای دخترش حین گفتن: «همونطور که از بابا انتظار میره باهوشه!» میدرخشید و اون رو تحسین میکرد، اما راستش این اولین بار بود که ستایش دخترش تو گوشش میرفت و از اون یکی بیرون میرفت.
اما همه تلاشی که این دو پدر و مادر، وقتی متوجه شخصیت تحریفی ریچل شدن ارزشش رو داشت، و اونها مهارتهای اجتماعیای که با ظاهر اون مطابقت داشت و نتونسته بود زمان بلوغ پیدا کنه رو بهش یاد دادن.
با مقایسهی آداب و اخلاق قوانین بازی، اونها تونستن ریچل رو به روشی ایدهآل بزرگ کنن و "قوانین زندگی" رو طوری بهش یاد بدن تا به یه بازی منصفانه برای همه کسایی که تو اون هستن تبدیل بشه.
اما اون پدر و مادر همیشه یه موضوعی رو میدونستن...
اگه موقعی این تفکر، که باید طبق قوانین بازی کنه رو از دست داد، اونها دیگه نمیدونستن دخترشون توانایی انجام چه کارهایی رو قراره داشته باشه.
به همین دلیل هم، اونها ریچل و برادرش رو با تأکید به آموزشهای لازم در مورد اخلاقیات اشرافی بزرگ کردن... و بعد لغو نامزدیش خیلی از اون قوانین رو شکست.
دوک بیشتر از هر کس دیگهای میدونست که این لحظه چه اتفاقی میتونه تو سالن ضیافت افتاده باشه.
شاهزاده الیوت احمق میز بازی رو برگردونده بود.
در حالی که دوک تو اتاق مطالعه خودش بیصبرانه منتظر بهروزرسانی موقعیت فعلیش بود، پیشخدمتی نفسنفس زنان به داخل اتاق هجوم آورد تا گزارشی رو که تهیه کرده بود، بهش بده.
«جزئیاتش رسیده!»
«حرکتی کردن؟!»
بیحوصلگی دوک به اوجش رسیده بود و چهره پیشخدمت وقتی متوجه شد که باید خودش این خبر بد رو اعلام کنه، به رنگ آبی دراومد.
«وضعیت یکم... اعلیحضرت بانو رو به هیچ جرمی محکوم نکرده، اما از اونجایی که بانو برای هر جرمی که ظاهراً باعثش شده عذرخواهی نکرده، به نظر میاد که ایشون رو به سیاهچال بردن و بی سر و صدا اونجا زندونیشون کردن.»
«...»
دوک همه حرکاتی که داشت انجامش میداد رو متوقف کرد... درست قبل از اینکه کل نیروی پاهاش رو از دست بده و روی صندلی مچاله بشه، پیشخدمت به سرعت سمتش دوید.
دوک برای مدتی مات و مبهوت بود، اما خیلی زود تونست چند کلمهای رو به زبون بیاره.
«این... پس اعلیحضرت حالش خوبه؟»
«بله، خوبن.»
پیشخدمت که از حوادثِ پشتِ سر گذاشتهی زمان رشد دوران جوانی ریچل خبر داشت، سرش رو تکان داد.
عزم جدی و ناگهانی دخترش برای رفع نگرانیهای دوک کافی نبود. اون چارهای نداشت جز اینکه بذاره اون دختر هر کاری میخواد انجام بده تا از شعلهور شدنش جلوگیری کنه...
بیتابیِ پر هیاهوی دوک از چهرهش محو شد. سمت میزش رفت و شروع به پرکردن پیپش با مقداری تنباکو کرد.
یه پک زد. این همه کاری بود که در حال حاضر میتونست انجام بده.
دوک از پیپش یه پک عمیق کشید، طعم تنباکو رو چشید و بعد دودش رو بیرون داد... و بعد چیز مهمی رو به خاطر آورد.
«اگه اینطور باشه... جورج هم تو سالن بوده. اون وقتی همهی این اتفاقا داشت میافتاد چه غلطی میکرد؟»
جدا از اینکه ریچل همسر آیندهی شاهزاده بود، جورج هم دوست خوبش بود. قبل از تبدیل شدن این اتفاق به همچین اتفاق جدیای، اگه سعی میکرد این موضوع رو داوری کنه یا اینکه اون رو به دوک گزارش کنه اون موقع این هیاهو میتونست به حداقلش برسه.
سرپیشخدمت که گزارش اصلی رو به دوک داده بود، قبل از اینکه مجبور بشه اطلاعات اضافی وحشتناکی رو بهش بده، یهو دوباره ناراحت به نظر اومد.
«به نظر میاد... ارباب جوون هم مثل اعلیحضرت شیفتهی دختر بارون شدن و تو محکومیت بانو باهاشون همراه شدن.»
دوک و سرپیشخدمت نمیتونستن به چشمهای هم نگاه کنن، در عوض نگاههای خودشون رو به سمت سقف معطوف کردن.
«جورج... دیگه مرده.»
«بله.»
«اون احمق الان شونزده ساله که با خواهر بزرگترشه. چرا نمیتونه یه چیز به این سادگی رو بفهمه؟»
مدتی بود که ریچل کار دیوونهواری انجام نداده بود، اما با این حال، اون پسره به چی فکر میکنه؟
دوک قصد نداشت از پسرش مقابل خشم اجتنابناپذیری که ریچل به سر برادر کوچیکترش خالی میکنه، محافظت کنه.
اگه قرار بود این کار رو انجام بده، اون موقع آسیبش حتی به اینجا هم سرازیر میشد.
اون نمیخواست به خاطر پسر احمقش همه چیزهایی رو که تا به حال براشون زحمت کشیده بود از بین برن.
در حالی که دوک به سقف خیره شده بود و هنوز از کشیدن پیپش لذت میبرد، یهو راهرو پر از سروصدا شد و همسرش داخل اومد.
«آه... دن!»
«آیسِریا!»
همسری اشکریزون، در حالی که شوهرش با نگرانی از روی صندلی بلند میشد، سمت سینهی شوهرش پرید.
«ریچل... ریچل...!»
«میدونم. همین الان داشتم به گزارشش گوش میدادم… باید خودمون رو جمع و جور کنیم!»
همسر دوک که کاملا ناراحت شده بود، بین اشک ریختنش شروع به داد و فریاد کرد.
«چون اون... ریچل بی سر و صدا این رفتارو قبول نمیکنه… ریچل اونجا همه رو میکشه؟! آیندهمون و آیندهی اعلیحضرت کاملا نابود میشه!»
«مشکلی پیش نمیاد! ریچل الان ۱۷ سالشه، اون که دیگه بچه نیست. اون تو سنیه که میتونه مثل بزرگسالا قضاوت کنه.»

دوک نسبت به همسرش که گریه میکرد، به تلاشش ادامه داد تا با کلماتی که خودش هم واقعاً باورشون نمیکرد، نگرانیهاش رو کم کنه. اما حرفهاش فقط آرامش خیلی اندکی برای همسرش به وجود آورد.
«دن، تو نمیفهمی... تو نمیدونی تماشای دختر کوچیکت که داره شعر لیزی بوردن رو در حالی که تبر دستش گرفته و اینطرف و اونطرف میچرخه میخونه، چه حسی داره!» ۱
«تو باید آرامشت رو حفظ کنی، آیسریا! همه چی رو به راهه، ما هم حالمون خوب باقی میمونه! ریچل به عنوان یه بانوی نجیبزاده تو این دههی گذشته خیلی رشد کرده. ریچل الان، شاهزاده رو تا سر حد مرگ با یه شیء تیز کتک نمیزنه، بلکه تو دلش، مغزش رو به شکلی که به زور میشه گفت قانونیه از بین میبره!»
«واقعاً...؟ ریچل واقعاً باهاش مشکلی نداره؟ واقعاً به نظرت اون دختر بعد از در آوردن دل و رودهی شاهزاده با چاقو، پادشاهی رو تو اقیانوسی به خاک و خون نمیکشه؟»
«به دخترمون ایمان داشته باش، آیسریا! اون دختر باهوش و داناییه. هیچ راهی وجود نداره که اون انقدر احمق باشه که خودش رو همراه قربانیهاش پایین بکشه. اون قطعاً اعلیحضرت رو جوری نابود میکنه که دستش به هیچ خونی آغشته نشه.»
با این وجود، دوک نمیتونست پیشبینی کنه دخترش به چی فکر میکنه، و اینکه نقشههای دخترش با قتل شاهزاده تموم میشه یا نه، چیزی بود که نمیتونست به زبون بیاره.
چطور باید با این موضوع کنار بیایم...
تو این مرحله دوک کاری جز کشیدن آه از دستش برنمیاومد.
تعدادی از خدمتکارها اطرافشون بودن و همهشون برای مدتی طولانی عضوی از این خونه بودن که نمیتونستن گفتوگوی اونها رو مخدوش کنن...
«ببخشید.»
در حالی که دوک به کمر همسرش دست میکشید و سعی میکرد آرومش کنه، صدایی آروم، همون صدایی که تو این عمارت پر هرج و مرج در حال حاضر نگرانکننده بود، درخواست اجازهی ورود به اتاق رو کرد.
اون شخص دوست دوران کودکی و خدمتکار ریچل، سوفیا بود، در حالی که سرش رو به سمت رئیس خونه خم کرده بود، داخل اتاق شد.
«آه، سوفیا. زمانبندیت عالیه. شنیدی چه اتفاقی واسهی ریچل افتاده؟»
«بله. البته.»
«من فوراً برای اعتراض اونجا میرم. میخوام تو هم آماده بشی و تو راهم به اونجا باهام بیای. اگه نتونیم ریچل رو از زندون بیرون بیاریم، حداقل وسایل شخصیش رو در اختیارش میذاریم تا راحتتر باشه. اگه کسی مخالفت کنه، با نفوذی که من دارم، کارمون رو ادامه میدیم.»
ریچل که مستقیماً از سالن ضیافت به زندان انداخته شده بود، برای ادامهی زندگی نیاز به لباسها و خرت و پرتهای دیگه داشت. سوفیا به ریچل نزدیک بود، به همین دلیل هم آوردنش کنار ریچل باعث میشد همه چیز سریعتر پیش بره، حداقل این چیزی بود که دوک فکر میکرد، اما...
«نه، همه چی خوبه...»
«قبلا همه چی رو آماده کردی؟ همونطور که ازت انتظار میره.»
«بله قربان. همه چی براشون آماده شده و پیششون برده شده.»
«که اینطور، خوب ترتیب همه چیو دادی... ها؟! همه چی رو پیشش بردی؟»
دوک در حال معطوف کردن همهی توجهش به خدمتکار که چیزهایی کاملا غیر منطقی میگفت، دو خدمتکار مو خاکستری دیگه رو دید که پشت اون تند تند سرشون رو تکون میدن.
«بانو از قبل اطلاعاتی در مورد این اتفاق به دست آورده بودن، به خاطر همینم ما به اندازه کافی غذا و آذوقه براشون آماده کردیم تا سه ماه تو اونجا زندگی کنن و اون وسایل رو به زندان سلطنتی منتقل کردیم.»
خدمتکارهایی که زیر نظر ریچل کار میکردن، تو خلوت، اغلب حتی مغرورتر از اربابشون بودن و این تایید میشه وقتی ببینی چطور سوفیا به دوکِ شوکزده جواب داد که انگار چیزهایی که میگه با عقل جور در میان.
«هاه...؟»
تردیدهای متعددی یهویی تو ذهن دوک پیچید، اما اون سعی کرد خودش رو جمعوجور کنه و مهمترین سوالش رو از پیروان دخترش بپرسه.
«ی- یه لحظه صبر کن... اون قبلا این اطلاعات رو دریافت کرده بود؟ پس واسه چی ریچل اون موقع کاری نکرده؟ و بعدش، چطور سه ماه آذوقه رو به کاخ سلطنتی قاچاق کردین؟»
این خدمتکاری که به ریچل وفادار بود، بار دیگه طوری جواب داد که انگار جواب سوالش کاملا واضحه: «شک داشتیم که شاهزاده واقعاً این کار رو انجام میدن، بانو در مورد "طرح لغو نامزدی" شاهزاده اطلاعاتی رو به دست آورده بودن. ایشون گفتن: وقتی اون احمق نامزدی رو به هم بزنه و مسئولیت من رو باطل کنه، میتونم برای مدتی تنبلی پیشه کنم و هر کاری دلم بخواد انجام بدم. به نظر فکر دوست داشتنیایه!»
«ریچل...»
«و از همون موقعی که نامزدیشون با شاهزاده برای اولین بار قطعی شد، ایشون "گربههای سیاه شب تاریک" خودشون رو سازماندهی کردن تا کل کاخ سلطنتی رو دربر بگیرن. همینطور شد که قاچاق لوازمشون به عنوان خدمات عمومی مخفی شده و یه کار خیلی ساده باشه.»

ریچل، تو این دنیا چه هدفی داری...؟
دوک از دونستن اینکه حواس دخترش جمعه راحت شد.
اما بیشتر از اون، از اینکه متوجه شده بود تاریکی قلب دخترش خیلی عمیقتر از چیزیه که بهش فکر میکرد، از ترس به خودش میلرزید.
چرا اون سازمان اطلاعاتیای داشت که بقیه اعضای خونه ازش بی خبر بودن؟ و اینکه بتونه بیشتر از سه ماه مواد رو قاچاق کنه، این خیلی فراتر از یه شبکه اطلاعاتی ساده نبود؟ اگه واقعاً برای خودش یه سازمان اطلاعاتی داره، نمیتونست یه ترور سلطنتی انجام بده؟
و خیلی از افکار دیگه از این قبیل تو سر دوک میچرخید...
«به هر حال، من به اقدامات دولت اعتراض میکنم.»
«لطفا خودتون رو به زحمت نندازین.»
دوک تصمیم گرفت وانمود کنه که چیزی نشنیده.
۱. این شعر مادر غازه:
لیزی بوردن تبر گرفت
و چهل ضربه به مادرش زد.
وقتی دید با مادرش چیکار کرده
چهل و یک ضربه به پدرش زد.
کتابهای تصادفی


