فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 5

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۵: بانوی اشراف‌زاده شاهزاده را از خودش می‌راند.

ریچل زمانی که قرار بود زندانی شده باشه، داشت هر کاری که دلش می‌خواست انجام می‌داد.

اون با خونسردی داشت چشم‌غره‌ی شاهزاده الیوت رو به همون شکل برمی‌گردوند. شاهزاده سریع از بین میله‌های آهنی شروع به داد و فریاد کرد: «هی! مگه اینجا زندان نیست؟! چرا انقدر ریلکس کردی!؟»

«می‌گن اون مردمی که تو عمارت پارلمان زندگی می‌کنن آدمای ریلکسی هستن.»

«این ربطی به الان نداره! هی، تو بهم بگو چطوری اینا رو آورده داخل؟!»

نگهبان زندان کاملا گیج شده بود که شاهزاده یهویی داشت باهاش صحبت می‌کرد و از خیرگی نگاهش شروع به لرزیدن کرد. البته به طور طبیعی.

«حتی اگه از من بپرسی چطوری...»

«فکر می‌کنی اون رو به زندان فرستادم تا بتونه تعطیلات خوبی داشته باشه، جوری که انگار تو ویلاس؟! برو داخل اون سلول و هر چیزی رو که اون آورده مصادره کن!»

به نگهبان دستور داده شده بود، اما چون انجامش غیر ممکن بود، نگهبان به سختی جواب شاهزاده رو داد: «با وجود اینکه اینطور می‌گین... در واقع... اون از... اون از داخل در زندان رو نگه داشته...»

وقتی جریان کلید و قفل رو براش توضیح دادن، فک الیوت یه بار دیگه افتاد. شاهزاده زیبای درخشان، با نگاهی عجیب تو چشم‌هاش و حالتی گنگ تو چهره‌ش وهم‌آور به نظر می‌اومد... یا حداقل نگهبان زندان همچین فکری می‌کرد.

«چیکار کنیم؟»

وقتی شاهزاده این رو از نگهبان زندان پرسید، نگهبان کم آورد. دلیلی که اون‌‌ها رفته بودن و شاهزاده رو با خودشون آورده بودن این بود که همین سوال رو ازش بپرسن. نگهبان نیم نگاهی به سایکس انداخت، اما اون کاملا ثابت سر جاش ایستاده بود و به طرف دیگه‌ای نگاه می‌کرد. نمی‌شد ‌روی کمک اون حساب کرد.

از اونجایی که برادر کوچیک‌تر زندانی انسان باهوشیه، باید اون رو هم با خودشون پایین بیارن... اما اگه الان اون رو صدا می‌کردن، همگی بی‌کفایت به نظر می‌اومدن.

شاهزاده از شدت عصبانیت سرش رو خاروند و همونطور که ناامیدیش به اوج می‌رسید، یه جواب عجولانه رو یهویی به زبون آورد: «زنجیر رو بشکنین! ما قطعش می‌کنیم و به زور وارد می‌شیم!»

الیوت لگدی به پشت سایکس زد تا اون رو به حرکت دربیاره.

«هی تو، برو چندتا شوالیه رو صدا کن! ازشون بخواه چندتا ابزار با خودشون پایین بیارن!»

«ها؟... آها، باشه!»

سایکس در حالی که چکمه‌هاش با هر قدم صدای طنین‌اندازی درون اتاقک ایجاد می‌کرد، شروع به دویدن از پله‌های سنگفرش شده کرد، و الیوت در حالی که ریچل همچنان روی بالشتش دراز کشیده بود، اداش رو درآورد.

«برای اینکه یه شیرین‌کاری وحشتناکی مثل این رو انجام دادی، جرمت فقط بدتر می‌شه! مجازاتی که دریافت می‌کنی دقیقاً همون‌طور که باید باشه می‌شه. حتی یه پتو هم برات نمی‌ذارم، خودت رو بدبخت و تنها تو یه جای تاریک و سرد تصور کن!»

با گفتن نیتش به اون زن بی‌گناه اون هم با داشتن یه لبخند شیطانی روی لبش، چهره‌ی شاهزاده از هر زاویه‌ای که بهش نگاه می‌کردی مثل یه آدم شرور به نظر می‌رسید.

نامزد سابقش که از پشت شونه به لبخند شاهزاده نگاه کرد، پوزخند کوچیکی زد و صدای «هوم» ـی درآورد.

«هر کاری دلت می‌خواد بکن...»

سایکس با چهار شوالیه‌ی دیگه که یه واحد پنج نفره رو تشکیل می‌دادن، به سیاه‌چال برگشت. شاهزاده بلافاصله اون‌ها رو به سمت زنجیری که مشکل درست کرده بود هدایت کرد.

«همینه.»

یکی از شوالیه‌ها فریاد زد:« عه‌وا... می‌خواین اینو قطع کنیم؟!»

شوالیه‌های دیگه هم هر کدومشون چهره‌های مشابهی رو به خودشون گرفته بودن. البته طبیعی بود. به اون‌ها گفته شده بود زنجیری که شاهزاده بهش اشاره می‌کنه به اندازه‌ی انگشت کوچیک یه زنه. اما قطر اون زنجیر، به این اندازه نبود. قطر مواد آهنی‌ای که زنجیر از اون ساخته شده بود، ولی، به این اندازه بود.۱ به عبارت دیگه، اگه بخوای دستت رو دور زنجیر بپیچی، اونقدر ضخیمه که انگشت اشاره و شصت ممکنه نتونن هم رو لمس کنن... این اون مدل زنجیری بود که می‌تونستن به جای درِ سلول روی دروازه قلعه قرارش بدن.

قفلی که اون رو بسته نگه می‌داشت هم به همون اندازه بزرگ بود، به قدری که دست‌های ظریف ریچل احتمالا نمی‌تونست اون‌ها رو بلند کنه مگه اینکه از هر دو دستش استفاده می‌کرد. سوراخ کلید به دقت به سمت بیرون میله‌های آهنی هدایت شده بود، و اون، به این معنی بود که افراد بیرون سلول نمی‌تونستن اون رو ببینن.

«به من گفتن که می‌خوایم یه چندتا زنجیر رو قطع کنیم و واسه همینم قیچی اهرمی آوردم...»

شوالیه قیچی مخصوصش که برای بریدن فلز ساخته شده بود جلو آورد. اگه بخوان بر اساس اصل افزایش نیروی هل دادن حساب کنن، اون قیچی ابزار چشمگیری بود که نیروی گیره رو چندین برابر افزایش می‌داد.

ولی با این حال...

«اگه از سرب ساخته شده بود، می‌تونستیم انجامش بدیم اما...»

«یعنی بی‌فایده‌س؟!»

«این زنجیر، جنسش از آهنه... و حتی آهن فشرده هم نیست بلکه آهنیه که ریخته شده...»

فقط برای امتحان کردنش، دو شوالیه با قیچی تلاش کردن که قطعش کنن.

اما مهم نبود چقدر تلاش کنن، حتی یه خراش هم روی سطح زنجیر نیفتاد.

«غیر ممکنه.»

«واقعاً؟! یه راه دیگه پیدا کنین، باید یه راه دیگه‌ای وجود داشته باشه!»

«یه موقعی، من یه اره آهنی خریدم...»

منظورش این بود که ​​یه اره آهنی برای برش فلز داشت، به خاطر همین هم تصمیم گرفتن به جای قیچی از اون استفاده کنن. شوالیه‌ها به نوبت از رده خارج می‌شدن و آخر...

«اعلی‌حضرت، ما یه خراش کوچیک رو زنجیر جا گذاشتیم…»

«هوم... بعد از ۳۰ دقیقه کار فقط خراش انداختین...»

تا سحر طول می‌کشه که بخوان قطعش کنن.

اما آخرش یه شوالیه نگاهی به اره انداخت و تیغه رو به الیوتی که تو افکارش گم شده بود نشون داد.

«صاف شد. تیغه‌ی اره آهنی کاملا از بین رفته.»

«می‌تونیم هی اره‌ها رو عوض کنیم؟»

«ما هیچ اره‌ی دیگه‌ای تو قلعه نداریم...»

کل سیاه‌چال تو سکوت فرو رفت.

پشت سر این آقایون ساکت، صدای کوچیکی پیچید. وقتی الیوت چرخید، لرزش شونه‌های اون زن نجیب‌زاده‌ی جوون رو در حالی که داشت کتابش رو می‌خوند و همچنین سعی می‌کرد خنده‌ش رو کنترل کنه دید.

خون به سر شاهزاده ایکمن۲ هجوم آورد و با پاش به میله‌های آهنی لگد زد.

«هی! واسه‌ چی داری این همه شلوغش می‌کنی؟!»

«به نظرت به خاطر شما نیست، اعلی‌حضرت؟ مگه خودت نبودی که منو زندون انداختی؟ در غیر این صورت، نمی‌تونستم اینجوری شلوغش کنم.»

«آ... ه!»

وقتی همه‌ی جوانبش رو کنار هم می‌ذاری، واقعاً همین‌طوره.

الیوت می‌تونست داغ‌تر شدن لپ‌هاش رو حس کنه و متوجه همه‌ نگاه‌هایی که روش متمرکز بود شد.

این زن، قرار بود به سزای اعمالش برسه...!

درسته که الیوت علتش بود. اون کسی بود که نامزدیشون رو باطل کرد و بعد اون رو به زندان انداخت چون ریچل عذرخواهی نمی‌کرد... اما با این وجود، الیوت که متوجه شد ظاهر "عروسک تزئینی" این زن فقط نمایشیه، از داخل در حال سوختن بود، و نمی‌تونست بی‌‌صدا کنار بکشه: «هی، برام نیزه بیارین که به این زن نیزه بزنم!»

«اع- اعلی‌حضرت؟!»

سایکس، نگهبان زندان و همه‌ شوالیه‌های همراهش از اینکه الیوت شروع به فریاد زدن کرده بود جا خورده بودن.

«من که نمی‌خوام بکشمش. فقط می‌خوام به زانوش یا جای دیگه‌ش ناخواسته نیزه بزنم که صدمه ببینه. بعدش مجبور می‌شه قفل این زنجیر رو باز کنه و با پای خودش بیرون بیاد!»

«یعنی... حق با شماست... اما...؟!»

سایکس و شوالیه‌های دیگه همگی ظاهر ناآرومی داشتن.

این شاهزاده بود که یهویی اعلام کرده بود نامزدیشون رو بهم می‌زنه و نامزد سابقش رو بدون پیروی از هیچ روش‌ مناسبی زندانی کرده بود. کل کاخ سلطنتی از جمله سیاه‌چال متعلق به پادشاهه و نمی‌شه گفت که ولیعهد این اختیار رو داره هر طور که دلش می‌خواد از اون استفاده کنه. حداقل، اگه پادشاه برای بازرسی از جایی غایب نبود، شاهزاده نمی‌تونست همچین تصمیماتی بگیره.

تازه بالاتر از این، شاهزاده با بهم زدن نامزدی که رسماً پذیرفته شده بود، وظیفه خودش رو رها نکرده بود؟ ریچل جنایتی مرتکب نشده بود، پس اگه آقایون شوالیه الان به دستورات شاهزاده عمل کنن احتمالا به وقتش مجازات می‌شن.

و بنا به دلایلی هیچ کدومشون فکر نمی‌کردن که شاهزاده در صورت وقوع همچین اتفاقی کمک زیادی به اون‌ها بکنه. سایکس و بقیه‌ شوالیه‌ها بی‌‌صدا شروع به هل دادن همدیگه به جلو کردن، اما وقتی شاهزاده صبرش تموم شد و صدای بی‌‌حسش رو بلند کرد... همه وسط راه ایستادن.

«هی، من از این که اینطور منتظر بمونم دارم تحملم رو از دست می‌دم. اگه فقط یکم بدنش رو ببریم مشکل حل می‌شه، پس...»

«؟»

حرف‌های شاهزاده وسط جمله متوقف شد، و وقتی همه‌ برگشتن تا ببینن اون به چی نگاه می‌کنه... اون چیزی که دیده بود رو دیدن، و همه‌ درست مثل اون خشکشون زد.

تو یه لحظه‌ بین حرف‌هاشون، زن داخل سلول بدون اینکه کسی متوجه بشه ایستاده و به شکلی که آشنا بود، کمان صلیب شکلی رو تیر زده بود.

«ح- حتی اسلحه هم با خودت آوردی...؟! حالا که دیگه اسلحه با خودت به زندان آوردی، دیوونه‌ای!»

«دارین در مورد چی صحبت می‌کنین؟ این که اسلحه نیست.»

«عه؟ یعنی اشتباه می‌کنم؟»

«این یه ابزار دفاع شخصیه.»

«این که همون شد، احمق!»

در حال حاضر ریچل نوک تیر رو به سمت الیوت نشونه گرفته بود، اما تو موقعیتی قرار گرفته بود که در صورت نیاز می‌تونست به هر کسی شلیک کنه. و هیچ کدوم از شوالیه‌های بیرونی هیچ سلاحی برای مقابله باهاش نداشتن.

ریچل لبخند بدبینانه‌ای به آقایونی که همه‌ یه قدم به عقب برداشتن زد.

«از اونجایی که الیوت هم از لحاظ عقل و هم از لحاظ صبر کم داره، تصورش رو می‌کردم همچین موقعیتی پیش بیاد. در ضمن، برخلاف اعلی‌حضرت که دوست داره با دخترها تو شهر بپره و تعقیبش کنه، من دوست داشتم وقتی پدر و عموم به شکار می‌رفتن همراهیشون کنم. من که فکر می‌کنم پرنده‌های وحشی خیلی خوب میفتن پایین و می‌میرن، شماها این طور فکر نمی‌کنین؟»

و با لبخندی... با لبخندی زیبا که به همه‌ نشون داد، باعث شد مو به تنشون سیخ بشه.

«حدود سه سال پیش، دهکده‌ای که توش اقامت داشتم مورد حمله‌ی چندتا راهزن قرار گرفت... البته سربازای دوک تقریباً بلافاصله کنترل اوضاع رو به دستشون گرفتن، اما من خودم هم ترتیب سه نفر از افرادشون رو دادم. منظورم اینه که... تا زمانی که اون انسان دشمنم باشه، هیچ احتیاطی نمی‌کنم، فکر نمی‌کنین این حرفم قابل قبول باشه؟»

اوضاع ناجور بود.

سایکس و بقیه چیز دیگه‌ای برای گفتن نداشتن.

این روزها، حتی شوالیه‌ها هم احتمالا تجربه‌ی واقعی ندارن. پس، چه شوالیه باشن و چه سرباز، مجبورن تمرین کنن تا اگه وقتی رسید که باید به کسی ضربه بزنن، از این کار دریغ نکنن. تشخیص جانبازهایی که واقعاً قبلا کسی رو با این جریان کشته بودن، آسون بود.

در حال حاضر تو جهان این چیزها می‌گذره... و الان این رو با یه اشراف‌زاده‌ی رده بالای جنگ‌زده تلفیق کن.

ریچل اون‌ها رو مسخره کرد و گفت: «باید بکشمتون؟» از اون‌ها پرسید که باید چیکار کنه و الیوت و سایکس تونستن جو اتاق رو بخونن.

ریچل سر کوچیک و خوشگلش رو کج کرد.

«اگه اون طرف میله‌ها که وایسادین هیچ کاری نمی‌کنین، اجازه می‌دم با صورت احمقتون پایین بیاین و باهام ملاقات کنین. اما اگه یه وقتی بخواین بهم آسیب بزنین یا وارد این سلول بشین، شاهزاده، فکر می‌کنم فقط باید از حق دفاع شخصیم استفاده کنم، اینطور فکر نمی‌کنی؟»

ریچل دوباره لبخند زد و با چونه‌ش به سمت پله‌ها اشاره کرد.

«اگه کار دیگه‌ای باهام ندارین، می‌تونین لطفاً وسایلتون رو جمع کنین و از این جا برین؟»

شوالیه‌ها تو جواب به سوال ریچل، با عجله الیوتی که پاهاش تکون نمی‌خوردن، بیرون کشیدن. به نظر می‌اومد که دارن شجاعانه شاهزاده رو از خطر دور می‌کنن، اما حقیقت این بود که اگه افسر مافوقشان عقب بمونه، اون‌ها هم نمی‌تونستن بیرون برن، به همین دلیل هم داشتن اون رو با خودشون می‌کشیدن. اتفاقاً زندانبان اولین نفری بود که فرار کرد.

الیوت که سایکس کمرش رو فشار می‌داد و به زور از پله‌ها بالا می‌رفت، تونست دوباره ذهنش رو جمع‌وجور کرده و شروع به فریاد زدن کنه: «اگه اینقدر می‌خوای تو زندون باشی، پس تا جون داری اونجا بمون! اما از طرف دیگه، فکر کردی کسی این طرف تو رو ول می‌کنه که از سلولت بیای بیرون؟! حتی اگه بگی می‌خوای بیای بیرون، هیچوقت نمی‌ذاریم بیای! حتی اگه گریه کنی هم تو رو بیرون نمیارم!»

ریچل با خمیازه‌ کوچیکی به تهدیدهای نامزد سابقش جواب داد و کتاب بسته‌ شده‌ی خودش رو دوباره باز کرد.

«ازت می‌خوام که حداقل این حرفا رو تو روم بهم بزنی.»

ریچل انتظار جوابی از شاهزاده نداشت. و وقتی که حرفش تموم شد، شاهزاده‌ی بزدل قبلا فرار کرده بود.

ریچل در حالی که هنوز کتابش رو تو دستش گرفته بود، به خواب رفت و به همه خوشبختی‌هایی که از فردا تو زندگیش پیش می‌اومد فکر می‌کرد.

۱. فقط می‌خواستم به این نکته اشاره کنم چون خودمم اولش واقعاً گیج شدم، اونا نمی‌گن که آهن به ضخامت یک انگشت کوچیکه. بلکه منظورشون اینه که ضخامت آهن به اندازه‌ی طول انگشت کوچیکه هستش.

۲. برای هر کسی که نمی‌دونه، آیکمن یه مرد جوون، خوش قیافه و باحاله.

کتاب‌های تصادفی