فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 9

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۹: شاهزاده نقشه بانوی نجیب‌زاده را می‌فهمد.

بعد از اینکه کتری شروع به صدا درآوردن روی آتیش چراغ کرد، ریچل آب داغ رو تو قوری که از قبل مقداری برگ چای داخلش گذاشته بود ریخت. بعد در حالی که ساعت شنی رو برگردوند، قبل از اینکه داخل یکی از جعبه‌های چوبیش رو بگرده، قوری رو با یه چای دنج پر کرد.۱

«بهتره کلوچه بخورم یا با کیک خشک برم جلو؟ مشکلم همینه.»

با گذاشتن پشت انگشت زیر لبش، اظهار نگرانی کرد... و نگاه سرد شاهزاده الیوت به صورت خوشگلش خیره شد.

«ریچل... الان، واقعاً مشکلی داری؟!»

«اوه خدای من، عالی‌جناب! تو این مرحله که بخارش داره در میاد، مشکل فوری‌تری وجود داره به نظرتون؟»

چند روز گذشته بود، و الیوت که از عصبانیتش فروکش کرده بود به زندان برگشت و اون چیزی که دید این بود: ریچل در حال آماده شدن برای صرف چای با وقار کامل...

مهم نیست چطور بهش نگاه کنی، اون اصلا از رفتارش پشیمون نشده بود.

«امکان نداره، هیچی برای گفتن نداری؟»

در مقابل این حرف شاهزاده، ریچل دستش رو روی چونه‌ش گذاشت و برای لحظه‌ای فکر کرد.

«آه...! من هنوز فنجون انتخاب نکردم؟»

«چرا باید به این اشتباه کوچیک اهمیت بدم؟!»

«خوب نیست، اصلا خوب نیست، شن‌های ساعت وقتی داشتم فکر می‌کردم پایین ریختن.»

«توجهت رو از سوال شاهزاده منحرف نکن! ۲یعنی نمی‌شه واسه یه بارم که شده درست حسابی به حرفم گوش کنی؟!»

ریچل همونطور که فریادهای نادیده گرفته شدن شاهزاده به گوشش می‌رسید، در حالی که عطر چای بینیش رو قلقلک می‌داد پوزخند شادی زد، یه تیکه آبنبات شیرین و کیک برندی پر از میوه‌های خشک رو امتحان کرد، و بعد از ریختن و نوشیدن یه فنجان چای تازه دم‌کرده، آه لذت‌بخشی کشید.

«به هر حال، آجیل و توت‌های چای شیر برای کیک‌هایی که با چایی صرف می‌شن بهترین گزینه هستن... این یه جواب بزرگه.»

«هی... اگه راضی شدی، روتو این سمت کن. حرومزاده، تا کی می‌خوای به حرفای شاهزاده بی‌محلی کنی؟»

ریچل با شنیدن حرف‌های الیوت در حالی که لحنش شبیه ماگمایی که داشت می‌جوشید شده بود، همونطور که چنگالش رو تو دست داشت بهش نگاه کرد.

ریچل اون چیزی که نوک زبونش بود قورت داد، ابروهاش رو بهم زد و بعد با سر چنگالش به شدت به الیوت اشاره کرد.۳

«اعلی‌حضرت... چون که شاهزاده هستین، نباید اجازه بدین خدمتکاراتون به خاطرش مسخره‌تون کنن! این جور افراد بی‌ادب باید بهشون کنایه زد، نه اینکه بهشون تذکر بدین! می‌فهمین چی می‌گم؟ قول می‌دین این کارو بکنین اونی‌سان؟»

«ه... ا؟!»

ریچل در حالی که با چهره‌ای از خود راضی به نامزد سابقش موعظه می‌کرد، چون چیزی که می‌خواست رو گفته بود، فنجان دومی رو برای خودش ریخت.

الیوت مقابل فرض غیر معمولی که تو جواب از ریچل دریافت کرده بود، مات و مبهوت موند... و بعد وقتی حواسش سر جاش اومد، یه رگ آبی روی پیشونیش ظاهر شد.

«یه زندونی باید برای خودش سبک زندگی بسازه که بتونه همچین جملات بی‌نظیر نابخردونه‌ای رو به زبون بیاره... آه؟!»

«خوب! می‌خوام بدونین که من کاملا بیدارم. حتی اگه خواب بودم و صحبت می‌کردم، اعلی‌حضرت به تنهایی برای بیدار کردنم کافی بود.» ۴

ریچل برای هر جمله‌ای که گفته می‌شد نظری داشت.

«دیگه بسه بیشعور! نه تنها مارگارت رو وقتی کسی نمی‌بینه اذیت کردی، الانم داری احمقانه تصمیم می‌گیری که مثل خنگا عذرخواهی نکنی...؟!»

«همینه! در مجموع، وقتی تو زندون حبس شدم، چرا باید برای هر چیزی که اعلی‌حضرت می‌گن، وانمود کنم یه آدم معصوم هستم! چرا بار رسوایی شاهزاده به دوش یه زندانی گذاشته می‌شه؟ این چیزا مشکلی نداره؟ حواستون به حرف‌ها و مطالبی که مناسب مقام حضرت‌عالی باشه، و اینکه مگه شما نباید بیش‌تر مراقب اطرافتون باشین؟!»

«عه؟! ب-ببخشید...هوم؟»

استدلال ریچل هیچ مشکلی نداشت.‌..

همین زمان بود که ریچل تونست سومین فنجان چایش رو تموم کنه و الیوت متوجه شد که ریچل اون رو جوری خر کرده بود که از خودش ایراد بگیره.

«صبر کن، به‌نظرت این حرفی که الان زدی فقط سوءتفاهم نیست؟!»

«واکنشتون یکم کند نیست؟»

«نمی‌تونی خفه شی؟! این موضوع درباره‌ی اینه که توی یه سیاه‌چال زیرزمینی زندونی شدی، یعنی حتی یکم هم سرت به سنگ نخورده؟»

الیوت در حالی که داد می‌زد انگشتش رو به سمت ریچل نشونه رفته بود.

«دختر جوون یه دوک چطور می‌خواد این سیاه‌چال زیرزمینی تاریک و مرطوب رو تحمل کنه! ده روز از وقتی که تو رو اینجا هل دادم می‌گذره. چیکار کردی که اینجا رو به جایی که بهتر از یه اقامتگاه موقته تبدیل کردی؟ حتی اگه از جسارتت استفاده کنی، فقط سروصدای الکی به پا نمی‌کنی؟!»

کسی که همه‌ی این حرف‌ها رو بهش می‌زد، در حال نظر دادن به اینکه این چای چقدر خوبه بود، بعد چای رو کنار گذاشت، مثل یه فرد از همه جا بی‌خبر تو کوسن‌های نرم کاناپه‌ش فرو رفت و کتابی رو باز کرد. همونطور که به جلد روی اون کتاب نگاهی انداخت، به نظر می‌اومد کتابش، از اونطور مجله‌هایی بود که تعدادی عکس و داستان مد روز رو کنار هم جمع کرده.

الیوت کاملا نادیده گرفته شده و هیچ جوابی بهش داده نشد. اون زمان به نظر اومد که هوا کمی تاریکه و ریچل لامپ روی میزش رو کمی روشن کرد.

«هو... ی!»

«بعضیا نمی‌تونن خفه‌خون بگیرن... وقتی کسی داره کتاب می‌خونه، باید ساکت باشین، کسایی که مسئول آموزشتون هستن تا حالا بهتون این رو نگفته بودن؟»

«تا حالا کسی بهت نگفته که تا آخر به حرف مردم گوش کن و نرو کار دیگه‌ای انجام بده...؟!»

«اگه این‌طوریه، پس همه چی خوبه. چون من از اولش به حرفتون گوش نمی‌دادم.»

«چطور این طوری رفتار می‌کنی؟!»

ریچل در حالی که کتابش هنوز باز بود، نگاهی به الیوت انداخت.

«اعلی‌حضرت... چی از زندگی من اینجا می‌بینین که باعث بشه من صدام رو بلند کنم و ازش شکایت کنم؟»

الیوت به اطراف زندان نگاه کرد.

قالیچه‌ی ضخیم و طرح‌دار هندسی پهن شده بود تا زمین سرد و سخت رو بپوشونه.

اگه به فکر نشستن هم بیفته، یه مبل کوسنی هم بود که به دلیل موقعیتش به عنوان یه شاهزاده، داشتنش براش مناسب نبود.

واضح بود فنجان‌هایی که قبلا با اون‌ها چای خورده بود، با برگ‌های چای لوکس درست می‌شدن، به علاوه یه لامپ هم اونجا وجود داشت که به نظر می‌اومد با اینکه همیشه در حال استفاده بود، هیچوقت سوختش تموم نمی‌شد.

می‌شد هر نقصی که داخل زندان وجود داشت بیخیالشون شد چون چندتا غذای کنسرو شده‌ خارجی کم‌یاب هم اونجا وجود داشت که برای وعده‌های غذایی ذخیره شده بود.

اما نمی‌تونست خودش رو مجبور کنه که این محیط دلخراش رو تحمل کنه، این نوع زندگی، زندگی سطح اشراف نیست و مربوط به زندگی افراد طبقه پایین یا فقیره.

و الیوت حدس زد که تو این ده روز گذشته... این زن، خیلی گوشه‌گیره.

«هاه،‌ هاهاها... مطمئناً به نظر میاد که داری از این سیاه‌چال لذت زیادی می‌بری.»

«واقعاً؟»

«با این حال! مگه نمی‌دونی در حالی که اینجا گرفتار شدی، جهان به طور پیوسته داره به جلو می‌ره؟! برای تو که غرورت زیاده، عذرخواهی تحقیره، اما بهتر نیست که به محاسن و معایب موندن تو زندون هم فکر کنی؟»

در حالی که چشم‌های الیوت از بالا نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد منظورش رو بیان کنه، ریچل تو سکوت به ورق زدن مجله‌ش برگشت.

«خب من محاسن و معایبش رو درست حسابی در نظر گرفتم دیگه.»

«عه گرفتی؟»

«مطمئناً نمی‌تونم هر زمان که بخوام بیرون برم، و مطمئناً از جریان جهان عقب می‌مونم.»

«می‌بینی که، خودتم گفتی همین‌طوره!»

«ولی...»

«هوم؟»

در حالی که الیوت چهره‌ی پر شک و تردیدی به خودش گرفته بود، ریچل مثل همیشه چشم‌هاش رو به مجله‌ش چسبونده بود و با صدای آرومی صحبت می‌کرد.

«تا زمانی که تو سیاه‌چال بمونم، لغو نامزدیمون معتبره. به خاطر همین هم، مجبور نیستم تو آموزش ملکه شدن شرکت کنم. این شامل همه‌ی معلمای مسئول می‌شه که هر روز هیچ کاری انجام نمی‌دن. اگه وقتی من از زندان بیام بیرون، نامزدیمون توسط شاهزاده لغو بشه، بلافاصله توسط اداره آموزش و پرورش تحت تعلیم قرار می‌گیرم. این شوخی نیست. باید با وجود همچین خطری ریسک کنم؟»

همونطور که ریچل صحبت می‌کرد، الیوت هم سعی کرد پا به پاش فکر کنه.

اون معلم‌هایی که مسئول آموزش ملکه شدن ریچل بودن رو می‌شناخت. وقتی شاهزاده کوچیک بود مدام سرزنشش می‌کردن که حوصله‌ش سر رفته و سعی می‌کنه از آموزش انضباط فرار کنه... نه، شاید بهتر باشه بگیم اون‌ها به زور سعی می‌کردن شاهزاده رو مجبور کنن مثل یه شاهزاده رفتار کنه...

اون هیچوقت ریچل رو در حال تحصیل ملکه شدن ندیده بود، اما چهره‌ معلم‌ها رو می‌شناخت و می‌تونست تصور کنه که کلاس‌ها چطورن. هیچ آزادی عملی نداشت، هیچ راهی وجود نداشت که وقتش رو اونطور که دوست داشت بگذرونه، تعدادی معلم داره که مثل چند سگ دیوونه بهش دستوراتشون رو واق واق می‌کنن و پشت یه میز گیر کرده.

الیوت فکر کرد که کدومشون بهترن.

سایکس در حال نادیده گرفتن وضعیت اسب‌ها تو اصطبل، متوجه الیوت شد که از حیاط خلوت بالا می‌رفت.

«والاحضرت، تازه از دیدن ریچل برگشتین؟»

«آه...»

سایکس با دیدن الیوت در حالتی که به نظر می‌اومد کاملا فاقد انرژی بود سرش رو به طرفین کج کرد و بعد از شونه زدن اسب‌ها، شروع به تمیز کردن اصطبل کرد.

«چطور بود؟ دیدین ریچل عذرخواهی کنه؟»

«نه... یه جورایی... اصلا از کارش پشیمون نیست... اون عذرخواهی نمی‌کنه.»

«هاه؟»

سایکس از رفتار بی‌حوصله الیوت نگران بود، اما اون موقع بود که جورج با دو از قصر بیرون اومد.

«خوبه، پیداتون کردم! اعلی‌حضرت!»

«جورج.»

«اوه، جورج. چیه؟»

چهره جورج زمان دویدن بد به نظر میومد. اول فکر کردن به خاطر دویدن نفسش بند اومده، اما بعد متوجه شدن اینطور نیست.

«اتفاقی افتاده؟»

وقتی الیوت پرسید، جورج با شدت شروع به تکون دادن سرش مثل دارکوب کرد.

«تو دفتر اعلی‌حضرت، افسرها در مورد زندونی شدن آبجیم قانع نشدن...»

جورج در حالی که نفس دردناکش به طور پی در پی کلماتش رو شکست، با احتیاط شروع به صحبت کردن کرد و سایکس به پشت کمرش دست کشید.

«ها... که اینطوریه؟»

الیوت آهی کشید.

تا حالا افراد دیگه‌ای، از جمله درباری‌ها و اشراف بودن که قانع نشده بودن و ادعا می‌کردن که اقدامات الیوت از روی هوی و هوس بوده و تهمتی که زده بی‌اعتباره.

«خب، نمی‌شه کاریش کرد. من مستقیماً باهاشون بحث می‌کنم. بزن بریم!»

الیوت سعی کرد خودش رو جمع‌وجور کنه و به سمت دفتر کارش برگشت... وقتی تو راه برگشت بود، جورج اطلاعات اضافی رو با گلوی خشک بهش گفت.

«دوشس سامرست و بقیه‌ی خانم‌هایی که مسئول آموزش آبجیم هستن هجوم آوردن... اونا با صدای تیز سر همه فریاد می‌زنن، و ما هم نمی‌دونیم چی جوابشون بدیم!»

پاهای الیوت به طور کامل سر جاشون متوقف شد و بعد از اینکه یه چرخش فوق‌العاده ۱۸۰ درجه تو نقطه‌ای که ایستاده بود زد، به سمت سایکس و جورج برگشت.

«هی، بیاین حواسشون رو پرت کنیم!»

«چی؟! اون مردمی که برای اعتراض اومدن رو می‌گی...»

«همین الان می‌ری؟ با اینکه خورشید خیلی زود غروب می‌کنه؟!»

«نگران نباش! ما در حالی که به اسب‌ها اجازه می‌دیم بدون، همه چی رو فراموش می‌کنیم! چ... ی، اگه خورشید غروب کنه، می‌تونیم تو ویلای خارجی بمونیم!»

الیوت به دو دستیارش ملحق شد و همونطور که خورشید تو افق شروع به سرخ‌تر شدن کرد، اسب‌ها رو به سمت حومه شهر هدایت کرد.

«اعلی‌حضرت... حتی اگه ازشون فرار کنین، اونا دوباره برمی‌گردن...»

«ما که فرار نمی‌کنیم! اتفاقی شده. ما واقعاً اتفاقی با اسب‌هامون فرار کردیم!»

۱. پارچه‌ایه که روی قوری می‌ذارین تا چای سرد نشه. یه چیزی شبیهش تو آمریکا هم هست، اما اون بیش‌تر برای پیتزاس.

۲. جهت اطلاع، اینجا هنوز شاهزاده صحبت می‌کنه. اون اینجا داره به خودش مثل یه شخص دیگه اشاره می‌کنه.

۳. نویسنده اینجا از فعل استفاده نمی‌کنه، به جاش از جلوه صوتی استفاده می‌کنه. جلوه صوتی برای اشاره به شدته مثل اون چیزی که توی Phoenix Wright انجام می‌دن. به خاطر همین هم هر بار که به شدت اشاره می‌کنه، تصور کنین که داره به میزش می‌کوبه و مثل یه وکیل درست حسابی به چیزی اشاره می‌کنه.

۴. کلمه عبوس تو سطر قبل و حرف زدن تو خواب اینجا یه کلمه‌ی یکسانه (寝言).

۵. حس می‌کنم الان زمان خوبیه که به این نکته اشاره کنم که الیوت همیشه به ریچل با این کلمه (貴様) اشاره می‌کنه. که یه کلمه‌ی خیلی بی‌ادبانه به معنی "تو" و مترادف با "حرومزاده" هستش.

کتاب‌های تصادفی